تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 16
تاریخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | 09:13 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

بریم سراغ الینا و سی وو:

الینا طبق معمول نشست بود رو تخت و غر میزد.....من عادت ندارم تو یه اتاق به این تاریكی بخوابم خیلی تاریكه آخه سیوو دوست ندارم.

سیوو گفت:وای الینا مگه میخوای نخ توی سوزن كنی چشماتو ببند و بخواب همین دیگه....سخت نیست كه...

الینا گفت:اوهوم.....نه نمیخوام دوست ندارم.....خیلی تاریكه....

سیوو گفت:بگیر بخواب نمیترسی كه منم كنارتم....از دست تو.

الینا گفت:خوب نه باشه و گرفت دراز كشید سیوو هم گرفت خوابید....و گفت:الینا شب بخیر نترسیا من كنارتم شب خوش....

الینا گفت:باشه شب خوش.....و تا چشماشو بست سریع خوابش برد....

بریم سراغ رمه و ساینا:

همین طوركه جفتشون گرفته بودن خوابیده بودن و ساینا پشتش به رمه بود....

رمه گفت:به نظرت نگین ممكنه  از ری خوشش بیاد؟

ساینا گفت:نمیدونم دقیقا شاید حالا برای چی برات مهمه انقدر؟

رمه گفت:خوب اخه میدونم ری غیر ممكنه از كسی خوشش بیاد الان كه نگین خوشش اومده یعنی دیگه واقعا خوشش اومده میدونی چند تا دختر برای موقعیتش خواستن باهاش باشن البته ری از این پسرا نیست كه به كسی اعتماد كنه و به كسی دل ببنده اما چون نگین اصلا براش مهم نیست كه اون قراره پادشاه بشه برای ری خیلی جالبه و بیشترم به همین خاطر ازش خوشش اومده....ساینا میشه یه طوری ازش بپرسی نظرش راجع به ری چیه؟

ساینا همین طور كه به طرف رمه غلت میزد گفت:مگه من خبر چینم خودت ازش بپرس به من چه.

رمه گفت:خواهش میكنم ساینا لطفا....

ساینا گفت:قول نمیدم ببینم چی میشه باشه؟شب خوش....و چشماشو بست....

رمه دستشو برد طرف دست ساینا و دستشو گرفت و گفت:خودتم راجع به من فكر كن شب بخیر تك ستاره ی درخشنده ی آسمان تاریك و سیاه من.....

ساینا هم همین طور كه از حرف زدن رمه ذوق زده شده بود چشماشو بست و محكم دست رمه را فشار داد و خوابید.

بریم سراغ تی كی و كیمیا خانوم كه جواب اس نمیدن دوستای جدید پیدا كردن دیگه از ما بهترون:

كیمیا و تی كی راحت بدون هیچ ناراحتی رفتند داخل تخت خوابشون و دراز كشیدن....

كیمیا گفت:همتون تختاتون دونفره است؟

تی كی گفت:آره ایرادش چیه؟میبینی كه الان چه قدر به درد خورد.

كیمیا گفت:الان به درد خورد یا همیشه؟هان موضوع اینه.

تی كی گفت:خوب این اولین باریه كه من با یه دختر میخوابم.

كیمیا گفت:جدی؟اولین بارته؟

تی كی گفت:اره اولین باره تخت دونفرم به درد خورد.

كیمیاگفت:ا به سلامتی خوب شب خوش.

تی كی گفت:شب بخیر كیمیا....

كیمیا هم گفت:شب بخیر و خوابیدن.....

حالا نگین و ری:

نگین رفت نشست رو تخت و گفت:ببینم توی همین جا اتاق همتون هست؟

ری گفت:آره هممون اتاقمون همین جاهااست.

نگین گفت:اتاق كانگ جون كجااست؟

ری گفت:اتاق اون آخر این جااست....تنها كاش شما یه نفر دیگه را هم داشتید.....میرفت باكانگ جون.

نگین گفت:حالا تو فعلا باید به فكر خودت باشی ری پادشاه بزرگ.....تو فعلا باید به این فكر كنی كه یه دختری را واسه خودت پیدا كنی.

ری اومد خوابید رو تخت و سرشو گذاشت رو پای نگین و گفت:من فعلا تورا دارم نگین برام یه چیزی بخون تا بخوابم.

نگین گفت:وای چه لوس بگیر بخواب ببینم.

ری چشماشو بست و گفت:بخون دیگه.

نگینم برای ری یه آهنگ ملایم خوند ری هم دست نگینو گرفت و بالاخره خوابید......نگینم یه نگاهی به ری كرد و گف:پسر بدی نیست شاید زیاد از حد دارم باهاش بد رفتار میكنم.....و سر ری را گذاشت روی یه بالش بلند شد رفت اتاق كانگ جون پیدا كنه.

در اتاق باز بود كانگ جون نشسته بود و داشت دعا میكرد.....نگینم تكیه داد به در و شروع كرد به تماشا كردن كانگ جون.

بعد از اینكه كار كانگ جون تمام شد و نشست رو تختش نگین یكم زد به در و گفت:اجازه هست؟

كانگ جون یه نگاه به نگین كرد و از سر جاش بلند شد و گفت:آره البته بیا داخل مگه نخوابیدی؟

نگین رفت كنار كانگ جون نشست و گفت:نه میخواستم باهات حرف بزنم اوپا.....ری خوابید....اومدم كنارت تو چرا هنوز ناراحتی تو چهرت؟هان؟

كانگ جون یه نگاه به نگین كرد گفت:پس نباشه؟

نگین یكم قیافشو عوض كرد تا بامزه جلوه كنه و به كانگ جون گفت:اوپا خواهش میكنم اون موضوع را فراموش كن كانگ جون دلم نمیخواد ناراحتیتو ببینم هر موقع بهت نگاه میكنم و ناراحتیتو میبینم تمام بدبختیم میاد جلوی چشمم اصلا از همین الان شروع میكنیم روزی باید10 دقیقه بخندی.

كانگ جون گفت:بخندم؟آخه به چی نگین راستی نظرت راجع به پیشنهاد ری چیه؟

نگین سرشو انداخت پایین و گفت:فكر كن من ملكه بشم نه كانگ جون اصلا ری پسر بدی نیست اصلا اما نه....

كانگ جون یكم به نگین نزدیك تر شد و گفت:واقعا میخوای پیشنهادشو رد كنی؟

نگین همین طور كه سرش پایین بود گفت:آره آخه كانگ جون دوست ندارم من دلم نمیخواد با تشریفات بزرگ بشم اصلا خوب من به شما گفتم باید روزی ده دقیقه بخندی چی شد پس؟

كانگ جون یه لبخندی زد و گفت:روزی الان كه شبه تازشم نگین آخه به چی بخندم؟

نگین قیافشو یكم مسخره كرد و گفت:به من ببین.....اه تو خیلی بداخلاقی كانگ جون واقعا كه....اصلا من رفتم.....

كانگ جون یكم اول به چهره ی نگین خندید و گفت:خیلی لوسیا.

نگین گفت:پس چی فكر كردی تازه این كه چیزی نیست....حالا كجاشو دیدی كانگی چرا این طوری میكنی واقعا یعنی به فكر خودت نیستی؟نه اصلا چی برات مهمه؟

كانگ جون گفت:تو منو صدا كردی كانگی؟!!!!

نگین گفت:آره به این قشنگی مخففت كردم مگه بده؟

كانگ گفت:نه خیلی جالبه واقعا تاحالا هیچ كسی اسممو مخفف نكرده بود.....جالب بود نگین.

نگین گفت:كانگی میگم بریم بیرون یكم قدم بزنیم؟

كانگ جون گفت:باشه بریم....و یواشكی با هم رفتن داخل محوطه قصر......نسیم خنكی میوزید گل ها قشنگ تر از قبل شده بود.....و بوی خیلی خوبی میومد نگینم كه عادت داشت رفت جلو و بازوی كانگ جون گرفت و بااون دستش به ماه اشاره كرد و گفت:ببین ببین كانگی ماه چه قدر خوشكله.

كانگ جونم خیره شد به ماه....و گفت:من دفتر خاطرات پدرمو خوندم  داخل دفترش نوشته بود عشق حقیقی عین مهتاب میمونه نورش كمه اما انقدر زیبااست كه حتی با همون نور كم همه جا را روشن و قشنگ تر میكنه......و یواش یواش اشك از چشمای كانگ جون سرازیر شد و هرچی راجع به خانوادش یادش بود و میدونست را برای نگین تعریف كرد.....نگین انقدر تحت تاثیر حرفای كانگ جون گرفته بود و دلش گرفته بود....كه هر حرف كانگ جون گولی گولی (همون منظورم قطره قطره است) از چشمای نگینم اشك میومد.....وپابه پای كانگ جون گریه كرد.....ودست كانگ جون گرفت و یه جایی نشستن.....و با صدایی كاملال لرزان گفت:كانگ جون بسه خواهش میكنم دیگه نگو واقعا میفهمم چی كشیدی اما تو یه عمر خودتو عذاب دادی كانگ تو یه عمر خودتو ناراحت كردی واقعا مقصر تو نبودی من میفهمم برات سخت بوده آره خیلی سخته میدونم اما دیگه تمام شده دیگه بی فایده است نگران و ناراحت باشی این طوری فقط به خودت آسیب میرسونی و بس.....و دستای كانگ جون را گرفت و ادامه داد خواهش میكنم دیگه تمومش كن چون فقط این طوری خودتو از بین میبری من مطمئنم خانوادتم نمیخوان این طوری زندگی كنی مطمئنم....

كانگ جون كه یكم با حرفای نگین آروم شده بود گفت:نگین ممنون دركم میكنی.واقعا از این كه دیدمت از خدا سپاس گزارم....




طبقه بندی: شاهزاده ی دوست داشتنی،