تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 15
تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

و همه رفتن سر میز شام.....شروع كردن به غذا خوردن.....

نگین همش حواسش به كانگ جون هنوز یه ناراحتی عمیقی تو چشمای كانگ جون كه نگینو خیلی اذیت میكرد......بعد از اینكه شام تمام شد دخترا با پسرا یكم رقصیدن و بعد باهمدیگه رفتن تو باغ......شروع كردن به قدم زدن تو زیر نور مهتاب.....

ساینا گفت:وای چه هوای خوبیه نه؟!!!

رمه گفت:عالیه....

فقط نگین خیلی موذب بود به ری گفت:اه من حس خف افتادگی دارم من میرم لباسمو عوض میكنم میام باشه؟

ری گفت:باشه.

نگین گفت:بچه ها شما نمیایید بریم لباس عوض كنیم یه لباس راحتی بپوشیم و بیاییم؟

تیا گفت:وای آره بریم.

كیمیا گفت:پسرا شما هم اگه دوست دارید برید یه لباس راحتی بپوشید خود دانید.

مارو گفت:باشه بریم......خلاصه همشون رفتن لباساشونا عوض كردن و یه لباس راحتی پوشیدن ....دخترا هم همشون موهاشونا باز كردن و ریختن دورشون اما پسرا هنوز نیومده بودن....

كیما گفت:نگین ما میمونیم تا مشكل پسرا حل بشه پسرای خوبین ما هممون بهشون اعتماد داریم.....اما تو انگار خیلی از كانگ جون خوشت اومده آره؟

الینا گفت:آره منم حس میكنم ازش خوشت اومده؟

نگین یه نگاه چپ چپ بهشون كرد و گفت:اولا من فقط عاشق هویام دوما بچه ها یكم فكر كنید.....منو عاشق شدن ما متضاد همیم....كه ری داد ملكه ی من كجایی؟

نگینم گفت:خوب بازم مسخره بازی ری شروع شد.....

نگین گفت:ملكه شما همون دختره است فهمیدی ری.

ری اومد نزدیك نگین و یكم موهای نگینو بهم زد و گفت:نخیر تویی.

ساینا گفت:همیشه اینجا انقدر آرومه؟

رمه گفت:آره آرامش خاصی داریم بیایید بریم اون قسمت باغ كه صدای آبم میاد.....جای نشستنشم عالیه....و به اتفاق هم رفتن اونجا یه محوطه ی خیلی بزرگ زیر نور مهتاب با یه نوز پردازی خیلی قشنگ با یه نسیم خنك و آروم و صدای آب بوی دلنشین یه عالمه گل......همشون نشتسن كنار همدیگه.....

تیا همین طور كه به ماه نگاه میكرد گفت:وای واقعا از اینجا خوشم اومده مگه نه بچه ها خیلی قشنگه با یه آرامش عمیق....

نگین گفت:آره عمیق تر میشد اگه هویا اینجا بود.....

ری یكم چپ چپ به نگین نگاه كرد و گفت:نگین میشه جدی باهاتون باهات صحبت كنم؟

نگین گفت:آره حتما.....

ری یه نگاهی به دوستاش كرد و گفت:بقیه را نمیدونم اما میشه ازت بخوام همیشه كنار من بمونی؟

نگینم كه اصلا نمیدونست چیكار كنه گفت:یعنی چی دقیقا؟

ری گفت:من میخوام تو ملكه ی من باشی واقعا.

نگین گفت:چی!!!ملكه!!!!!اونم من نه ری من نمیتونم بیخیال ولش كن چی میگی؟

رمه گفت:این خواسته ی ری تنها نیست خواسته ی همگی ما درسته بچه ها؟

سیوو گفت:خوب راستش آره دقیقا منم موافقم.

كانگ جون كه از این حرف ری كاملا شكه زده شده بود و نمیدونست باید چیكار كنه فقط آروم نشست....

ساینا گفت:یعنی واقعا از ما خوشتون اومده؟

تی کی گفت:مگه شماخوشتون نیومده؟

الینا یکم فکر کرد و گفت:خوب.....خوب.....راستش کم نه......

کیمیا گفت:یعنی واقعا دوست دارید ما باهاتون باشید یا دارید مسخره بازی میارید؟

رمه گفت:مسخره بازی چیه آخه نه جدی ما واقعا دوست داریم این موضوع ها واقعیت بشه......

سیووگفت:خوب دخترا نظرا شما چیه؟

تیا گفت:چه سوال سختی اما خوب دقیقا همدیگه را نمیشناسیم که نمیدونم نگین تو یه چیزی بگو.

نگین گفت:من!!!!چرا من!!؟؟؟شما هر کاری دوست دارید بکنید بحث من جدا.

ری گفت:ببین پرنسس من،بحث تو اصلانم جدا نیست تو بحثت با ما همین جا واقعا دوست نداری ملکه بشی؟

نگینم یه لبخند زد و گفت:نه اصلا دوست ندارم.....

رمه زد زیر خنده و گفت:خیلی قشنگ ضایعت کرد ری خوشم اومد اما واقعا نگین ری را دوست نداری؟

نگین گفت:نه حس خاصی بهش ندارم.....و یه نگاه به کانگ جون کرد.....نگین از ری بدش نمیومد اما جلو کانگ جون که میخواست بهش کمک کنه و یکم از حالت دپرسی درش بیاره اصلا جایز نبود بگه که من از ری خوشم میاد تازه فقط کافی بود ری این موضوع را بفهمه که دیگه هیچی......کانگ جونم یکم از حرفای نگین دل گرم شد.

کیمیا گفت:به نظرم راجع به این موضوع ها باید یه روز دیگه حرف بزنیم الان زوده یکم تصمیم بگیریم که باید چیکار کنیم بذارید یکم دیگه باما رفت و آمد کنید تا بعد نظر شما چیه؟

تی کی گفت:باشه اشکالی نداره هر چی شما بگید....

تیا گفت:من خیلی خستم میشه بریم بخوابیم؟

مارو گفت:آره منم خستم بریم.......خلاصه بچه ها جمع شدن تا برن بخوابند همگی تا صبح حرف زدن اصلا نخوابیدن.....ببینید:

مارو و تیا رفتند داخل اتاقشون.....تیا گفت:واقعا من باید كنار تو بخوابم؟

مارو گفت:خوب اشكالی نداره كه آره بیا عزیزم......من كنار كنار میخوابم توخوابم اصلا جم نمیخورم خیالت تخت....

تیا یكم چپ چپ با ترس به مارو نگاه كرد و گرفتند كنار هم خوابیدن....تیا گفت:میتونم ازت یه سوال بپرسم؟

مارو به تیا یه نگاهی كرد و گفت:آره حتما بپرس.

تیا گفت:مارو دقیقا اینجا چیكار میكنید؟

مارو گفت:راستش ما بیشتر تمركزمون روی خوانندگیمونه البته ری كارش خیلی سخته بالاخره یه روزی قراره پادشاه بشه اما با این اوضاع خیلی پسر خوبیه و همیشه كنارمونه نمیدونیا خیلی بهمون انرژی میده كلا با رمه خیلی روحیشون بالا....رمه هم كه لیدر واقعا مهربون و پر از انرژی مثبت....

تیا گفت:آره واقعا با اون صدای بامزه اش همه جذبش میشن در اون شكی نیست....

مارو گفت:به نظرت اینجا چه طوره؟

تیا گفت:خوبه خوشم میاد از اینجا اصلا بی روح و كسل كننده نیست و حس خوبی دارم....

مارو گفت:تازه بهترم میشه من مطمئن هستم....

تیا گفت:نمیدونم.....شب خوش....

مارو هم دستاشو برد جلو و دست تیا را گرفت تو دستش و گفت:شب بخیر و با همدیگه خوابیدن....




طبقه بندی: شاهزاده ی دوست داشتنی،