تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 3
تاریخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | 09:04 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

....نیل گفت:ا اینجا این طوری بود من همیشه این یه قسمت را اشكال داشتم و هیچ كسی نمیتونست قشنگ بهم یاد بده....

نگین گفت:بانی اون قسمت را تو واسش توضیح بده......

بانی هم بلند شد و اون قسمت را توضیح داد....

رپ مونستر گفت:اما بانی كه ترم اولی اینا را ازكجا بلده؟

نگین یه دست گذاشت رو شونه ی بانی و گفت:به خاظر همین بهش میگم نابغه ی كوچولو كه دوستاتون مسخره میكنن بیشتر از سنش میدونه....

ال جو گفت:خیلی جالبه.

نگین گفت:ببخشید شماها میشه یه بار قشنگ خودتونا معرفی كنید؟

جی هوپم بلند شد و همه را قشنگ معرفی كرد.....

نگین گفت:خوب خوشبختم الان دیگه چیو بگم واستون؟

چانجی گفت:نگین میشه یه لحظه بیای؟

نگینم رفت كنار چانجی نشست و قشنگ و مفصل برای چانجی توضیح داد....نگین انقدر مهربون برای چانجی حرف زد كه چانجی فكر میكرد این نگین چرا این طوریه.....

بانی هم داشت به نقشه ی شبشون فكر میكرد.....و تو ذهنش همش این بود كه شب چی میشه.كه ال جو اومد كنار بانی ایستاد و گفت:ببخشید میشه این قسمت واسم یه بار بگید؟

بانی یكم به متن نگاه كرد و برای ال جو موبه مو توضیح داد....ال جو دهنش باز مونده بود....

نگین به چانجی یه لبخند زد و گفت:دقیقا متوجه شدی؟

نیل رفت صندلی ها را مثل یه دایره چید و از همه خواست اونجا بشینن...نگین و بانی هم اومدن نشستن.....و نگین برای همشون درس داد....حدود دو ساعت بعد....بانی یه نگاهی به ساعتش كرد و به نگین اشاره كرد كه دیگه باید برند....

نگینم از سرجاش بلند شد.....و كتابشو گذاشت تو كیفش....ریكی و جونگ هم اومدن نزدیك بانی و به خاطر مسخره كردن بانی ازش عذر خواهی كردن....بانی هم یه لبخند از اون لبخند خوشكلاش زد و گفت:خواهش میكنم.....اشكالی نداره....

نگین یه نگاهی به چانجی كرد و بهش لبخند زد و گفت:امیدوارم مشكلت رفع شده باشه.

چانجی گفت:آره حتما.ممنون نگین.

نگین اومد كنار بانی ایستاد و گفت:بریم؟

بانی گفت:آره بریم.....جین اومد كنارشون و گفت:خونتون كه نزدیك خونه ی ما اجازه بدید من برسونمتون؟

بانی یه نگاهی به نگین كرد و گفت:نه ممنون خودمون میریم.

جین گفت:خوب آخه مسیرمون یكیه دیگه.

نگین گفت:نه ممنون.

چانجی گفت:نگین اصلا بذارید خودم برسونمتون؟

نگین گفت:نه ممنون خودمون میریم....خلاصه پسرا انقدر اصرار كردن كه نگین قبول كرد با جین برند....

بچه ها همین طور كه داشتن به سمت در خروجی دانشگاه میرفتن نیل گفت:خیلی خوب یاد گرفتیم نگین بانی ممنون.

بانی گفت:خواهش میكنم.

جی هوپ گفت:نگین چی میشد همیشه این طوری مهربون بودی؟

بانی گفت:الان میتونید از این فرصت استفاده كنید یهو نگین فردا میاد اخلاقش میشه عین امروز صبح....یعنی منم موندم چی شده یهو مهربون شد....

نگین گفت:بانی واسه تو كه همیشه من خوبم.

بانی گفت:مگه میخوای با منم خوب نباشی دیگه بدجنس.....

نگین گفت:صد در صد من فقط با تو خوبم.

ال جو گفت:من حس میكنم بانی میخواد خوب باشه اما نگین تو نمیذاری.

بانی گفت:اولا به شما مربوط نیست دوما اصلا این طوری نیست من هر طوری خودم بخوام رفتار میكنم ملتفت شدید؟

ال جو گفت:بله.....بله.

چانجو كیف نگینو از دستش گرفت و گفت:بده من واست میارم خیلی سنگینه......

نگینم تو دلش گفت:وا چرا اینا این طورین.....بهشون مهربونیم نیومده.

تا بالاخره رسیدن.....به ماشین نگین كیفشو از چانجو گرفت و ازش تشكر كرد.....همشونم از نگین و بانی تشكر كردن و خداحافظی كردن جین در جلو باز كرد نگین رفت عقب نشست و به بانی گفت:تو برو جلو بشین....نگین خیلی دختر سر سختی بود اما میدونست بانی از جین خوشش میاد و به خاطر همین فرستادش جلو بشینه...

ماشین حركت كرد......

جین یه آهنگ گذاشت تا بخونه......بانی هم سرشو كرده بود بیرون و فقط داشت به بیرون نگاه میكرد.....خیلی بیش از حد ساكت شده بود....جین سكوت شكست و گفت:بانی شما از كجا این مطلبایی را كه هنوز بهت درس ندادن بلدی؟

نگین گفت:راستش جین بانی از كودكی خیلی باهوش بودهمیشه مطالعه میكرد خیلی زیاد بیشتر این دایرة المعارف ها را بلده خودشم گاهی وقتا برای خودش آزمایش میكردمسئله ها را هم خودم نمیدونم من یه روز كتابمو گذاشته بودم خونمون رفتم بیرون برگشتم دیدم بانی همشو حل كرده....و همش درست بود.....به خاطر همین بهش میگم نابغه كوچولو.

جین گفت:بانی واقعا چه طوری؟

بانی صورتشو برگردوند طرف جین و گفت:آخه این مسائل بیش از حد ساده است یه دوتا فرمول بلد باشی همش حله دیگه.

جین گفت:خیلی جالبه باریكلا به منم بگو راز باهوشیت چیه؟

بانی یه لبخند كوچولو زد و گفت:رازی نداره كه فقط یكم تلاش همین خیلی بهتره آدم از قبل مفهوم همه چیز را بلد باشه اونوقت دیگه نیازی به فرمولم نیست.

جین یه نگاهی به بانی كرد و گفت:كه این طور ایول.....

نگین گفت:ببین بعد دوستت مسخرش میكنه كه چرا بهش میگم نابغه كوچولو این فقط به این خاطر كه اون از كوچیكی عالی بود همین.....

جین گفت:وای نگین من به جای اون معذرت میخوام اونم قصد خاصی نداشت.....بانی معذرت میخوام.

بانی گفت:مهم نیست.....

كه رسیدن....بانی و نگین پیاده شدن و سریع رفتن خونه.......

جین هم همش تو این فكر بود كه مثلا یكسال از بانی بزرگتره اما هوشش نصف بانی هم نیست.....

نگین و بانی نشستن و شروع كردن به فكر كردن...

بانی گفت:ساعت دو بریم خوبه؟

نگین گفت:آره فكر كنم خوب باشه؟تب لتت را اماده كردی برنامه را ریختی روش برای غیر فعال كردن دزدگیرا؟

بانی گفت:آره برنامشو درست كردم فقط نگین تو راجع به اون پسره نیل و كپ چی میدونی؟

نگین یه لبخندی زد و گفت:بعدا برات توضیح میدم بریم یكم استراحت كنیم تا بلكم بهتر بتونیم كارمون را انجام بدیم باشه عزیزم؟

بانی یه لبخند زد و با نگین رفتند رو تختشون یكم دراز كشیدن و چشماشونا بستن....




طبقه بندی: کابوس شهر،