تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 26
تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

هویا هم برگشت نگینو بغلش کرد و اونو محکم به خودش چسبوند و گفت:چه اطمینانی؟وقتی موهاتو بو میکنم حس میکنم دارم تو یه باغ پر از گل راه میرم وقتی دستت میگیرم حس میکنم دست یه پرنسس را گرفتم که از همه چیز با ارزش تره....

نگین گفت:هویا تو اون دفعه هم منو بغل کردی و گفتی بهم حس داری اما آخرش چی شد هیچی هویا متاسفم باور نمیکنم.....

هویا هم از بغل نگین اومد بیرون و بلندش کرد و چسبوندش به دیوار و گفت:باور نمیکنی نه؟

نگین خیلی ترسیده بود سرشو کرد اون طرف کرد و گفت:نه نه نه نه.....ببخشید.

هویا هم سر نگینو برگرداند و لبشو گذاشت رو لب نگین.......نگینم که برای اولین بار تو یه همچین موقعیتی بود انقدر رفته بود تو شوک که نمیدونست باید چیکار کنه.ولی انقدرم ذوق کرده بود که فقط امیدوار بود این لحظه هیچ وقت تموم نشه انقدر عاشق هویا بود که حاضر نبود با هیچی این لحظه را عوض کنه با هیچی....فقط هویا و خودش تنهای تنها بدون هیچ مزاحمی خیلی حس خوبی بود...نگینم محکم چشماشو بست....هویا هم دستشو گذاشت پشت کمر نگین انقدر نگینو به خودش نزدیک که نگین کم کم داشت نگران میشد...نکنه یه وقت....خاک توسرم.....خودتون میدونید.....اما خوب انقدرم رفته بود تو حس که یه دستشو گذاشته بود رو قلب هویا و با تمام وجودت از صدای قلب هویا و تنفس هویا لذت میبرد.....هویا هم که یواش یواش داشت دستش میرفت جاهای ناجور اهم ....نگین خیلی از درون داغ شده بود یواش یواش داشت میترسید تو دلش گفت:خدایا حالا لب و بوس و بغل طوری نیست یه وقت نخواد زیادی مطمئنم کنه.....وای خاک تو سرم هویا بسه غلط کردم باور کردم باشه بسه خدایا خودت مراقبم باش مثه همیشه.

هویا هم بالاخره دل کند نه هویا میخوای دل نکنیم نکنا اشکالی نداره خودم باهاتم^_^ تا ∞(بی نهایت)

خوب بریم ادامه بازم اسم هویا اومد من اختیارمو از دست دادم ببخشید.هویا لبشو از لب نگین آروم برداشت....و چشماشو باز کرد نگینم چشماشو باز کرد و سرشو انداخت پایین و شروع کرد به گاز گرفتن لبش...هویا هم دست نگینو گرفت و گفت:حالا اطمینان پیدا کردی؟

نگین یه لبخند زد و گفت:راستش که نه....

هویا گفت:پس یه جور دیگه بهت نشون بدم آره؟

نگین گفت:نه نه دستت درد نکنه هویام فهمیدم باشه هویا تو رو خدا تو رو جون هرکی دوست داری دوستم داشته باش اه نمیخوام خودمو بندت کنم میخوام هر طور شده قلبتو بدست بیارم همون طور که تو این کارو باهام کردی هویا خیلی سخته تو نمیدونم واقعا نمیدونم حسمو میفهمی یا نه اما اما هویا من فقط فقط تو تا باشه هویا؟

هویا هم یه لبخند زد و گفت:باشه..نگین فقط دیگه راجع به گذشته حرف نزن.

نگین گفت:پس بذار اون یه چیز دیگه که تو دلم مونده را هم بگم باشه؟

هویا دستای نگین محکم گرفت و گفت:خوب بگو ببینم؟

نگین گفت:هویا واسه چی تو اون موزیک ویدئو بااون دختره دلقکه بودی تازه میگفتی دختر خاص بااون قیافش ضمنن میخواستی سرشو بگیری بوسش کنی؟بغلش کردی هویا واقعا داشتم آتیش میگرفتم خیلی سوختم.مثه خار بود که میرفت تو چشم من.

هویا خندید یه دستی به موهاش کشید و گفت:باشه نگین خوب کارگردان گفت اما قول میدم از این به بعد دیگه تو هیچ موزیک ویدیویی طرف هیچ دختریم نرم باشه قول قول توام بیخیال اون پسرا و هنرپیشه میشی قبول؟

نگین گفت:پس جفتمون نقطه ضعف همدیگه را پیداکردیم باشه قول قول.

هویا گفت:نقطه ضعف زدی تو خال دقیقا.

نگین گفت:هویا امشب هیچ کسی خونمون نیست دوست داری بمونی؟

هویا یه نگاه به نگین کرد و یه لبخند موزیانه همون موزمارانه زد و گفت:جدی باشه.

نگین دست هویا را گرفت و رفتند و رو مبل نشستند.نگین رو کرد به هویا و چشم و تو چشم هویا شد اول  خوب عمیق هویا را نگاه کرد بعدش گفت:خوب ببین هویا قراره باهم باشیم شب درسته؟خوب من میترسم هویا تو میری تو حیاط میخوابی منم میرم رو پشت بام میخوابم خوبه؟

هویا زد زیر خنده و گفت:پشت بام؟حیاط خوب دیگه چی نگین؟

نگین گفت:هیچی دیگه سلامتی همین.هویا خوب....من میترسم ازت.

هویا به نگین نگاه کرد و گفت:میترسی چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نگین سرشو انداخت پایین و گفت:خوب میترسم دیگه.

هویا یه نگاهی به نگین کرد و گفت:میترسی هرش داشته باشیم؟

نگینم گفت:خوب....خوب....ام......راستش آره هویا میترسم نه از تو از خودم چون خیلی عاشقم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم بعد آبروم میره باشه واسه همینه.

هویا هم یه لبخند به نگین زد و گفت:نگین من حواسم هست خودتو کنترل کنی باشه.

نگین تو دلش گفت:اه من از خودش میترسم خدایا نکنه یه وقت....نه نه خدا نکنه اوه اوه.

هویا گفت:اصلا میخوای من برم خوابگاهمون؟

نگین گفت:نه میترسم یه وقت یه دختریو تو راه ببینی از یه چیزیش خوشت بیاد.

هویا گفت:نگین ا بسه دیگه حالا همش میخوای پیله كنی به این موضوع گفتم كه فراموشش كن.

نگین گفت:هی باشه سعی میكنم هویا.....خوب بگو ببینم یهو چی شد از این رو به اون رو شدی؟

هویا هم تودلش گفت:بهتره ندونه....و بلند گفت:هیچی یكم فكر كردم دیدم فقط منو تو به درد هم میخوریم.

نگینم یه لبخندی زد و تو دلش گفت:عجب هویا باشعور شد یهو خدایا ممنون.

هویا گفت:در کل نترس اما اگه میترسی من برم خوابگاهمون....

نگین یکم فکر کرد و گفت:خوب تو بری من تو این خونه به این بزرگی حتما از ترس سکته میکنم که.

هویا یه نگاه به نگین کرد تاحالا هیچ وقت از این زاویه نگینو نگاهش نکرده بود تا حالا نشده بود یه بار عمیق نگینو ببینه یه طوری که دید واقعا انگار نگین تکه تو دنیا بااون موهای لخت بلندش که تا کمرش بود و انقدر نرم و مخمملی بود مه هر لحظه بیشتر دلش میخواست دستشو بکشه به موهای نگین.....نگین سرش پایی بود داشت باخودش راجع به شب کلنجار میرفت.....هویا یه نگاهی به صورت نگین کرد و خوب زوم کرد روی اجزای صورت نگین هر دفعه یه طوری میکرد چهرشو صورت نگین نسبتا لاغر بود نه اون طوریم که دیگه استخوان هاش زده باشه بیرون اما نسبت به دخترای کره ای خیلی لاغر بود دماغشم کاملا متناسب با صورتش بدون هیچ انحراف یا بزرگی وقتیم چهرشو کج و موج میکرد چالش عجیب توچشم میزد.....که وقتی هویا میدید خندش میگرفت(هویا مگه جوک میبینی که به چال میخندی بد جنس).....بعد شروع کرد پیش خودش نگینو توصیف کردن خوب سفیده ها......دماغشم خوبه.....چشماش عالی به نظرم درشت و کشیده وقتیم بهم نگاه میکنه دلمو واقعا میلرزونه چال قشنگی داره دندونای کوچیک و ردیف......و بعد زوم کرد رو لبای نگین.....آره لباشم خوشگله......باید سعی کنم حداقل هفته ای چند بار بوسش کنم.....لبای قلوه ای قشنگی داره......تو همین فکرا بود که نگین پیش خودش گفت هویا چرا انقدر ساکت شده؟؟؟که برگشت به هویا نگاه کرد که دید هویا رفته توبهرش نگینم نیشش تا بنا گوشش باز شد و دستشو برد جلوی چشم هویا و گفت:کجایی هویا....هویا بعد از 3 ثانیه از فکر اومد بیرون و گفت:چی هیچی نگین......

نگین گفت:هویا واقعا میتونم بهت اعتماد کنم و کنارت بخوابم؟

هویا یه لبخند زد و گفت:آره حتما چرا که نه.....

نگینم گفت:خیلی خوب همین جا باش تا من بیام باشه؟

هویا گفت:باشه.....

نگینم رفت یه لباس راحت خوشگل بنفش پوشید و یه لباس راحتی از کمد پدرش برداشت و برای هویا آورد......

هویا همین طور نشسته بود که نگین گفت:بیا هویا اینا بپوش از کمد پدرم کش رفتم فکر کنم طرح جدید لباسشه خیلی بامزه است....هویا بلند شد و رفت کنار نگین و یه دستی به موهای نگین و کشید و گفت:خیلی این رنگ لباس بهت میاد.....بعد رفت یه کنار لباس بپوشه....نگینم داشت واسه خودش ذوق مرگ میشد.....

بعد که هویا اومد نگین زد زیر خنده و گفت:وای هویا خیلی بامزه شدی اصلا یعنی تهشا هویا بیا بریم یه چیزی بخوریم البته نمیدونم چی!!!!و با هویا رفتند داخل آشپزخانه و نشستند رو اوپن....

هویا یه نگاهی به نگین کرد و گفت:چی بخوریم؟؟؟

نگین گفت:نمیدونم هویا بذار ببینم رشته خوبه زودم آماده میشه؟

هویا هم گفت:آره خوبه نگینم رفت دست به کار بشه و تودلش گفت:تا حالا از این کارا نکردما اولین بارمه هی خدایا




طبقه بندی: پسری به نام عشق،