تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 8
تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

سلام خون آشام 2

 

اول یه تبریک که بالاخره نگین اومد داستان بذاره اگه نیای زود زود بذاری منم دیگه نمیذارم وای دلم خیلی واسه چانجو تنگ شده بود ممنون......آقا تارا اسمتو تارا-ریکی بذار که من یادم باشه اون قبلیه هستی خوش اومدی عزیزم

نگینم داشت از نارحتی میمرد....رفت روبه روی كیریس و چشماشو عین گربه ی شرك مظلوم كرد و شروع كرد به اشك ریختن و گفت:برای چی چرا بهم اعتماد ندارید چی بگم باور كنید اصلا بیا بامن بریم اتاقمون ووهیون اونجااست اون واسط توضیح میده خوبه؟

نینا گفت:كیریس بذار بره دیگه كای یه چیزی بهش بگو....

لاینا گفت:آره بذارید بره دیگه....

شیدا هم سرشو به نشانه ی مثبت تكان داد و گفت:ولش كنید بره....كیریس گفت:من باهاش میرم....و دست نگینو محكم گرفت و باهاش رفت......صبح شده بود هویا بیدار شد و از اینكه نگین نبود خیلی ترسیده بود داشت از نگرانی میمرد....چانجو هم بیدار شد و گفت:چی شده؟

هویا گفت:نگین...نگین كجاست؟؟؟چانجو مضطرب بیدار شد و یكی یكی شروع كردن به دنبال نگین تو اتاق.....

كیریس نگین داشتند باهمدیگه میرفتنداخل راهرو یه صدایی اومد....كیریس نگینو چسبوند به دیوار و خودشم چسبید بهش و دستشو گذاشت دم دهنش یكی از ادم خوارها یه تكه از یه جنازه را داشت میبرد....كیریسم نگینو بغل كرد(میدونید كه خون آشام ها میتونن پرواز كنن.) و رفت چسبید به سقف.....اون آدم خوار هم جنازه كشان كشان داشت میبرد وقتی نگین چشمش به صورت بد تركیب اون موجود افتاد از شدت ترس نزدیك همون موقع بمیره به همین خاطر بیشتر به كیریس نزدیك شد و محكم بازوشا چسبید....بعد از اینكه آدم خوار رفت كیرس نگینو آوردش پایین و گفت:خوبی؟

نگین درحالیكه سخت گریه میكرد گفت:اون اون چی بود؟؟

كیریس گفت:خوب شد باهات اومدم اخه دختر این موقع با این اوضاع چرا اومدی بیرون؟

نگین گفت:نمیدونم فقط میخواستم یكم بیام بیرون...

كیریس گفت:راستش به حرفات اعتماد داشتم اما حس خوبی تنها این موقع بری به همین خاطر اومدم.

نگین گفت:من بمیرمم دروغ نمیگم اگه نیومده بودی الان منم یه طعمه بودم یعنی هان و اونیو هم این طوری شدن خدای من وحشتناكه...

كیریس دستاشو گذاشت روشنه ی نگین و گفت:آروم باش لطفا كجاست خوابگاهتون؟

نگین دستشو آورد بالا به یه طرف اشاره كرد....

كیریسم اشكای نگین را پاك كرد و گفت:آروم باش دیگه فعلا خودم كنارتم خطری تهدیدت نمیكنه.

نگینم قیافشو عجیب مظلوم كردو گفت:قول میدی تو این اوضاع وحشتناك كنارم باشی مراقب خودتم باشی؟

كیریس یه دستی به موهای نگین كشید و گفت:آره حتما بریم....كیریس تو دلش میگفت:پس این همون دختریه كه ووهیون ازش میگفت اما اون كه گفت نگین با یه پسری اگه نباشه خیلی بهتره خودم همیشه مراقبشم...نگین رفت در اتاق باز كرد و با چشمای اشك آلود نشست رو تختش كیریس هم اومد داخل...

هویا و بقیه یكم چپ چپ نگاه میكردن بهم....هویا یهو داد زد معلوم هست كجا بودی؟كه نگین شش متر پرید هوا......بعد اومد روبه روی هویا و گفت:هویا....هویا من دیدمش اون جانوره دیدم خیلی ترسناكه بود ووهیون گروه شما هم خیلی بداخلاق بودن همش فكر میكردن من دروغ میگم...كیریس اومد جلو و گفت:سلام من كیریس هستم....اما همه ی نگاه ها به نگین بود چون همه خیلی نگرانش شده بودن و واسش گریه كرده بودن....ووهیون اومد نزدیك و گفت:معلومه كجایی تو؟آخه تو همچین موقعیتی تنهایی میری بیرون....چانجی گفت:نه نگین واقعا فكر كردی سوپر وومنی این موقع تنهایی آخه چرا؟؟!!!هزار تا فكر كردیم.

چانجو گفت:نه نگین تو عقل تو كلته تنهایی میری بیرون.

كیم بوم گفت:واقعا كله شلقی....همه شروع كردن به سرزنش نگین البته فقط به خاطر این بود كه هموشنا نگران كرده بود.....نگین عین بچه ها اشكاشو پاك كرد و گفت:اگه مرده بودم خوب بود آره اونوقت نگرانیتون به جا بود بریم كیریس منو ببر....بده دست همون جانوره.....و همین طور كه دستش به چشمش بود داشت میرفت كه هویا اومد جلو بغلش كرد و با گریه گفت:فقط نگرانت شده بودیم تو میدونی اگه یه تار مو از سرت كم بشه من میمیرم من زندگی بدون تو را نمیخوام نگین همین....

نگینم محكم هویا را بغلش كرد گفت:خودمم نمیدونم چرا یهویی رفتم بیرون چه طور شیر شدم نمیدونم اما خوب چرا شماها این طوری باهام حرف میزنید مگه مگه من میخواستم از قصدی بترسونمتون....چانجو گفت:نه اما جونمون آوردی به لب دختر.....مهناز گفت:بابا خاطر خواهات داشتن از ترس نگرانی میمردن....

ایلای گفت:واقعا نگران شدیم خوب.

نگینم از بغل هویا اومد و آستینشو كشید رو دستش و اشكاشو پاك كرد و گفت:خوب ببخشید.....معذرت میخوام....و با ناراحتی رفت كنار تخت تیا نشست و سرمشو بازكرد....

كیریس گفت:ووهیون خوبی؟؟مینهو خودتی؟اینجا؟!!

ووهیون اومد كنار كیریس و گفت:سلام خوبی؟!آره نگین چی شده؟كجا بود؟

كیریس هم همه ی ماجرا را واسش تعریف كرد.....

ووهیون گفت:پس همه اومدن توام اون موجود را دیدی؟

كیریس گفت:انقدر بد تركیب بود كه نگو خوب شد با نگین اومدی.

ووهیون گفت:آره ممنون كه مراقبش بودی كیریس ماجرای هان اینا را میدونی؟

كیریس گفت:آره پدرت واسمون تعریف كرده اون دعوتمون كرد....كه یونگ و مینهو هم اومدن كنار كیریس و ووهیون....

یونگ گفت:باید هر چه زودتر این مسیله را حل كنیم خیلی داره بد میشه....

مهناز رفت كنار نگین و گفت:منظورت از جانور چی بود؟

نگین بلند شد و گفت:فكر كنم بهتره شما هم بدونید این چهار نفر كه خون آشامن قراره بهمون كمك كنن تا چند تا آدم خوار بكشیم اونا واقعا بد و وحشی هستن بچه ها بهتر شما هم بدونید دیگه باید اونا را نابود كنیم.

هیونگ شیك یه نگاهی به یاسمن كرد و گفت:نگین شوخی میكنه آره؟

یاسمن گفت:آره بابا حتما خون آشام چیه!!!!آدم خوار!!!!!

نگین بلند شد از سر جاش و همین طوریكه بلیزشو میكشید رو شلوارش گفت:نه شوخی نیست اصلا شوخی این وسط مگه من دیوونه ام ووهیون بگو دیگه باید بدونن شاید اینا هم بتونن بهمون تو از بین بردن اونا كمك كنن بذارید بدونن.

ووهیون و یونگ و كیریس و مینهو خیلی شوكه زده شده بودن واقعا نمیدونستن باید چی بگن....

نگین همین طور كه از عصبانیت و ناراحتی لبشو گاز میگرفت گفت:دروغی در كار نیست.....ایلای توهم حرف منو باور نمیكنی؟؟؟

زهرا گفت:آخه نگین مگه میشه ووهیون خون آشام باشه؟!!!!خدای من!!!!!!

یونگ گفت:نگین راست میگه ما الان به جز شماها به فرد دیگه ای نمیتونیم اطمینان كنیم هممون تو خطر بزرگی هستیم.

ایلای رفت كنار نگین و گفت:منم حرفتو باور میكنم بچه ها باید بهشون كمك كنیم.

ال اومد كنار ووهیون و گفت:تو......تو......چی هستی؟؟!!!خون آشام!!!!ووهیون آره؟

ووهیون گفت:آره لطفا شماها هم باهامون همكاری كنید.

كوین گفت:چی؟!!!ما به خون آشام ها كمك كنیم تا آدم خوار ها را بكشن!؟؟؟!!!!!!!!

یونگ گفت:فعلا خطر اصلی اونا هستن اونا حتی آدمای مارا هم میكشن و شماها را هم از بین میبرن دونه به دونه باید به همدیگه كنیم تا از بین ببریمشون میفهمید؟

مهناز گفت:من باهاتون هستم حق باشمااست به نظر شما بهتره گوشتت خورده بشه یا خونت؟؟؟

تیها گفت:هیچ كدوم اما واقعا میشه به این خون آشام ها اعتماد كرد؟

چانجو گفت:آره حتما موضوع خیلی داره جدی میشه اونیو كیریس هان به دست اونا كشته شدن میفهمید؟باید باهمدیگه یه طوری نابودشون كنیم.

تیا این مابین بیدار شد و شروع كرد به گریه كردن....اونیو....اونیوی من كجااست....؟؟

نگین دوید كنار تیا و گفت:آروم باش دیگه تیا باید به خودت مسلط بشی خواهش میكنم اونیو دیگه كنار ما نیست لطفا یكم آروم باش....

تیا فقط گریه میكرد و اسم اونیو را میبرد.....نگین نشست كنار تیا و شروع كرد به دلداری دادن و آروم كردن تیا....ازاون طرف یونگ برای بقیه یه سری چیزا

را راجع به خودشون و اون موجودات توضیح داد.....مهناز نمیدونست چرا با اینكه یونگ انقدر خشن بود وقتی نگاهش میكرد قلبش تند تر میزد با خودش فكر میكرد شاید فقط به خاطر این باشه كه خون آشامه و ازش میترسه....كیریس هم فقط چشمش به نگین بود و در شگفت بود كه نگین چه قدر مهربون و دوست داشتنی و چه قدر به فكر دوستشه....خلاصه بعد از دوساعت كه همه از شوك در اومدن و عقلشون اومد سرجاشون....چانجی گفت:چه قدر حرف میزنید من گرسنمه....چانجو یه نگاهی به چانجی كرد و گفت:آخه الان وقت گرسنگی دیوونه...

كیم بوم گفت:خوب راست میگه منم گرسنمه.....

نگین یه قرص آرامش بخش به تیا داد و رفت تو آشپزخانه یه چیزی درست كنه....كه یاسمن و زهرا و مهناز و تیا هم رفتن كمكش...همشون از نگین فاصله میگرفتن جز مهناز....

نگین یكم چپ چپ بهشون نگاه كرد گفت:ببخشید اما من آدمم چرا این طوری میكنید؟

یاشمن گفت:مطمئنی آدمی؟

نگین رفت از آشپزخونه بیرون و یكم به هویا نگاه كرد و بغض كرده بود حسابی و گفت:هویا این به من میگه مطمئنی آدمی؟!!!هویا!!!!

چانجی گفت:كی بهت اینو گفته؟

نگین گفت:همشون انگار گودزیلا دیدن.

كیم بومم یه چشمك به دوستاش زد و گفت:خوب آره دیگه نگین پس فكر كردی حوری بهشتی دیدن؟

چانجی گفت:آره منم ازت میترسم تو همون مایه های گودزیلایی.

نگینم تو دلش گفت:كه این طور آره.!!

بعد رفت كنار چانجی و گفت:ولی تو واقعا خوشگلی چانجی كیم بوم تو هم واقعا جذابی اما من هر چی باشم آدم یا حیوان اینو میدونم كه شماها بهترین دوستای من تو این دنیا هستید و حتی اگه ازم متنفر باشید همیشه دوستون دارم همیشه.....البته من میدونم قلب ارزشمند شماها هیچ وقت هیچ وقت از كسی متنفر نمیشه چون ارزش قلبی شما برای درخشیدن نه برای اینكه با احساسای بد و منفی تیره و تار بشه....كیریس انقدر از جمله های نگین خوشش اومده بود كه دلش میخواست همونجا یا انسان بشه یا نگینو تبدیل كنه....ووهیونم كه طبق معمول بیشتر به حسن انتخابش در مورد نگین به خودش افتخار كرد.....كه هویازد تو ذوق همشون و رفت جلو و دست نگین را گرفت و گفت:تمام هستیه من مگه میشه كسی به تو بگه حیوان وقتی تمام موجودات كره ی زمینم میدونن تو بهترین دختر دنیایی....

چانجی و كیم بوم كه فقط میخواستن یكم سر به سر نگین بذارن باحرفای نگین كاملا حس میكردن مقصرن و آدمای خیلی بدی هستن.....و اومدن جلو و گفتند:مافقط میخواستیم شوخی كنیم نگین ببخشید همه میدونن تو بهترینی.

نگینم آروم بهشون گفت:دارم واستون حیف جلوی جمع هستیم تلافیش باشه واسه بعد خوب.....

چانجی یواش به كیم گفت:وای عین اون دفعه شد كه ترسوندیمش حالا تا تلافی نكنه دست برنمیداره كه...

كیم گفت:آره آره میدونم........

هویا ادامه داد....نگین من همیشه بهترین....همیشه....همیشه....اصلا بذار خودشون كه ادمن غذا درست كنن تو بیا اینجا....

یاسمن گفت:خوب به ما هم حق بدید شوكه زده شدیم همین قصد توهین ننداشتیم نگین.......




طبقه بندی: HELLO VAMPIRE 2،