تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 8
تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 12:17 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

نگین یکم دستا را لمس کرد و چشماش خیس شد و گفت:درست حدس زدم یاسمن خودتی؟آره؟

ودستاشو از در چشمش برداشت و نگین برگشت و یاسمنو دید جفتشون زدن زیر گریه و همدیگه را بغل کردن(نگین و یاسمن از دوستای صمیمی بودن که به خاطر شغل پدر یاسمن یاسمن و خانواده اش میرن فرانسه....وقتی رفتن هم نگین هم یاسمن تا چند وقت افسردگی حاد داشتن چون خیلی باهمدیگه خوب بودن و واقعا همدیگه را دوست داشتن....تیا و شیما خیلی به نگین کمک کردن که بتونه با دوری یاسمن کنار بیاد.....نگین و یاسمنم همیشه باهم در ارتباط بودن دقیقه به دقیقه اما یاسمن هیچ وقت با هیچ فردی دوست نشد چون نمیتونست به جز نگین شخص دیگه ای را توقلبش جا کنه.)

بارو گفت:عجب فیلم هندی شد.بیا نگین اینم دوستت همیشه حرفشو میزدی.

یاسمن از بغل نگین اومد بیرون و گفت:اگه بدونی چی کشیدم اما دیگه تموم شد نگین واسه همیشه اینجا میمونم کنارت به هیچ قیمتی از پیشت نمیرم.

جین یونگ تو دلش گفت:واقعا انقدر همدیگه را دوست دارن!!!

نگین گفت:یاسمن تو رو خدا دیگه نرو هیچ وقت باشه؟

یاسمن دوباره نگینو بغلش کرد و گفت:باشه قول میدم.

تیا گفت:اه بسه دیگه فیلم هندیتون ببین نگین همیشه ما چه قدر باعث خوشحالی تو میشیم.

شیما گفت:همینو بگو کیه که قدر بدونه.

نگین از بغل یاسمن اومد بیرون دست همدیگه را محکم گرفتن گفت:عزیزم شما بهترین دوستای دنیایید.

که صدای زنگ در اومد....سندیول گفت:من میرم....دوتا دختره ای بودن اومدن داخل.....

سندیول هم راهنماییشون کرد داخل....که هوش از سر سی ان یو و گونگ چان پرید.

سندیول گفت:خوب این طور که پیدااست شما دوستای سی ان و گونگ هستید درسته؟

دخترا سلام کردن و یکیشون گفت:سلام من ضحی و اینم دوستم شمیم ما از دوستای صمیمی هستیم.

بارو گفت:بدجنسا گونگ چرا نگفتی سی ان با دوست دوست تو دوسته میدونستی و نگفتی.

گونگ چان گفت:آخه دو روز بود خودمم فهمیده بودم خودش خواست کسی این موضوع را ندونه.

سندیول گفت:دوروز بوده تو فهمیدی سی ان بگو ببینم چند وقت بوده هان؟

شمیم گفت:یه مدت خیلی کوتاهه.

گونگ چان شروع کرد به معرفی همه به دخترا.

جین یونگم فقط داشت تودلش به نگین بد بیراه میگفت......که نگین گفت:بریم شام بخوریم بعد بشینیم صحبت کنیم.

همه رفتن سر میز نگینم خواست بشینه که ووهیون صندلی را براش کشید عقب که بشینه و خودشم نشست کنار نگین جین یونگم یکم چهرشو در هم کرد رفت روبه روی نگین نشست همه شروع کردن به غذا خوردن و خیلی از غذاها تعریف کردن نگینم یه نگاهی به ووهیون کرد و یه لبخند زد و گفت:خوب چون ووهیون درستش کرد....

ووهیون گفت:نه نه نگین به قول خودت چون دستت بهش خورده خوب شده عزیزم....

نگین گفت:نه نه ووهی واسه خاطر خودت خوب شده عشقم.

که همه برگشتن به نگین نگاه کردن و یکم واسه کلمه ی عشقم زیادی تعجب کردن خصوصا جین یونگ که یاسمن گفت:این تکه کلامه نگین همیشه میگه عشقم البته به من از ته دلش میگه ها.

نگینم گفت:نه به ووهیم از ته دلم گفتم سندیول من ووهی را خیلی دوسش دارم خیلی زیاد اگه میشد یه دختر از پسر خواستگاری کنه من حتما از ووهیون خواستگاری میکردم.....ووهیون همین طوری چوب های غذاخوریش دم دهنش مونده بود....که بارو گفت:نگین اون موقع میخواستی لج اون دختره را در بیاری الانم میخوای لج جین را در بیاری درسته؟

نگینم یه اخمی کرد و گفت:نخیرم جدی میگم سندیول من ووهی را دوست دارم فقط ووهی....

سندیول گفت:خوب باشه نگین فعلا غذابخوریم بعد راجع بهش حرف میزنیم باشه نگین جان؟

نگینم یه نگاهی به ووهیون کرد و گفت:باشه.....همه به غذاخوردن ادامه دادن غیر از نگین که بدجنسیش گل کرده بود جین یونگ فوق العاده عصبانی شده بود ووهیونم مونده بود حرفای نگین از ته دلش بود یا همین طوری.....

غذا كه تمام شد همشون رفتند یه كناری نشستند تا با همدیگه صحبت كنن البته ناگفته نماند كه تو دل ووهیون غوغایی به پا شده بود با حرفای نگین كه اون سرش نا پیدا بود.....

نگین و یاسمن و تیا و شیما نشستند كنار هم و از شمیم و ضحی هم خواستن بیاند كنارشون....پسرا هم رفتند نشستند....بارو زد به گونگ چان و گفت:خوب بگو ببینم قضیه چیه چه طور آشنا شدید یكم توضیح بده ببینم....




طبقه بندی: عطر زیبای احساس،