تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 6
تاریخ : جمعه 5 مهر 1392 | 11:14 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ
سلام خون آشام2

هیونگ گفت:به نظر من روزای تعطیل بریم یكم گردش كنیم.

كوین گفت:آره فكر خوبیه یكم روحیمونم عوض میشه خوبه.

ال گفت:اینجا كه فضاش بازه خفه نیست كه روحیتون باز بشه.

یونگ گفت:طبیعت با عناصر باعث شادابی روحیه ی آدم میشن.

ایلای گفت:خوب آره ادم حس خوب پیدا میكنه.اصلا فضای بازتر و گسترده تر به آدم آرامشم میبخشه مثل شنیدن صدای آب.

هویا گفت:دقیقا نگینم همیشه همینو میگه عاشق صدای جریان آب....

ایلای هم یه لبخند زد و هیچی نگفت....

اونیو گفت:باشه یه برنامه میچینیم یه روزایی را بریم گردش پیك نیك و اینا.

كیریس گفت:نظر خوبیه كاملا موافقم با طبیعت.

كه چانجی اینا هم اومدن كنارشون.

مینهو گفت:بچه ها قراره آخر هفته بریم بیرون یكم روحیمون عوض بشه.

جین گفت:خوب طرحتون قراره از این هفته اجرا بشه؟

هیونگ گفت:آره از همین هفته باشه خوبه موافقم.

اونیو گفت:من چند تا از وسایل ضروریمو جا گذاشتم برم بیارم.....

كی بوم گفت:میخوای منم باهات بیام؟؟!!!

اونیو گفت:نه ممنون......خودم میرم دیگه روزه.....و رفت كنار دخترا....به تیا گفت:من چند تا وسایل میرم بیارم بااجازه تیا جونم.

تیا گفت:باشه مراقب باش چیا هستن؟!!!

اونیو گفت:چند تا وسایلمون دیگه برم بیارم باشه عزیزم؟

تیا گفت:باشه برو عزیزم نمیخوای من همراهت بیام؟!!!

اونیو گفت:نه خودم میتونم بیارم فعلا.....

اونیو رفت داخل اتاق قدیمیشون قدیمی که نه اتاق چند روز پیششون رفت و در را باز کرد که صدای جریان آب از حمام توجهشو جلب کرد بره ببینه چیه.........

همه جا ساكت ساكت بود طوری كه اونیو ترسیده بود به شدت خیلی سعی كرد از اونجا بره اما آخرش نتونست و رفت در را باز كرد و از چیزی كه میدید داشت از شدت ترس زهر ترك میشد.....یه مرد نشست بود سر وان حمام .....وان پر از خون و مرده داشت از بازوی یك انسان تغذیه میكرد.....اونیو میخواست بره كه خیلی از پشت دست یكی خورد به شونه اشو و گفت:یه انسان اینجا چیكار میكنه؟!!!

اونیو از دیدن اون چهره داشت از ترس میمیرد نفسش داشت بند میومد و صدای مهیبی از پشت سرش اومد كه گفت:یه طعمه ی جدیدی عالیه و آخرین چیزی كه اونیو فهمید این بود یه چیزی محكم به سرش اثابت كرد و از هوش رفت.....

بشنوید از دخترا:

یاسمن گفت:بچه ها شب چرا نمیریم بیرون....نگین و تیا یه نگاهی بهم دیگه كردن و گفتند:آخه شب!!!

زهرا گفت:به نظر منم خوبه شب تو تاریكی مطلق وای عالیه.البته كوین میترسه اما من نه.

تیها گفت:جدی اون میترسه اما تو نمیترسی جالبه.

هان گفت:بچه ها بریم كنار پسرا ببینیم چی میگن؟

تیا گفت:بریم.

دخترا اومدن كنار پسرا ایستادن تیا زد به نگین و گفت:من موندم اونیو رفت چی بیاره؟

نگین گفت:نمیدونم تیا چیا گذاشته بودی؟

تیا گفت:یادم نیست دقیقا.....كه جین داشت به تیا نگاه میكرد....نگینم دید زد به تیا و گفت:برادر تیها هم خوشگله خوب جذابه ببین چشمم ازت برنمیداره ها.

تیا یه نگاهی به جین كرد یه دونه از اون لبخند خوشگلاش كه هر پسری میدید عاشقش میشد زد و گفت:آره پسر جذابیه...

مینهو گفت:بچه ها شاید آخر هفته ها بریم بیرون....

هویا هم اومد كنار نگین و دستشو گذاشت رو شونشو و گفت:نگین موافقی؟

نگین گفت:نمیدونم.

یونگ  گفت:به نظر منم خوبه ها....

هان گفت:ا كیریس منم اون دفعه كیفمو تو اتاق نگین اینا جا گذاشتم برم بیارم؟

كیریس گفت:باشه برو حتما....

بچه ها شروع كردن به حرف زدن راجع به آخر هفته هان هم رفت رفت تا رسید به اتاق....در را باز كرد باورش نمیشد اتاق بهم ریخته بود همه جای اتاق بوی جنازه میومد و در كمال تعجب اونیو را دید كه مثه مرده با میخ به دیوار وصل شده بود.....از ترس داشت میمیرد اما بالاخره خون آشام بود رفت كنار اونیو خواست از دیوار بیاردش پایین كه بدن اونیو از وسط نصف شد روی زمین افتاد هان شروع كرد به جیغ زدن برگشت عقب كه یكی از آدم خوار ها یه چاقو زد به هان و اونو كشت و با دوستش نشست سر جنازه و شروع كرد به خوردن جسد هان و اونیو.....

بچه ها رفتن سر كلاس و وقتی كلاس تمام تیا و كیریس مضطرب مضطرب بودن....

تیا اومد كنار نگین و گفت:اونیوچرا نیومد؟

نگین به هویا گگفت:یعنی چی شده؟

كیریس گفت:خودم میرم دنبالشون باشه؟

ووهیون گفت:خیلی مراقب باش كیریس.

كیریس گفت:باشه(بچه ها این كیریس یه پسر خارجی كیریس من تو گروه اكسو نیست)

كیرس هم رفت داخل اتاق و وقتی دید جسد هان روی زمین با اونیو رفت كنارشون و  اون دوتا آدم خوار ها را پس زد و گفت:معلومه چه غلطی میكنید؟

كه دوتا آدم خوارها بلند شدن و زل زدن به كیریس.....صورت های خیلی ترسناك و عجیبی داشتن....یكیشون صورتش یه وری بود یعنی یكی از چشماش پایین تر از اون یكی چشمش و سرش دراز بود انگار سرش كش اومده بود با دندان های نامرتب و ترسناك  و یكم از گوشه ی چشمش باز بود....كه رگ ها و خون های چشمش معلوم بودانقدر چهرش چندش آور ترسناك بود كه كیریس داشت حالش بد میشد....حالا اون یكی....صورت عجیب غریب یعنی یه صورت خیلی بزرگ كه به هیكلش گوریلی-اورانگوتانیش كاملا میومد.....نصف سورتش پر از خون بود....لبای گنده چندش آورش كه یكم از گوشت یكی از جسد ها بهش وصل بود با چشمای لوچ گشادش كه از حدقه زده بود بیرون.....كیریس با دیدن جنازه ی همسرش نشست كنارش.....البته چیزی جز یه تیكه از استخوان به بدن هان نمونده بود....كیریس بلند شد شروع كرد به فحاشی به اون دوتا كه.....یكیشون كیریس گرفت و باصداش كه بیشتر شبیه یه تلفیقی از صدای خرس و گرگ وحشی بود گفت:دوتا خون آشام به پستمون خورد نسلتون دیگه رو به انقراضه الان تو را هم میبرم كنار عشق ناز نازیت كه در باز شد یك آدم خوار دیگه وارد شد....با یه اره دستش و به صورت وحشیانه شروع كرد به تیكه تیكه كرد چند جسد كه اونجا بود...كیریسم پیش دستی و با یه چاقو خودشو كشت.....

از اون طرف بچه ها همه ترسیده بودن....تیا هی از این طرف میرفت هی از اون طرف سه ساعت گذشت.....مینهو اومد كنار ووهیون و گفت:به نظرت عادی؟

كه چانجو اومد كنارشون و گفت:باید بریم دنبالشون همگی نه تك تكی.

ووهیون گفت:موافقم....تیا نگین هویا كی بوم كیم بوم بیایید بریم.چانجی میخوای توام بیا.زهرا گفت:دوست دارید منم باهاتون بیام؟

تیاگفت:نه ممنون خودمون میریم....كه یونگم اومد جلو و گفت:بریم دنبالشون....نگینم محكم چسبید به هویا و رفتند.....یونگ جلوتر از بقیه به همراه مینهو و چانجو حركت میكرد...و به در رسید تیا هم چسبیده به نگین.....وقتی در باز شد......آدم خوار ها رفته بودن فقط یه اتاق بود پر از خون با تیكه تیكه جسد.....تیا وقتی صورت  درب داغون شده ی اونیو را دید.....كه فقط داشت ازش خون میرفت و از بدنشم فقط یه تیكه گوشت باقی مونده بود جیغ بلندی زد و نشست رو زمین...............و بنا كرد به گریه كردن.....نگینم دلش نمیمومد این صحنه را ببینه چانجی هم حالش بهم خورد البته همه ی پسرا از دیدن اون صحنه داشتند حالت تهوع میگرفتند.....چانجو رفت جلو و جسد كیریس و هان را دید....روی جسد كیریس نوشته بود.....این تازه اولشه.....اما جسد كیریس سالم بود دلیلشم این بود كه وقتی یه خون آشام خودشو میكشه هیچ موجودی نمیتونه بهش دست درازی كنه.....تیا بالای سر اونیو بود فقط گریه میكرد....نگین با اینكه خودش تحمل نداشت اما رفت كنار تیا و با بدبختی بلندش كرد و بردش بیرون....

یونگ گفت:پس شروع پس پیمان را شكستن....عوضیا.

مینهو گفت:باید هرچه سریع تر به همه خبر بدیم بیاند اینجا دیگه این وضعو خودمون نمیتونیم درست كنیم.

ووهیون كه خیلی ناراحت بود رفت بیرون همشون اومدن بیرون و حتی پسرا هم داشتن گریه میكردن....واسشون خیلی سنگین بود مخصوصا برای تیا....اصلا باورش نمیشد اونیو بود چرا باهاش نرفته بود....چرا گذاشت اونیو تنها بره این همه ی فكرایی بود كه از سرش عبور میكرد و هر لحظه بیشتر از قبل با صدای بلندتری گریه میكرد....بلند شد بره سمت اتاق....گفت:منم باید خودمو بكشم بدون اونیو نمیتونم ادامه بدم زندگی بدون اونو نمیخوام.....نگینم بلند شد رفت تیارا گرفت‌و بردش تیا بیشتر سعی میكرد كه خودشو به سمت اونیو بكشونه كی بوم اومد و به همراه نگین و مینهو تیارا بردن....كه از شدت غم و ناراحتی تیا در راه غش كرد....یونگ گفت:ببریدش یه جایی پلیس نباید چیزی از این موضوع بدونه یعنی هیچ كسی نباید بدونه....چانجو مینهو ووهیون شما بامن بیایید این جا را درست كنیم بقیتون تیارا ببرید دكتر....نگین همین طور كه گریه میكرد گفت:مطمئنید شما اینجا بمونید اتفاقی نمی افته؟تورو خدا خیلی مراقب باشید.

یونگ گفت:آره اونا دیگه اینجا برنمیگردن...و مقرشونا تغییر دادن شما میتونید برید......نگینم همراه بقیه تیارا خواست ببره دكتره اما منصرف شد و بردش به خوابگاهشون....از اون طرف یونگ با بقیه اول اتاق را مرتب كردن و بعد جسد را خاك كردن....ووهیون در حالیكه به كیریس نگاه میكرد گفت:باورم نمیشه چرا این طوری شد....

چانجو هم گفت:من امیدوارم ریپیریت ها و ریفكاراتها دیگه نباشند فكر كنم آدم خوارها بهتر بشه از بین برد تا اونا.

مینهو گفت:باورم نمیشه اونا از هر چیز دیگه ای تو این دنیا وحشی ترن.

یونگ گفت:خیلی مراقب تیا باشید اوضاع بدی داره...

ووهیون گفت:تیا خیلی براش سخته امیدوارم بتونه با این موضع كنار بیاد.

مینهو گفت:قول میدم خودم نفر به نفرشونا تیكه تیكه كنم و انتقام اونیو را بگیرم...

چانجو گفت:بهتره بریم دیگه....

از اون طرف نگین تیارا خوابوند رو تخت و جعبه كمك های اولیشو برداشت فشار تیارا گرفت خیلی پایین بود سریع بهش یه سرم زد.....وشروع كرد به زدن تو گوش تیا كه بهوش بیاد....تیا بیدار شو تیا تورو خدا بیدار شو تیا جان....تیا خلاصه تیا بلند شد....و گفت:اونیو اونیوی من كجاست؟خواهش میكنم نگین تو بگو اونیو كجاست؟

كی بوم درحالیكه داشت گریه میكرد اومد كنار تیا و نشست و گفت:آروم باش تیا خواهش میكنم....چانجی كنار هویا ایستاده بود و داشت گریه میكرد برای همشون سخت بود هویا هم دیگه اون روشا گذاشته بود به شدت گریه میكرد......كیم بوم درحالیكه اشكاشو پاك میكرد گفت:آروم باشید بچه ها ماباید از الان مراقب باشیم دیگه اتفاقی نیوفته؟

تیا داد زد مگه بد تر از اینم ممكنه اتفاقی بیوفته اونیو چرا اون....آخه خدای من اینهمه آدم چرا اونیو كاش نمیذاشتم بره...كاش هیچوقت بهش اجازه نمیدادم بره...

نگین نشست كنار تیا و گفت:آروم باش تیا خواهش میكنم یكم آروم باش....تیا گفت:نگین واقعا میتونم به نظرت میتونم آروم وقتی اونیو كنارم نیست...نگینم تیا را بغل كرد و باهمدیگه بلند گریه كردن....

هویا به چانجی گفت:خیلی برای دوستامون ناراحتم اما تیا واقعا عاشق اونیو بود برای اون خیلی سخته خیلی زیاد....

چانجی گفت:واقعا فكر نكنم بتونه باهاش كنار بیاد و سرشو گذاشت روشونه ی هویا و گریه كرد.......همشون فقط گریه میكردن.....نگین یكم به خودش مسلط شد و دید نه تیا اگه این طوری گریه كنه از دست میره و یواشكی داخل سرمش یك آرام بخش زد كه تیا خوابش ببره و بعد از چند دقیقه تیا خوابش برد ناگفته نماند نگین یه دوره ی پزشكی گذرانده بود یكم از پزشكی سرش میشد....نگین گفت:یكم آروم باشید...كه مینهو اینا اومدن....وقتی اونا اومدن اونا هم شورع كردن به گریه كردن....و همشون نشستن رو زمین و گریه كردن....مینهو گفت:نه خدای من كیریس!هان!اونیو!اونا بهترین بودن.

یونگم با اینكه پسر خیلی مقاوم و قدرتمندی بود اما برای اولین گریه اش گرفته بود باورش نمیشد دوستاش انقدر بیرحمانه و وحشیانه كشته شده بودن....نگین درحالیكه دستمال به همه تعارف میكرد گفت:یكم آروم باشید آره خیلی سخته موضوع فجیعیه خودمم میدونم اما خوب ما این طوری گریه كنید جلوی تیا كه حالش بدتر میشه...الان بقیه هم میاند....به اونا چی میگید؟

یونگ گفت:بگید كشته شدن همین چانجو توهم بگو داریم برسی میكنیم(چانجو پلیس بود یادتونه؟)

چانجو گفت:باشه حتما كه در باز شد و بقیه اومدن....




طبقه بندی: HELLO VAMPIRE 2،