تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - My Angel-3
تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : Negin
قسمت سوم فرشته من ادامه


http://koreansky2.org/korean/news/wp-content/uploads/2013/10/teen-top.jpg
جولی-وای خدا چقدر بزرگه ادم راهشو گم میکنه
چانگجو یه لبخندی زدوگفت-مهم نیست عادت می کنی
جولی هواسش نبود چانگجو پشتش ایستاده وقتی که  برگشت پشت سرشونگاه کنه فاصله کمی بین جولی وچانگجو بود
جولی از ترس خواست بره عقب که چانگجو دستاشو دور کمر جولی حلقه کرد
نگین سرشو عقب کشید درحالی که گونه هاش سرخ شده بود سرشو به سمت چپ گرفتو گفت-دا داری چیکار می کنی؟
چانگجو صورتشو به نگین نزدیک کردو لباشو غنچه کرد..جولیم چشماشو بست .بعدازچندثانیه....
چانگجو-جولی چشماتو چرابستی؟
جولی-ام ام ام
چانگجو خندش گرفته بودو گفت-نکنه فک کردی میخواستم ببوسمت؟فقط یه مژه بود که فوتش کردم
جولی با صدای بلند-نخیرم
چانگجو -حالا چرا داد میزنی بقیه میشنون
جولی سریع پشتشو به چانگجو کردو توی دلش گفت-عجب ادمیه ها برای یه مژه لازمه اینکارو کنی که بچه اشتباه فک کنه ..وای خدا گرمم
وبعد به راهش ادامه داد
چانگجو هم پشت سرش کرکرکرمیخندید
.........................
تانیا دریه سالن رو باز کردو رفت داخل...
تانی-وای اقا چانجی اینجا چقدر بزرگه
چانجی-اره اینجا وقتی ما وصددرصد باهم اجرا داریم تمرین می کنیم
تانی-اهان
چانجی-راستی میشه باهم راحتر باشیم؟
تانی-چی؟مگه الان نیستیم
چانجی-چراولی بهتره ازاین به بعد فقط بهم بگی چانجی لازم نیست اقا بگی حس پیری بهم دست میده
تانی وچانجی هردو باهم بلند بلند خندیدن سالنو رو سرشون گذاشته بودن
تانی-چشم چانجی
چانجی-مرسی...
وقتی داشتن ازسالن بیرون میرفتن دستبند تانی افتاد اما متوجهش نشد
بعدهم باچانجی به کافی شاپ مخصوص کمپانیشون رفتنوبیشترباهم صحبت کردن....
..........................
دنی وریکی خیلی باهم جورشده بودن مثل کسایی بودن که انگار سالهای ساله همو میشناختنو باهم زندگی کردن
ریکی-دنی جان سرگرمیه توچیه؟
دنی-راستش من  سرگرمیه خاصی ندارم با هرچیزی که ببینم خودمو سرگرم می کنم اما عاشق شهربازیم
ریکی-واقعا چه تفاهمی منم شهربازی روخیلی دوست دارم
دنی-ازبچگی علاقه داشتم اما هیچ وقت نرفتم
ریکی باتعجب پرسید-مگه میشه تاحالا کسی شهربازی نرفته باشه شوخی می کنی نه؟
دنی ناراحت شدو ایستاد روبه پنجره وبه بیرون نگاه کردوگفت-نه ..کاملا جدی بودم همیشه تو تلوزیون نگاه می کردم
ریکی-خب چرا نرفتی؟؟؟
دنی-بخاطراینکه تمام بازی هاش گروه بودن منم خانوادم وضع مالی خوبی نداشتن براهمین وقتی زجرکشیدن مادرمو میدیدم پیله نمیشدم که ببرنم
ریکی جوابی نداشت که درمقابل حرفای دنی بده فقط سرشو زیرانداخته بود
دنی جلوی خودشو گرفت که اشکاش نریزه وپریدهوا وخندیدوگفت-یاااااا باید قول بدی تو منو یه بار ببری باشه؟
ریکی خندید وگفت-حتما قول مردونه میدم
خلاصه باهم خوش بودن ومیخندیدن
...................................
نیل دست تیها روگرفتو دویدن به سمت پشت بوم
تیها-صبر کن نفسم بند اومد اخه کجاداری میبریم
نیل-هیش وقتی رسیدیم میبینی..
دوباره دستای تیها رو گرفتو برد تا بالاخره رسیدن
تیها-این همه منو کشوندی تا اینجارو بهم نشون بدی؟؟
نیل-دلتم بخواد اینجا پاتق منه بیا این سمتو ببین
تیها اومد لبه ی پشت بوم ایستادو پایینو نگاه کرد نمای شهر واقعا زیبا بود یه نسیم دلنوازی هم به صورتاشون میخورد واقعا حس خوبی داشتن
نیل-راستش اولین کسی هستی که اوردم اینجا
تیها-مسخره مگه بقیه اعضای گروه تابه حال پشت بوم نیومدن؟
نیل-چرااومدن اماتوفرق داری
تیها-مثلا چه فرقی؟
نیل سرشو پایین انداخته بودو خجالت کشیدوگفت-فرق داری دیگه
تیها گیره سه پیچ داده بود که نیل بگه چه فرقی داره انقد پیله شد تا نیل مجبورشد بگه-چون تو دختری اوناهم پسرن
تیها تااین حرفوشنید قه قه خندیدو مسخره نیل کرد
نیل خیلی اعصابش خورد شدو محکم دسته تیهارو به طرف خودش کشید ولبشو بوس کرد.....
تیها مثل یه تیکه یخ ایستاده بود...
بعداز4ثانیه نیل باعجله ازپشت بوم پایین رفت
تیها هم هنوز تو شک بود.......
...............................
ازاون طرف دانا وکپ .....
کپ خیلی باشخصیت و معقولانه تمام جاهای کمپانی رو به دانا نشون داد تااینکه دانا حله تهوع گرفتو سریع به طرف دستشویی دوید
کپ هم که ازهیچی سردرنمیوردبدنبال دانا دوید
بعداز5دقیقه دانا ازدستشویی بیرون اومد
کپ بانگرانی پرسید-حالت خوبه ؟؟؟یهو چت شد؟
دانا بااینکه میدونست اصلا حالش خوب نیست اما درجواب کپ گفت-هیچی نیست حتما بخاطراینه که دیشب زیاد چیزخوردم
کپ-اهان پس خوبه فک کردم چیزمهمیه.میخوای جاهای دیگه هم بهت نشون بدم؟
دانا - ببخشید اما بهتره برم خونه که استراحت کنم
کپ-حق باتوهه تو برو من به بقیه دوستات میگم...
دانا-باشه ممنون از کپا خدافظی کردورفت

اما اون خونه نرفت................. 




طبقه بندی: My Angel،