تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 15
تاریخ : سه شنبه 23 مهر 1392 | 06:11 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

كیریس گفت:آره نگین خوب آخه چه طوری باید بگم.....من واقعا دوست دارم.....خیلی زیاد....و همیشه در هر شرایطی كنارتم.....قول میدم....

نگین یه نگاه به لوهان كرد و گفت:نه میمونم به خاطر كیریس اوپا میمونم....

نینا براشون دست زد و گفت:همین درسته.

تیا گفت:نگین تو چی كیریس را دوست داری؟

نگین یه لبخندی زد و گفت:آره دیگه پس مرض ندارم همین طوری بمونم كه راستی تیا تو و جین خیلی با هم رابطه ی خوبی دارید راز این دلبستگی شدیدتون چیه؟

جین و تیا همین طور كه دستای همدیگه را فشار میدادن تیا گفت:راز!نمیدونم رازی نیست هر چی هست درون ادما است.

جین گفت:راست میگه از درون واقعا همدیگه را دوست داشته باشید منظورم از ته قلبته دیگه همه چی درسته....

چانیول گفت:راز خوشبختی منو سارینا هم صداقتمونه.

بكهون گفت:اخه چانی كی از تو سوال كرد جین و تیا نامزدن....

چانیول گفت:ما هم نامزد میشیم.

چن گفت:عجب لحظه ای نه؟همه دارن به احساسشون اعراف میكنن.

لی گفت:توهم میتونی به احساست نسبت به من اعتراف كنی.

شیومین گفت:لی.....

همشون خوشحال بودن و میخندیدن....اما نگین تو این فكر بود كه نكنه این آخرین لبخندشون باشه.........

خلاصه بچه ها رفتن آزمایشگاه و آخرین تحقیقشونا انجام دادن قرار شد شب بمونن اونجا و فردا صبح دیگه برند.....

شب شد كه كیریس بیدار شد بره دستشویی....یكم سر صدا كرد....كای هم بیدار شد....خلاصه از اتاق رفت بیرون و وقتی از دستشویی اومد بیرون یكم سر صدا از آزمایشگاه شنید كه نتونست نره ببینه چی شده.....

وقتی رفت تو ازمایشگاه از چیزی كه میدید به شدت تعجب كرد......و نزدیك بود درجا....بیوفته اما همین طور كه میدونید كیریس من خیلی قوی یه جا قایم شد ببینه چی میشه.....یه موجود عجیب غریب و وحشتناك همون خوئی داشت یه سری چیز با همدیگه تركیب میكرد.....كه پس از چند دقیقه.....یه سری ماده ی لزش چسبناك بوجود اومد.....اون ماده های چندش آور كه شبیه كرم شده بودن...و دوتا هم بیشتر نبودن....شروع كردن به حرف زدن با خوئی.....كیریس خیلی تعجب كرده بود....اصلا باورش نمیشد كه خوئی شكل سهون شد و از كالبد سهون اومد بیرون.....و اون موجودات بهش چسبیدن و از اونجا رفت.....سهون بی جان روی زمین افتاده بود.....كیریس دوید كنار سهون و از سر جاش بلندش كرد قلبش میزد اما تنفسش كم زیاد میشد....یكم صبر كرد......بعد از چند دقیقه كای هم اومد....و با كمك كیریس خواست سهون را بلند كنه ببرتش بیرون كه ....خوئی را جلوشون ظاهر شد.....

كای گفت:اینجا چه خبره سهون چش شده؟كیریس این چیه دیگه....

خوئی یه قهقه ی وحشتناك زد و دستشو برد طرف كیریس و كای و اون موجودات وارد بدن كای و كیریس شدن......كیریس و كای هم داد وحشتناكی زدن و خوئی ناپدید شد و همشون افتادن روی زمین.........

فردا صبح شد همه بیدار شدن و نگین وقتی دید كیریس دید خیلی مضطرب شد نینا هم بیدار شد و رفت كنار نگین و گفت:نگین كای نیستش....

نگین گفت:كیریس هم نیستش....

تیا اومد كنارشون و گفت:چی شده؟

نگین بلند گفت:كیریس نیست كای هم نیستش....لوهان هم اومد كنارشون ایستاد و گفت:سهونم نیست یعنی چی شد.....نینا به نگین نزدیك شد و گفت:خیلی دلم شور میزنه یعنی چی شده نگین آخه كجا رفتن؟

سارینا اومد كنارشون و گفت:بیایید بریم دنبالشون بگردیم.....خلاصه همشون رفتن دنبال كیریس و كای....

نگین رفت داخل آزمایشگاه و دید سه تا پسرا افتادن زمین و بقیه را صدا زد....همشون اومدن سهون  و كیریس و كای را بردن داخل.....خونشون و خوابوندنشون....بعد از اون كه یكم بهشون رسیدن......و چن و شیومین معاینه شون كردن و بهشون سرم زدن.......نگین رفت كنار نینا و گفت:یعنی چی شده؟

نینا گفت:امیدوارم هیچیشون نشده باشه فقط امیدوارم....

نگین خیلی ناراحت بود فضای اتاق خیلی براش سنگین بود به همین خاطر تصمیم گرفت بره بیرون یكم هوا بخوره داشت همین طور نزدیك سبزه ها راه میرفت و دعا میكرد كه لوهان صداش كرد.....

نگینم منتظر ایستاد تا لوهان بیاد كنارش.....لوهان وقتی اومد كنار نگین گفت:چرا انقدر مضطربی؟

نگین گفت:آخه نمیدونم چی شده یكم عجیبه اونا سه تایی تو آزمایشگاه با اون همه خون كنارشون كه هیچ جاییشونم زخم نشده بود عجیبه لوهان نه یعنی چی شده؟

لوهان گفت:آره یكم عجیبه منم نمیدونم چی شده اما نگران نباش....شیو و چن حتما براشون یه راهی پیدا میكنن حتما خوب میشن.....چیزی نیست....كه گوشی نگین زد استادشون بود وازش راجع به تحقیقشون سوال كرد و بعد از اون...بهش گفت راجع یه موضوع دیگه ای هم باید تحقیق كنن این موضوع برعكس موضوع قبلی كم بود و دو سه روزه تموم میشد.....نگین وقتی تلفن قطع كرد برای لوهان تعریف كرد....

لوهان همین طوركه به نگین نگاه میكرد....نگین داشت ماجراهای این چند وقت را توی ذهنش مرور میكرد كه به لوهان گفت:من دیگه نمیخوام اینجا بمونم.

لوهان گفت:چیه از ما خسته شدی؟

نگین گفت:نه نه فقط اینجارا دوست ندارم.....

لوهان گفت:نگین چیزی شده....تو چیزی میدونی؟

نگین همین طور كه اشك تو چشماش جمع شده بود همه ماجراشونا واسه لوهان تعریف كرد و بهش گفت تو جنگل چی شده و چی شنیده.....و بنا كرد به گریه كردن.....لوهانم رفت جلو و نگینو بغلش كرد و شروع كرد به نوازش كردنش و گفت:امیدوارم هیچ اتفاقی نیوفته نگین اما این طور كه تو تعریف كردی چیزای بدی در انتظارمونه اما تو باید آروم باشی كیریس خیلی دوست داره همه چیز درست میشه من مطمئنم.....اروم باش.....نگین كه خیلی به خاطر كیریس ترسیده بود اما الان به خاطر حرفای لوهان آرامش عمیقی پیداكرده بود و یكم كه آروم شد از بغل لوهان اومد بیرون و كنارش ایستاد و گفت:باشه ممنون فقط بین خودمون بمونه....

لوهان یه لبخندی زد و گفت:قول میدم....باشه بریم ببینیم چی شده....وبا نگین رفتند خونه....هانا گفت:نگین كیریس یه تكانی خورد و بیدار شد....وبعد از حال رفت.....نگینم رفت كنار كیریس نشست و شروع كرد به نواز موهای كیریس.....بعد از چند دقیقه سهون بهوش اومد انگار حالش خوب بود.....و با آرامش رفتار میكرد.....چن نشست كنارش و گفت:دیشب چی شد؟

سهون بلند شد نشست و یكم به اطرافش نگاه كرد و گفت:دیشب....نمیدونم مگه اتفاقی  افتاده....چن هم براش گفت كه با كای و كیریس تو آزمایشگاه پیداشون كرده اما سهون هر چی فكر میكرد هیچی یادش نمیومد....بعد از چند دقیقه شیو سرم دستشو باز كرد.....بقیه رفتند بیرون.....و نینا و نگین با كای و كیریس تنها گذاشتن.....


طبقه بندی: پرواز در افق،