تاریخ : شنبه 31 فروردین 1392 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : NAM NEGIN H ღღღ

وای بچه ها آخرای داستانه و خیلی غمگین داره پیش میره وای خدایا کمکمون کن

رفتند بیرون با هم حرف بزنند.

فاطمه گفت:نگین چت شده تو همی؟

نگین گفت:هیچی بابا هویا گفت تمرین داره تا یه چند وقت گوشیش خاموشه اینم شانس من حالا که باهاش آشنا شدم ببین گوشیش خاموشه.

تیا گفت:نگین چان جو انگار خیلی حالش بد بودا.

نگین گفت:خوی تیا چیکار کنم منم حالم بده.

نفس داشت از درد به خودش میپیچید سارا گفت:نفس خوبی چت شده؟

نفسم بلند و گفت :من برم دستشویی.که افتاد زمین از هوش رفت همه رفتند دورش.

نیل خیلی ترسیده بود نگین و تیا بردنش بیمارستان.

دکتر گفت:خیلی حالش بده تا دوسه روز دیگه باید عمل بشه.

تیا گفت:خوب خرجش چی میشه؟

دکتر گفت:اگه تا سه روز دیگه خرج عملشو جور نکنید ما نمیدونیم دیگه چه بلایی سرش میاد.و رفت.

تیا گفت:الان باید چیکار کنیم؟

نگینم نشست روزمین و گفت:نمیدونم واقعا نمیدونم و نفسو گذاشتند بیمارستان و رفتند مدرسه.

فاطمه گفت:چی شد؟

تیا گفت:هیچی باید واسه عملش پول جور کینم.

تارا گفت:از کجا؟

الینا گفت:هرچی پسنداز داریم میریزینم رو هم بالاخره جور میشه.

سارا گفت:نه بابا جور نمیشه میدونی باید واسش کلیه جور کنیم تازشم خرج بیمارستان و عملشم جداست.

حوریه گفت:منم میتونم کمکت کنم.

ضحی گفت:بچه ها فردا هر کدوممون پول میاریم ببینیم چی میشه.

نگین گفت:از خودم متنفرم هیچ کاری نمیتونم واسش کنم بچه ها متاسفانه گروه خونی هیچ کدوممونم بهش نمیخوره.وای خدایا.

الینا گفت:حالا چی میشه.

فاطمه گفت:بالاخره باید یه کاری کنیم دیگه.

سارا گفت:خدایا کمکمون کن.

معلمشون اومدسر کلاس نیل خیلی استرس داشت همش داشت صدای دوستای نفسو میشنید و بیشتر عصبی میشد.

معلم اومد سر کلاس و گفت:بچه ها امروز میخوام کسی که این مدرسه را واستون ساخت و بیشتر خرج تحصیل این مدرسه را دادند را بهتون معرفی کنم آقای کیم جوانگ.

که نگین برق از سرش پرید و توش داغ شد این مرده همون پیرمردی بود که 55 سال از نگین بزرگتر بود و میخواست باهاش ازدواج کنه.

پیرمرده اومد تو کلاس و تا نگینو دید چشماش یه برقی زد نگینم خیلی استرس داشت.

و یکم حرف زد واسه دانش آموزا و رفت.بعد رفت دفتر با ناظم و مدیر مدرسه حرف زد راجع به نگین پرسید و ناظمم گفت نگین با چان جو خیلی خوبه.

از اون طرف زنگ که خورد همه رفتند خونه و هرکدومشون هر جور بود پول جور کردند نیلم با پدر و مادرش حرف زد و اما پدر و مادرش باهاش دعوا کردند.

پدر نیل گفت:حالا که مریضه به تو ربطی نداره.

نیل گفت:اما پدر اون پدر نداره میخوام کمکش کنم داره میمیره.

مادر نیل گفت:نداره که به ماربطی نداره پسر مارو عاشق چه دختری شده نیل چرا تو این طوری شدی از اولم نباید میرفتی این مدرسه.

نیل گفت:اما مامان.

مادرش گفت:هیچی نگو نیل برو تو اتاقت سریع.

نیلم رفت و لباساشا جمع کرد و رفت خونش پیش دوستاش.

چان جو هم داشت گریه میکرد.

کپ گفت :چان جو خواهش میکنم بس کن.

چان جو گفت:بذارید به حال خودم بمیرم.

تازه نیلم که اومد زد زیر گریه و رفت تو بغل چان جو و باهم گریه کردند.

ال جو گفت:نیل تو دیگه چت شده؟

نیلم قضیه را واسشون تعریف کرد.

ریکی گفت:خوب حالا ما یه جوری واسش پول جور میکنیم.

خلاصه پسرا هم دست به کار شدند واسه پول جمع کردن.

فردا تو مدرسه..

دخترا گولاشونو گذاشتند رو هم اما نصف خرج بیمارستانم جور نشد.

فاطمه گفت:الان چیکار کنیم؟نگین نمیتونی از پارک پول قرض بگیری؟

نگین گفت:پارکم دیروز رفت مسافرت.بچه ها الان چیکار کنیم؟

تیا گفت:حالا بذار ببینیم حوریه چیکار کرده واسمون؟

حوریه هم اومد و یه مقدار پول بهشون داد اما بازم کم بود.

حوریه گفت:ببخشیداین تمام پولم بود.

تیا گفت:تازه از صاحب کارامونم پول گرفتیم و شده این.

سارا گفت:نمیشه از پسرا پول قرض بگیریم؟

تارا گفت:چی میگی؟دیروزو یادت نیست؟

که نگینو صداش کردن بره دفتر.

پیرمرده بود به نگین گفت:شنیدم دوستت حالت بدش اگه قبول کنی با من باشی خرج عملشو میدم تا عصر وقت داری جواب بدی.

نگینم زد زیر گریه و رفت تو کلاس اما نفس داشت از دست میرفت.مادرش کنارش تو بیمارستان بود نگین به زن عموش قول داده بود پولو جور میکنه اما انگار نمیشد چه قدر به هویا احتیاج داشت اما اونم نبود به گوشیش زنگ زد خاموش بود وای خدایا حالا چی میشه؟

نگین رفت تو کلاس و زانو زد جلو ی تین تاپو و اینا و گفت:چان جو خواهش میکنم بهم پول قرض بده نفس داره میمیره.

چان جی گفت:حالا یاد چان جو افتادی هویا جونت کجاست الان؟

کی بوم گفت:وقتی قلب چان جو را شکستی یادت به این چیزا نبود؟!

کوانگ گفت:چه رویی داری اومدی الان پول میخوای؟!!!

چان جو گفت:نگین چه قدر میخوای؟؟!!

کپ گفت:ساکت شو.چان جو نمیشه بهش کمک کنیم.

نگین گفت:نیل تو نمیخوای به نفس کمک کنی؟؟

نیل گفت:نه من کاری نمیتونم واسش بکنم.

ضحی گفت:بلند شو نگین نمیخواد ازشون کمک بخوای.

از بیمارستان زنگ زدند که نفس خیلی حالش بده تا شب باید عمل بشه.

نگینم زد تو سرش همه ی دوستاش ناراحت بودن و داشتند دیوونه میشدن.

نگین گفت:مثه این که چاره ای ندارم.چان جو تو حواست به دوستات باشه و همین طور که میلرزید ادامه داد بچه ها من تاعصر پولو میارم.

ضحی گفت:چه جوری از کجا آخه؟

نگین گفت:دیگه یه جوری شما برید بیمارستان.

نگین رفت تو دفتر و به پیرمرده گفت:باشه من قبول میکنم.

فاطمه نگینو تعقیبش کرد و وقتی موضوعو فهمید دوید پیش دوستاش و قضیه را گفت.بعد رفت کنار چان جو و گفت:تو که مثلا خیلی عاشقشی نگین داره خودشو به یه پیرمرد میفروشه که خرج عمل نفسو جور کنه حالم از همتون بهم میخوره فقط تظاهر میکردی عاشقشی.

چان جو گفت:چی منظورت چیه فاطمه؟

فاطمه گفت:هیچی.

چان جو گفت:نه بگو خواهش میکنم بگو چی شده؟

فاطمه هم ماجرا را واسه ی چان جو تعریف کرد و چان جو هم رفت دنبال نگین از اون طرفم نگین رسید خونه ی پیرمرده....




طبقه بندی: The best B-B،