تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - Please Don't Go... -1
تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : Negin
اینم از قسمت اول امیدوارم لذت ببرید

نظریادتون نره

http://www.pic98.ir/images/f75xkiocq9zf5hkmkziz.jpg

معلم تا اونجایی که تونست داده بلندشو کشید وباعث سکوت کلاس شد.....

-خیلی خب فقط منتظر داد من بودید که ساکت بشید ؟؟؟امروزیه دانش اموز انتقالی از امریکا دارید

سروصدای کلاس دوباره بالاگرفت وکل کلاس به پچ پچ کردن افتاد باز معلم صداشو بالا برد تا ساکت شدن

-ته ایون  شی لطفا بیاید داخل....

ته ایون  با سردی و غرور وارد کلاس شد وکنار معلم ایستادو بدون هیچ حرفی یه تعظیم کوچیک کرد

-ته ایون شی برامون خیلی مهمه لطفا بهش احترام بزارید....بزار ببینم کجا خالیه بشینی ...اهان اونجا کنار لوهان خالیه میتونی اونجا بشینی عزیزم

ته ایون بدون هیچ حرفی رفت کنار لوهان نشستو کیفشو از کنار صندلیش اویزون کرد

زنگ استراحت خورد لوهان دستشو به طرف ته ایون دراز کردو با لبخند شیطنت امیز سلام کردوگفت

-سلام ته ایون من لوهانم  ازاشنایت خوشبختم

اما ته ایون یه نگاهم به لوهان نکردو از سرجاش بلند شد وبه بیرون رفت

لوهان یه لحظه خشکش زد و با ضربه محکم چانیول که به شونه اش خورد به خودش اومد

-هی پسر کجایی ؟؟؟ چه دختر خشگلیه نه؟؟؟ شانس داریا

-اون چرا اینجوری کرد؟؟؟

-چجوری کرد مگه؟؟

-ندیدی دستمو رد کرد

-جدی؟؟؟؟.........

چانیول با این حرف وقیافه متعجب لوهان نتونست جلو خودشو بگیره وبلند زد زیر خنده

لوهان برگشت وچنان نگاهی به چانیول کرد که خنده چانیول به سرفه تبدیل شد....

-ببخشید دیگه نمی خندم

سهون هم خودشو دخالت دادو گفت:حالا لوهی غصه نخور هیچکسی نیست که نخواد باهات دوست بشه هم خوشگل و هم معروف دیگه چی میخوان دخترا

-اره لوهان بیخیالش شو بیاید بریم یه چیز بخوریم الان وقت ناهار تموم میشه ها نمیخوام گشنه بمونم

-خیلی خب بیاید بریم منم گشنمه

لوهان و سهون و چانیول دوستای صمیمی عضو گروه اکسو هستن که طبق دلایلی کمپانیشون به مدرسه برای ادامه تحصیل فرستادتشون و توی اون کلاسی که هستن فقط دختر وپسرهای پولداران  ......

هرسه تاشون به سالن غذا خوری رفتن وغذاشونو گرفتن اما هیچ جایی نبود بشینن بجز میز ته ایون که هیچ کس پیشش نبود

سهون – اوناها بریم پیش دختر جدیده بشینیم

لوهان-عمرا

سهون-اههههه ناز نکن دیگه مثل دخترای ناز نازو خیلی خب خودم میرم

سهون رفت روبه روی ته ایون نشست ودستشو بالا اوردوبا لبخند گفت

-سلام من سهونم

اما هیچ توجهی از جانب ته ایون ندید

خودشو به اون راه زدو دستشو به موهاش کشید وقاشقشو توی سوپش کرد وخورد

چانیول زد روی شونه لوهانو گفت

-ههه ههه ههه ببین چطوری ضایع شد

لوهان-بیابریم بشینیم پیششون خستم شد ازبس ایستادم

لوهانو چانیولم رفتن کنار سهون نشستند 

ته ایون انگار هیچ کسی کنارش نیست هنزفری توی گوشش بودو همینطور که سوپشو میخورد فقط به بیرون از محوطه حیاط نگاه میکرد

که یهو یکی هنزفریو از گوشش در اورد....

ته ایون باخونسردی کامل برگشت ونگاهه دختره کرد

جیسو-یاااااا تو همون دختر تازه واردی؟؟؟ میدونی تو مدرسه من رئیسم؟؟

ته ایون فقط نیشخند تمسخر امیزی زدو سینی غذاشو برداشت وبلند شد  اما...

جیسو که به غرورش برخورده بود سینی غذاشو هل داد و همه چیزش روی زمین ریخت

اما ته ایون اصلا به خودش نگرفتو دستاشو تکوند و موهاشو با ناز واشوه کنارزدو ازسالن خارج شد......

اکثر کسایی که توی سالن بودند دهناشون وا مونده بود

لوهان ازاین حرکت ته ایون خیلی خوشش اومد ونیشخندی زدو به غذا خوردنش ادامه داد....

خلاصه زنگ خوردو به کلاس رفتند ...تااینکه مدرسه تعطیل شدو همگی وسایلشونو جمع کردن وب خونه رفتن

توی راه ......

سهون کنار چانیول ایستاده بود ولوهانم یکم جلوترازاونا داشت راه میرفت..اروم در گوش چانیول گفت

-یا لوهانو ببین از وقتی این دختره اومده  رفتارش عجیب شده

چانیول-اره ازصبح تا حالا همینجور میخنده مثل دیونه ها

سهون با شیطنت گفت-نکنه عاشقش شده

چانیول سرجاش ایستادوبا چیپس داخل دستش زدتوی سرسهونو گفت

-خیلی خری یعنی تو روز اول عاشقش شد اونم لوهان که دلش از سنگه

سهون اروم سرشو مالید وباقیافه درهمش گفت

-چمیدونم ازاین پسر هیچی بعید نیست

لوهان با صدای بلندی به سهون و چانیول اشاره کردوگفت

-بیاید دیگه مثل لاک پشت راه میرید

وخندیدو باسرعت دوید

سهون-یایا وایسا ماهم بیایم

سهونو چانیولم بدنبالش دویدند

ته ایون  وارد خونه اش شد وبدون سلام یا چیزی به اتاقش رفت وخودشو پرت کرد روی تختش

باباشم با نگرانی وارد اتاقش شد ولبه ی تخت نشست و موهای ته ایونو نوازش کرد وشروع کرد به حرف زدن

-روز اول مدرسه چطور بود دخترم؟؟؟

-بابا اصلا حوصله حرف زدن ندارم برو بیرون

-اما من نگرانتم عزیزم

ته ایون با عصبانیت بلندشدو نشست و گفت

-واقعا لازم بود منو به اون مدرسه نکبتی بفرستی؟؟؟ اصلا چرا منو به سئول اوردی؟؟؟من هیچ علاقه ای به اینجا ندارم

-اما تو باید پیش من باشی درست نیست تنها امریکا زندگی کنی

-اوف همیشه باید حرف حرفه تو باشه بابا

از تخت پایین اومدو به حمام رفت و دوش گرفت...

پدرشم باناراحتی از اتاق بیرون رفت......

ته ایون حمامشو کرد وبه اشپزخونه رفت ویه لیوان اب خورد

خدمتکار خونشون که بهش میگفتن اجوما سریع به طرف  ته ایون اومد وگفت

-دخترم چیزی میخوری برات درست کنم؟؟؟

ته ایون –ممنون اجوما به طرف پله های اتاقش رفت اما منصرف شد برگشت به اشپزخونه و گفت

-اجومامیتونم یه لحظه بغلتون کنم؟؟

-البته دخترم اینکه لازم به اجازه گرفتن نداره

ته ایون به اجوما نزدیک شدو محکم بغلش کرد واجوماهم شروع کرد به نوازش موهای ته ایون

ته ایون- اجوما همش یه سوا به ذهنم میاد...اخه به چه دلیل مادرم ترکمون کردوقتی که من تازه بدنیا اومده بوددلش به حال من نسوخت اخه

اجوما اشک توی چشماش جمع شدو محکم تربغلش کرد ولی حرفی برای گفتن نداشت

-یه مادر چطور دلش میاد بچه تازه بدنیا اومدشو ترک کنه ...یعنی همه ی مادرا اینجورین؟؟؟

وشرع کرد به گریه کردن

-اجوما هیچ وقت ترکم نکن من فقط تورو دارم که باهاش حرف بزنم

-هیچ وفت هیچ وقت عزیزم ترکت نمی کنم دختر خشگلم

وشروع کرد به پاک کردن اشکاش

ته ایون هم اشکای اونو پا کرد.........

پدرش تمام حرفای اونارو شنید ونتونست تحمل کنه وبه بالکن رفت احساس میکرد داشت خفه میشد نفسش بالا نمیومد وشروع کرد به گریه کردن

صبح شد ته ایون یونیفرمشو پوشید و برای صبحانه به حیاط رفت........




طبقه بندی: Please Don't Go...،