تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - Please Don't Go...-3.4
تاریخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : Negin
چون با تاخیر زیاده قسمت سوم وچهارم لطفا نروروباهم میزارم...نظریادتون نره


http://www.pic98.ir/images/f5i7rh30bdcux82od5t.jpg

لوهان همه جا ی مدرسه رو گشت اما اثری از ته ایون نبود تنها چیزی که به ذهنش اومد این بود که ادرس خونشو از مدیرمدرسه بپرسه

به هزار بدبختی مدیر راضی شدو ادرس خونه ی ته ایونو بهش داد

لوهان با عجله به سمت خونه ی ته ایون رفت وبالاخره رسید

همین که خواست زنگو بزنه متوجه شد در بازه ووارد خونه شد.....

همون شب هیچ کسی خونه نبود پدرش که برای دوروز به سفرکاری رفته اجوماهم  خواهرش به همراه همسروبچش توی تصادف بدجوری اسیب دیده بودن وبه بیمارستان برای مراقبت ازشون رفته بود.......

لوهان اروم در خونروبازکرد ووارد سالنشون شد

-بعید نیست انقدر دخترخودخواهیه ازخونشون معلومه چقدر پولدارن

ازپله ها بالارفت وبه یه دره صورتی رسید مطمئن شد این اتاق ته ایونه بدون اینکه دربزنه وارد اتاق شد........

درهمون زمان ته ایون با حوله ی نسبتا کوتاهی ازحمام بیرون اومد ووقتی چهره ی لوهانو که ازتعجب چشماش گرد شده بود دید جیغ گوش خراش وبلندی کشید

-ی...ی..یایاتوتوی اتاق من چه غلطی می کنی؟

یه قدم جلو تراومداما حولش لبه ی صندلیش گیر کردوپاش لیرزخوردولوهان اونو توی بغلش گرفت

لوهان رفت توی رویا وفک کرد که پنبه نرمیو بغلش گرفته

که ازجانب ته ایون یه سیلی نصیبش شد

لوهان هم بدون توجه دستشو ول کرد وته ایون پهن زمین شد

-اهههههههه باسنم دردگرفت پسره ی احمق چندش منحرف بی خاصیت

-چی؟؟؟؟؟؟منحرف؟چندش؟بی خاصیت؟؟فک کردی خودت چی هستی دختره ی  دیونه روانی افسرده مریض متکبروخودخواه

-بووووووو(چی) یا....

همینکه خواست بلند شه  حولش بازشد....

لوهان بااین صحنه سریع روشو برگردوند ته ایون ازخجالت کم مونده بود بره زیر زمین توی دلش مدام خودشو سرزنش میکرد

-یا اگه روتو برگردونی خودم با دستام خفت میکنم....ای خدا پاتو ازروی حولم بردار نمیتونم بپوشمش

-هه هه هه سوری

-هرهرهر خنده داشت؟گمشو برو بیرون میخوام لباس بپوشم

-باشه میرم اما بیرون منتظرت میمونم

لوهان ازاتاق خارج شدو بروی مبل  روبه روی اتاق ته ایون نشست وهمش همون اتفاق به ذهنش میومدو میزد زیرخنده

ته ایون بعد از10 دقیقه ازاتاق بیرون اومد اما اصلا به لوهان نگاه نکردوازخجالت خودشو به اون راه زد

واروم رفت روی مبل روبه روی لوهان نشست

-خیلی خب حالابگو برای چی اومدی اینجا من همه حرفامو بهت زدم حتی دیگه نمیخوام صورتتو ببینم چه برسه به اینکه بیای به خونم

-راستش منم برای همین قضیه اومده بودم من اون کاروباهات نکردم

-جدی؟چرابایدحرفتو باورکنم خودم از زبون دوستات شنیدم که داشتی برای انتقام ازمن نقشه میکشیدی

-اره اولش به فکر تلافی بودم اما نتونستم چون.....

-چون چی؟؟؟؟لطفا تفره نرومیدونم کارتو بوده چون بغیرازتو هیچکس ازمن متنفرنیست

-کی گفته من ازت متنفرم؟

-لازم نیست کسی بگه کاملا پیداست

-نه من متنفرازت نیستم

-بس کن لوهان برو بیرون وگرنه...

-وگرنه چی میندازیم بیرون؟؟!

-نه خودم نمیندازمت زنگ میزنم.........

لوهان نزاشت حرفشوکامل کنه وبلندشدوگردن ته ایونو گرفت ولبشو یه بوس کوچیک کرد

ته ایون مثل یخ خشکش زده بود

-این حسیه که من نسبت بهت دارم وهمین موجب شد تلافی نکنم این حس تنفرنیست چون این عشقه

ته ایون بخودش اومدوسریع حرف لوهانو قطع کردوازروی مبل بلندشدو بادستش روبه دراشاره کرد وگفت

-همین الان ازخونه من برو بیرون سریع

-ته ایون من....

-اصلا برام مهم نیست بهم چه حسی داری چطوربه خودت جرعت دادی بهم نزدیک شی ومهم ترازاون ب...ببوسیم؟؟؟سریع برو بیرون وگرنه اینبارخودم میندازمت فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟

لوهان باعصبانیت ازپله ها پایین رفتو درومحکم پشت سرش بست

ته ایون همینکه لوهان بیرون رفت پاهاش سست شدنو روی زمین افتادودست رولبش گذاشت وشروع کرد به گریه کردن

-نه این امکان نداره این اتفاق اصلا نیفتاده من بجزاون نمیتونم لب کسه دیگه ای روببوسم

-اوپا منو ببخش واقعا نمیخواستم این اتفاق بیوفته من فقط عاشق توهم ومیمونم.........

صبح شدوبه مدرسه رفت

لوهان وارد کلاس شدوبدون هیچ حرفی سرجاش کنارته ایون نشست ته ایونم اصلا به لوهان توجه نکرد هردوشون مثل کسایی بودن که انگاربینشون هیچ اتفاقی نیفتاده

معلم برگه های امتحانو پخش کرد وهمگی شروع کردن به نوشتن

خودکار ته ایون مرکبش تمام شد همون روزم جامدادیشو یادش رفته بود بیاره وسط امتحان گیر کرده بود اروم پاشو به پای لوهان زدوگفت

-میشه لطفا یه خودکاربهم بدی مال من تمام شده

لوهان به ته ایون توجه نکرد وفقط مینوشت

-هی باتوهم یه خودکارمیخوام

لوهان دستشو بلندکردوگفت

-معلم ته ایون نمیزاره من حل کنم هی میگه بهش تقلبی برسونم

نگاه ته ایون فقط روی لوهان موند

معلم-ته ایون سریع ازکلاس بروبیرون وبه دفترمعلمین برو

ته ایون از سرجاش بلندشدوبا نگاه تنفرامیزی به لوهان نگاه کرد

لوهان هم یه نیشخندموزیانه ای بهش زدو بادستش یه بابای کوچولو براش کرد

زنگ استراحت به صدادراومد ومعلم به دفتراومدوبه ته ایون یه بسته پراز برگه امتحانی داد وگفت تا شب ساعت 10 وقت داره که کلشو جواب بده

ته ایون حتی بخاطراینکارشکایت هم نکرد وبسته روبرداشت وبه کلاس رفت

لوهان بااومدن ته ایون بلندخندیدوگفت

-پرنسس کلاس تقلب کار تنبیه شده

ته ایون اصلا به خودش نگرفت حرف لوهانو وشروع کرد به حل کردن برگه ها

یکی باخوشحالی وارد کلاس شدو بلندگفت

-هیونگ!!!!!

لوهان-هی پسر تواینجا چیکارمی کنی؟؟؟؟

-هیونگ مدرسمو تغییردادن ازاین به بعد اینجا درس میخونم همین کلاس کناریتون هستم

-جدی؟؟؟

چانیول-اوه ببین کی اینجاست!!!پارک جیمین خوشتیپ اومده

ته ایون باشنیدن اسم پارک جیمین رنگ ازچهرش پرید ودستاش لرزیدن سرشوبا ترسو لرز بالااورد  وبانگاه به صورت جیمین اشک توی چشماش حلقه زد...........

ته ایون نتونست جلوی اشکاشوبگیره  وسریعا لزکنار جیمین ردشدو بیرون رفت.......

جیمین بانگاه اول باورش نشد که خود ته ایون باشه بعد از5 ثانیه به خودش اومدو سریع دنبالش بیرون رفت اما موفق نشد پیداش کنه

لوهان-این جیمین چش بود انگار روح دیده بود

چانیول یه حالت مرموزانه ای به خودش گرفت وگفت-قیافه ته ایونو دیدید؟نکنه این دوتا ازقبل همو میشناختن؟

سهون-چرت نگو اخه جیمین به این گرمی چطور ازیه دختر به این سردی خوشش میاد

لوهان یقه ی لباس سهونو گرفت وگفت-مواظب باش درباره ته ایون چی میگی

سهون دست لوهان محکم کنارزدو وبه لوهان نزدیکترشدوگفت-مثلا اگه نباشه چه غلطی می کنی؟

لوهان-کاری می کنم که از گفتنش پشیمون بشی

سهون یه نیشخندی زدوگفت-اه جدی!!!چقدر ترسیدم نشون بده ببینم چیکارمی کنی

لوهان دستاش مشت کردکه بزنه به سهون که چانیول جلوشو گرفت و اروم گفت-دارید چیکار می کنید؟زده به سرتون؟

لوهان یه نگاه پراز خشم به سهون انداخت و ازکلاس بیرون رفت.....

همینطور که توی مدرسه گشت میزد به پشت بوم مدرسه رفت که یکم استراحت کنه اما همینکه چشماشو روی هم گذاشت یه صدایی روشنید به طرف صدا رفت ودراخر ته ایونو دید که داره گریه می کنه از پشت دیوار فقط نگاش میکرد

ته ایون هرلحظه صدای گریش بلند تر میشد تا بالاخره به جیغ ختم شد

لوهان ازاین حرکاتش سردرنمیاورد نتونست جلوی خودشو بگیره و اروم رفت کنار ته ایون نشست

ته ایون سرشو بالا اورد و با دیدن چهره ی لوهان اشکاشو سریع پاک کردوگفت-توایجا چیکار می کنی؟

لوهان-این سوالی بود که من میخواستم بپرسم چرا گریه می کنی؟

ته ایون-به توچه مربوطه سرت به کار خودت باشه وبه کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن

لوهان-اصلا به تو خوبی نیومده

ته ایون-حالا کی مجبورت کرده بهم خوبی کنی!

ته ایون با اخم پشتشو به لوهان کردو درو باز کرد که بره پایین ..لوهان بلند دادزد یااااا یادت نره تنبیه شدی تکلیفاتو انجام بدی

ته ایون  بدون جواب ازپله ها پایین رفت و تا کلاس باخودش حرف میزد که اگه جیمینو ببینه چی بهش بگه...

همینطور که توفکر بود جیمین ازپشت شیشیه دیدش وسریعا به سمتش رفتودستشو گرفت و کشید توی  ماشینش

ته ایون با اینکه صداش می لرزید گفت-دا داری چیکار می کنی الان باید برم سرکلاس

جیمین به ته ایون نگا کردوگفت-تا وقتی همه چیز روشن بشه نمیزارم بری

ته ایون دیگه چیزی نگفت واروم نشست ....جیمینم دستشو دراز کرد که کمربندشو ببنده....فاصله صورتاشون خیلی کم بود وهمین باعث میشد ته ایون دستو پای خودشو گم کنه....

جیمین ته ایونو به خونه باغشون که 10 کیلومتر دورتراز شهر بود....هوا نسبتا تاریک شده بود.....هردوازماشین پیاده شدن وداخل خونه رفتن

ته ایون-اینجا هنوز مثل قبله

جیمین-بعدازتوهرگز پامو اینجا نزاشتم

ته ایون باحالت ناراحت کننده ای به جیمین نگاه کردوبعد روی مبل نشست

جیمین-همون قهوه ی همیشگی میخوری نه؟

ته ایون-نه فقط اب لطفا

جیمین یه لیوان اب برداشتو برای ته ایون اورد و روی مبل کناریش نشست

جیمین-میشه حالا توضیح بدی که چرا منو تنها گذاشتی بدون اینکه چیزی بگی؟؟؟نکنه هم زمان با من بایکی دیگه هم بودی؟؟؟چون شنیدم با یه پسر دیگه امریکا بودی این درسته؟

ته ایون اشک توی چشماش حلقه زدوبا بغض غم انگیزی گفت-اره حقیقت داره...متاسفم اوپا

جیمین نیشخندی ازروی عصبانیت زدوگفت-متاسف...!منو بازیچه ی دستای خودت کردی حالا میگی متاسفم...!واقعا روت خیلی زیاده

ته ایون-منو ببخش ...خواهش می کنم

جیمین-ههه هنوزم مثل قبلی فکرکردی همه چیز با متاسف بودن حل میشه بدون اینکه احساسات منو درنظر بگیری ولم کردیو رفتی حتی حاضرنشدی خدافظی کنی

ته ایون اشکاش جاری شدو دونه دونه بروی گونه هاش ریخت وجلوی جیمین زانو زد وگفت-خواهش می کنم ...خواهش می ک...

نتونست خودشو کنترل کنه حرفشو تموم نکردو بلند بلند بروی گریه کردن افتاد

جیمین ازاین حرکات ته ایون یخورده متعجب شد ...دست ته ایونو محکم بالا کشیدوسریع به طرف خودش کشیدو بوسیدش......

ته ایونم چشماشو بستو به بوسیدن جیمین ادامه داد.....

بعداز4دقیقه لب هاشونو ازروی هم جدا کردن.....

جیمین سر ته ایونو نوازش کردوگفت-من هنوزم مثل قبل دیونتم تواین سه سال فقط به فکر توبودم با فکر تومیخوابیدم و بلند میشدم وفقط نگام به موبایلم بود که بهم زنگ بزنی اما هیچ وقت تماسی از تو دریافت نکردم

ته ایون بازم گفت-متاسفم منو ببخش اوپا

جیمین باصدای بلند گفت-این چیزی نیست که میخوام بشنوم......الان کسی توی زندگیته؟کسیو دوست داری؟

ته ایون-مگه میشه کسیو جز تو دوست داشته باشم توی قلب فقط یکی میتونه جاشه اونم تویی ...فقط تو

جیمین بااین حرفش یکم خیالش راحت شدوته ایون بغل کردو بازهم همو بوسیدن

لوهان نگاش بروی صندلی ته ایون خیره بود حتی پلکم نمیزد

زنگ خونه خورد و لوهان همینجور منتظراومدن ته ایون بود....

چانیول-یا چیکار می کنی؟5دقیقه از زنگ گذشته الان درو میبندن بیا بریم

لوهان-کیف ته ایونو برداشت و باخودش به خونش برد......

روی تختش دراز کشیده بود که چشمش به کیف ته ایون افتاد کیفشو برداشت وازروی کنجکاوی کیفشو باز کرد وچشمش به یه دفتر خاطرات افتاد....دفترو برداشت وتاصبح بیدار موند وصفحات  دفترو ورق میزد اما توی همه صفحاتش فقط نوشته شده بود "منو ببخش اوپا...برای همیشه عاشقت میمونم حتی اگه تومنو نخوای " لوهان خیلی کنجکاو شده بود که بدونه  ته ایون چه کسیو دوست داره ..واخرین صفحه دخترش نوشته بود T.J این دوحروف باعث کنجکاوی بیشتر لوهان شد.....

ساعت 7 شدو به مدرسه رفتن.............

 




طبقه بندی: Please Don't Go...،