تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 5
تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1392 | 12:27 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

چانجو گفت:نه یكیشون كه رفت فقط یكی بود اما خوب وقتی فهمیدم دختره نتونستم بزنمش.

ال جو گفت:چه طور اون تونست شمارا بزنه شمانتونستید احمقانه است....بی عرضه ها....

چانجی گفت:ساكت بشید دیگه....و رسیدن خونه......چانجو شونه ی چانجی رابست و نشستند به شمارش پولا و طلاها...

نیل گفت:این دوبرابر اون قدری كه ما میخواستیم یعنی اونا واقعا دزد بودن؟

كپ گفت:شایدم بیشترشو اونا بردن.

ریكی گفت:به نظر من این مهمه كه همینم گیرمون اومده تازه دوبرار اون چیزی كه میخواستیم.

كپ گفت:احمق نشو ریكی معلوم نیست اونا چه قدر بردن.

ال جو گفت:تو نگران پولی هستی كه اونا بردن دیگه رفته بهش فكر نكن داری طمع كار میشی كپ.

نیل همین طور كه داشت به جواهرات ور میرفت گفت:خیلی عجیبه خیلی.

چانجو گفت:عجیب تر اونه كه گفت براتون یه سری چیز داخل گاو صندوق باقی گذاشتیم.

كپ گفت:دارم دیوانه میشم یعنی چی یعنی اونا كی بودن.

ال جو گفت:كافیه فعلا بریم بخوابیم برای فردا آماده باشیم بلند بشید بچه ها....زود....و همشون بعد از تقسیم پول ها رفتند خوابیدن درد شونه ی چانجی هم كمی بهتر شده بود....از اون طرف نگین و بانی وقتی رسیدن خونه.....اول پول ها را گذاشتن یه جای مطمئن بعد گرفتند دراز كشیدن و شروع كردن به حرف زدن....

نگین گفت:بانی اون دونفر چانجی و چانجو بودن.....اونا دقیقا جایی اومده بودن كه ماقرار بود بریم احمقا.

بانی گفت:چی؟اونا كی بودن؟

نگین گفت:بذار بهت بگم اونا هم دزدن اسم گروهشون تین تاپ سردستشون كپ.....البته نیل به خاطر جذابیتش با دخترا دوست میشه البته هیچ وقت باهاشون رابطه پیدا نمیكنه فقط برای اینكه ازشون پول بكشه این كارو میكنه.....بانی من مطمئنم اونا بودن اه چرا دقیقا جایی كه ما باید میرفتیم اونا هم باید میبودن.

بانی گفت:نگین به نظرت چی میشه؟بعدشم طوری نشد كه ما اول گاو صندوقا پیدا كردیم اونا هم دستشون درد نكنه برامون دزدگیرا از كار انداخته بودن.

نگین گفت:باشه بیخیال شب خوش بانی.

نگین همش تو این فكر بود كه بیچاره چانجی را یكم زیادی محكم زدش......

صبح شد بانی نگین كاراشونا كردن و رفتند داخل مدرسه اما قرار بود امروز سخنرانی داشته باشن در نتیجه به همراه بانی رفتند سالن اجتماعات.....و یه جایی نشستن.....بانی زد به نگین و گفت:ببین نگین اون پسرا چانجیم دستش به شونه اشه.....

نگین یه نگاهی بهشون كرد و گفت:ا جدی به جهنم میخواست مقر ما نیاد ما خیلی وقته میخواستیم بریم اونجا ولشون كن.....كه پدر جی هوپ اومد برای سخنرانی......محتوای سخنرانی این بود:

در شهر اتفاقای بدی داره میوفته چون كه دزدی خیلی زیاد شده بیشتر از حد معمول و یه گروه كه ما دنبالشونیم و اسمشونا گذاشتیم كابوس شهر خیلی بیش از حد دارن خلاف میكنن بچه ها شما مراقب باشید و شب ها تا دیر وقت بیرون نمونید ما هرچه زودتر اونا را گیر میاریم....و ادامه داد به نصیحت كردن بچه ها....در این بین....تین تاپ و اینا داشتند راجع به برنامه ی دیشب حرف میزدن كه جی هوپ و وی اینا اومدن كنارشون نشستن...جونگ یكی زد روشونه ی چانجی و گفت:چه طوری كه داد چانجی رفت هوا و تمام نگاه ها رفت به سمت چانجی......چانجیم یه لبخند تظاهر آمیز زد و اشاره كرد ادامه میدادید....كه مدیر اومد كنار چانجی و گفت:آقای لی چان هی اگه یك بار دیگه از این حركات زشت و زننده برای جلب توجه دخترا انجام بدید خودم به شخصه تنبیهتون میكنم.....چانجیم با ترس گفت:بله چشم حتما....و به جونگ یه چشم خیره رفت و گفت:او چیكار میكنی دستم شكست.....

جونگ یكم چپ چپ نگاهش كرد و گفت:یعنی با این یه ذره فشار من به دستت شكست مگه من دستای هركول را دارم.....

چانجو گفت:نه راستش دیشب منو چانجی تمرین رزمی میكردیم چانجی از من یه كتك خورد برای همین شونه اش درد میكنه.

وی زد زیر خنده و گفت:آخی چانجی انقدر بی عرضه ای واقعا كه.

چانجی گفت:نه آخه یهو زد من حواسم نبود.

جیمین یه نگاهی به چانجی كرد و گفت:آخی حواست نبود آخی خوب چه خبر كتاب نگینو بهش دادی؟

چانجی گفت:اصلا كجااست دختره؟

جی هوپ یكم این طرف و اون طرف نگاه كرد و گفت:اونجا است چانجی....

جین گفت:الان میخوای بری كنارش؟

نی گفت:خوب یه باره بعد از مراسم برو.

جی هوپ گفت:اتفاقا دیگه آخرشه.....

بعد از 10 دقیقه سخنرانی تموم شد و پدر جی هوپ اومد با تین تاپ اینا آشنا شد و گفت:خوب این نگین كجااست؟

جی هوپ گفت:پدر جان تو كه بهتر میدونی همیشه با خواهرشه....الانم اون جا نشسته....

پدر جی هوپ یكی زد روشونه اش و گفت:پسرم من الان دیرمه در یه وقت مناسب تر حتما باهاش حرف میزنم پسرا شما هم مراقب باشید خدانگهدار.....

مدیر اومد و گفت:بچه ها30 دقیقه استراحت بعدم میرید سر كلاس و دیگه زنگ تفریح ندارید.....

نگین و بانی هم دست همدیگه را گرفتند و از سرجاشون بلند شدن كه برند....كه چانجی بدو بدو اومد كنارشون......و گفت:نگین.....نگین بیا اینجا....

بانی گفت:وای نگین این پسره خیلی رو اعصابه ها....

نگینم یكم قیافشو كج و كوله كرد و گفت:خیلیییییییییی.....فكر كنم كتابمو میخواد پس بده بیا بریم ازش بگیریم.

و با بانی رفت كنار چانجی.....به بقیه هم سلام كرد.....چانجی حسابی ذوق كرده بود از دیدن نگین و كتاب نگینو به طرفش گرفت و گفت:بفرمایید ممنون...

نگینم كتابشو كشید از دست چانجی و با بانی رفتند.....

چانجی یه آهی كشید و گفت:بازم این بد اخلاق شد.....




طبقه بندی: کابوس شهر،