تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 13
تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

سارینا رفت دستشویی و اومد بیرون که یه صدایی شنید و نتونست نره ببینه چی شده....دنبال صدا را گرفت به سهون و یه دختری رسید و یاد حرفای هئوسا افتاد......

دختره گفت:سهون واقعا میفهمی من دوست دارم واقعا میفهمی ازت میخوام کنارم باشی چرا قبول نمیکنی مگه اشکال من چیه؟

سهون گفت:هیچ اشکالی نداره اما جیسا من چندمین پسریم که تومیخوای باهاش رابطه داشته باشی چرا من!!!!!جیسا میدونی با چند تا پسر رابطه ی نامشروع داشتی الان چرا من چرا نمیخوای دست از این کارات برداری من که میدونم احساست بهم عشق نیست واقعا چه طور میتونی در یه زمان با چندتا پسر رابطه داشته باشی.

جیسا گفت:سهون غیر از تو فقط با 3 تا پسر دیگه هستم حالا قبلا هم با چندتا پسر هرش داشتم ولی خوب دلیل نمیشه که....اصلا ایرادش چیه تو پسری  چرا نمیخوای بامن باشی؟

سهون گفت:خوب یکی از شروط من برای زندگی پاک بودنه....جیسا اومد جلوی سهون و خواست بوسش کنه که سهون دختره را پس زد و بی تفاوت از کنار دختره رفت.....دختره گفت:تاوانشو میدی سهون مطمئن باش.....و دختره رفت به سمت جنگل و سارینا هم با اینکه خیلی میترسید رفت دنبال دختره خیلی دلش میخواست بره با دختره حرف بزنه مه وسط جنگل.....نزدیک خونه ی هئوسا دختر افتاد روی زمین و چهرش تغییر کرد و از جسمش روحی خیلی وحشتناک اومد بیرون خیلی دیر شده بود خوئی زنده شده بود......خوئی رفت که با هئوسا حرف بزنه....سارینا انقدر از چهره ی خوئی ترسیده بود که میتونست بیشتر اونجا بمونه 2 تا پا داشت 4 تا دیگه هم قرض گرفت حالا بدو و کی ندو دوید تا رسید.....به دوستاش همین طور نفس نفس میزد چانیول پرید کنار سارینا و دستشو گذاشت روشونه ی سارینا و گفت:خوبی؟چی شده؟

که سارینا سعی کرد به خودش مسلط بشه با اینکه داشت از ترس میلرزید به خودش مسلط شد و گفت:نه هیچی دخترا یه لحظه میایید؟

چانیول گفت:یعنی نمیتونی به من بگی؟

سارینا گفت:ام نه راستش چانی دخترونه است ببخشید.....

و با دوستاش رفت یه کناری....

چانیولم یکم دستشو کشید به موهاش و اومد کنار دوستاش و گفت:یعنی چی شده آخه چرا به من نگفت؟

سوهو گفت:چانی خودش گفت که دخترونه است.....

بریم سراغ دخترا:

سارینا گفت:وای....بدبخت شدیم....

هانا گفت:چی شده سارینا یعنی چی چرا انقدر مضطربی؟

سارینا نشست رو زمین و گفت:خدای من.....

دخترا هم نشستن رو زمین با اضطراب منتظر بودن سارینا یه چیزی بگه که سارینا همه ی ماجرا را تعریف کرد واسشون....

نینا گفت:یعنی میشه تو روح دیدی؟

سارینا گفت:دقیقا روح بود از کالبد دختره اومد بیرون خیلی ترسناک بود نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم دختره خیلی زودتراونیکه ما فکر کنیم این موجود را زنده کرده هممون میمیریم درسته؟

نگین که فقط نگران کیریس و عشق جدیدش بود تمام خونسردیشو حفظ کرد و گفت:مرگ که فقط دست خدا است بچه سارینا حالا زیاد نترس عزیزم چیزی نیست....

هانا گفت:یعنی زنده میمونیم نگین باید موضوعا به پسرا بگیم.

نینا گفت:نباید بگیم اصلا که تیا اومد کنارو گفت:اتفاقی افتاده بچه ها؟

نینا گفت:نه عزیزم هیچی نیست.

سارینا گفت:من نمیخوام واقعا نمیتونم چانیول از دست بدم.

تیا گفت:یعنی چی؟چی شده اخه.

نگین گفت:تیا بهتره توهم بدونی و همه ی ماجرا را برای تیا تعریف کرد....

تیا گفت:یعنی چی مگه میشه و چهرش نشان دهنده ی اوج تعجب و ترسیدنش بود..........

نینا گفت:نری به جین بگیا این موضوع باید بین خودمون بمونه.  


طبقه بندی: پرواز در افق،