تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 6
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 09:34 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

نیل گفت:پس میخواستی بپره تو بغلت دوتا بوستم كنه چانجی بیا بریم....

چانجو گفت:هی حق با چانجی نگین دختر خوبیه....

چانجی گفت:ببند دهنتو خوبه كه خوبه به توچه.

جین گفت:ا بچه ها بیخیال به نظر من اگه میخواهید با نگین باشید باید با بانی حرف بزنید دختر فهمیده ای بالاخره یه طوری نگینو راضیش میكنه مطمئنم...

جی هوپ گفت:بدم نمیگیا.....پس اگه بخوای با بانیم دوست بشی باید با نگین حرف بزنی.....باید این راهو امتحان كنیم حتما.

جین گفت:میبینی من خیلی باهوشم.

كپ گفت:آره باهوش خرگوش حالا اینا كجا رفتند؟

جیمین گفت:همیشه نگین زنگای تفریح تو كلاس مینشست اما الان كه خواهرش اومده نمیدونم.

چانجی دست چانجو را گرفت و گفت:بریم تو كلاس.....و همشون رفتند تو كلاس و دیدن نگین و بانی نشستن دارند صحبت میكنن.....اونا هم رفتند نزدیكشون نشستن....

بانی یه اشاره ای به نگین كرد كه یعنی وای این مزاحما اومدن....نگینم ساكت به بانی نزدیك تر شد كه صداشون به كسی نرسه و گفت:بانی فعلا پلیس بازاره باید یكم صبر كنیم و یكماه دیگه بریم خونه ی یه مرده ای اون یكی از شاخص ترین افراد كه ثروتش افسانه ای فعلا رفتم تو فكر اون....

بانی گفت:باشه نگین حتما فقط مطمئنی یك ماه دیگه باید این كارو انجام بدیم؟

نگین گفت:بله آخه فعلا كه پول داریم......

بانی یه سری تكان داد.....

چانجی و چانجو دستشونا گذاشته بودن زیر چونه شون به نگین نگاه میكردن....جین همش تو این فكر بود یعنی با اون پیشنهادی كه داد میتونه یكم به بانی نزدیك بشه.....كه نیل محكم زد رو میز و رشته ی افكار همشونا پاره كرد.....نگین گفت:وا خیلی احمقیا چرا این طوری میكنی اینجارا با محل زندگی قبلیت اشتباه گرفتی....اینجا تیمارستان نیست.....

بانی گفت:پسره ی احمق چرا مثه این روانیا میزنی رو میز اه اه پاشو بریم نگین.....

نیل كه فقط میخواست چانجی و چانجو را از فكر در بیاره و با حرفای نگین و بانی خیلی حس بدی داشت بلند شد و گفت:ببخشید نمیخواستم شمارا اذیت كنم فقط میخواستم این دوتا را از فكر شما دربیارم....یعنی از فكر درشون بیارم....

نگینم تو دلش گفت:حالا حالتو میگیرم كه دیگه تو فكر نری كه یكی دیگه بخواد از تو فكر درت بیاره.....و رفت كنار چانجی و باتمام قدرتش محكم زد رو شونه ی چانجی و گفت:ا به من فكر میكنی كه چی؟

چانجی با این كه داشت از درد میمرد صداش در نیومد جلوی نگین....نگینم دید ا داره مقاومت میكنه و باقدرت هر چه تمام دوبار دیگه زد روشنه ی چانجی و گفت:چرا ساكتی مستر؟چرا این طوری به من نگاه میكنی شرم آوره بریم بیرون بانی جان....و با بانی رفتند بیرون......چانجی انقدر دردش اومده بود كه نفسش تو سینه حبس شده بود فقط از درد گریه میكرد.....چانجو دوتا زد پشت چانجی و گفت:خوبی؟

چانجی یكم نفس نفس زد و گفت:خاك برسرت نیل الهی......اون لبات آب بره مگه مرض داری این طوری میزنی رو میز.

كپ گفت:من بهش گفتم آخه خیلی رفته بودید تو بهر دختر مردم زشت بود.

جی هوپ گفت:بیخود تلاش نكن دلشون برای پسرا از سنگ...

رپ مانستر گفت:چانجی خوبی شونه ات خیلی اوضاعش بده بریم دكتر؟

ال جو گفت:نه چیز مهمی نیست خوب میشه چرا نگین میزدت صدات در نمیومد؟

چانجی گفت:صدام در بیاد كه بگه چرا انقدر ضعیفه.

چانجو زد زیر خنده و حواسش نبود زد روشنه ی چانجی و گفت:تیریپ مردونگی آخی.

چانجی دادش رفت هوا و گفت:اووووووووو دیگه اون رفتش تو كه میدونی شونه ام درد میكنه بذار برم من یه طرف دیگه بشینم یهو میزنید دستمو از جاش درمیارید یه چند روزتاخوب بشم نباید بیام كنارتون..... و رفت یه كناری نشست.....

نیلم گفت:ببخشید نمیخواستم این طوری بشه.

چانجو هم به چانجی اشاره كرد واقعا حواسم نبود.....از اون طرف نگین زده بود زیر خنده و میگفت:های دلم خنك شد دیدی بانی صداش جلوم در نیومد اما از درد داشت میمرد وای چهرش واقعا دلربا شده بود.

بانی همین طور كه میخندید گفت:نگین بسه خیلی اذیتش كردی دیگه گناه داره باشه كاریش نداشته باش...

نگین گفت:باشه سعی میكنم آخه بانی میخوام یه كاری كنم دیگه بهم فكر نكنه گناه داره.....پسر بدی نیست فقط یكم احمق.

بانی گفت:اهان كه این طور پس قضیه اینه باشه نگین بیا بریم تو كلاس.....اما این نیل میخواستم اون طوری زد رومیز یكی بزنم توسرش شش متر پریدم هوا یهو ساكت ساكت میزنه رو میز....

نگین گفت:آخه تو ندیدی این دوتا چه طوری نگاه میكردن زد اونا از فكر بیان بیرون بیخیال مهم نیست بریم داخل....

و نگین بانی بازم رفتن سر كلاس نشستن....چانجی مدام داشت به نیل میزد كه برو درست حسابی ازشون عذر خواهی كن كارت زشت بود ترسیدن.....كه نیل به همراه چانجی اومد كنار نگین و گفت:واقعا متاسفم نمیخواستم بترسید.......اگه ناراحت شدید متاسفم واقعا متاسفم....

نگینم  یكم خودشو سفت گرفت و گفت:نیل جان میدونم چند وقت به خاطر افسردگی حاد  بستری بودی بهتر نیست الان كه یواش یواش به حالت عادی داری بر میگردی یكم عاقلانه رفتار كنی بلكم دیگه كسی میبینتت فكر نكنه بالا خونت تعطیله....نیل از عصبانیت داشت سكته میكرد....كه چانجی یكم چپ چپ به نگین نگاه كرد و گفت:نه واقعا تو كی هستی اینو فقط ما 6 نفر میدونستیم تو از كجا میدونی اینا را نگین؟

بانی یه لبخند زد و گفت:خوب میگی كه نگین نگینم یعنی خاص....

نگین به نشانه ی رضایت تمام یكی زد روشنه ی بانی و سرشو انداخت پایین.....و گفت:به هر حال اشكالی نداره....

نیل هم ساكت دست چانجی را گرفت و بهش اشاره كرد اگه همین الان نیای بریم انقدر اون شونتو فشار میدم كه از جاش در بیاد و دست از پا دراز تر رفتن كنار دوستاشون....

بانی به نگین گفت:تو راجع به اینا از كجا اطلاعات میاری؟

نگین گفت:بهت میگم به زودی....و شروع كرد به حرف زدن با بانی از اون طرف چانجی و نیل نشستن.....نیل بغض كرده بود بد جور هر لحظه ممكن بود اشكش در بیاد كپ زد به نیل و گفت:چی شده؟

چانجی گفت:هر طور شده باید بفهمم اینا كی هستن همه چیزو راجع به ما میدونن حتی موضع نیل....

ریكی گفت:واقعا این موضوع را كه فقط ما میدونستیم.

جیمین گفت:كدوم موضوع؟

كپ گفت:هیچی مهم نیست موضوع این جااست كه انگار نگین و بانی همه چیزو راجع به ما میدونن.

وی گفت:من شنیدم راجع به خیلیا اطلاعات شخصیشونا میدونن چه طوریه آخه!!!!!

جی هوپ گفت:جدی؟!!!نمیدونستم.....خوب حالا نیل چرا لباتو دار كردی؟

نیل با ناراحتی هر چه تمام تر گفت:آخه نمیدونستم خیلی عجیب بود اون بزرگترین راز زندگیمو میدونست.

ال جو یكی زد روشونه ی نیل و گفت:آروم باش مرد ناراحتی نداره آخه.....ولش كن مهم نیست......

جی هوپ گفت:نیل حالا زیاد بهش فكر نكن.....خوب راستش منم خیلی كنجكاوم بدونم این اطلاعات را از كجا آوردن!!!!!

جیمین گفت:بریم از خودشون بپرسیم؟

نیل گفت:من دیگه نمیتونم بیشتر از این ضایع بشم اصلا طرفشونم نمیرم دیگه.

چانجی همین طور كه دستش زیر چونه اش بود و گفت:حالا بری بپرسیم كه جواب نمیدن میگن به توچه آخه باهوش اگه قشنگ جواب میدادن كه ما مشكلی نداشتیم مستر هی خدایا.....

ال جو گفت:وای چه آهی دلم كباب شد واست چانجی این طوری آه نكش الان من خودم میرم با بانی حرف میزنم و ال جو شجاعانه رفت و گفت:بانی میتونم چند دقیقه باهاتون تنهایی صحبت كنم؟

بانیم یه نگاهی به نگین كرد و نگین بهش اشاره كرد برو.....

ال جو هم رفت مخ بانی را به كار بگیره.....و راجع به چانجی كلی حرف زد و آخرش گفت:میشه یه كاری كنی نگین با چانجی دوست بشه كه بانی یه نگاه سرتاپایی به ال جو كرد و گفت:نـــــــــــــــــــــــــــــه میشه دست از سر خواهر من بردارید مگه متوجه نیستید شما نگین ......نگین یكی دیگه را دوست داره همین حالا ملتفت شدید مستر برو به دوستم بگو....نه اصلا خودم بهش میگم و رفت كنار میز پسرا و رو به چانجی كرد و گفت:این مسخره بازیا یعنی چی؟ببین چانجی خواهر من عاشق یه پسریه به جز اونم ازهیچ كسی تحت هیچ شرایطی خوشش نمیاد لطفا دیگه نه بهش فكر كنید نه بیخودی بهش نزدیك بشید نه بیشتر از این خودتون ضایع كنید.....غرورم خوب چیزیه برای یك پسر.....نگین مات مبهوت داشت به حرفای بانی گوش میكرد....از تعجب دهنش باز مونده بود......بعد از این حرفا بانی پشتش به پسرا كرد و اومد كنار نگین كه زنگشون به صدا در اومد و متوجه شد دیگه باید بره سركلاسش و یه چشمك به نگین زد و رفت سر كلاسش.....جز بانی همه توشوك بودن.......كه جیمین زد به دوستاش و گفت:بریم سر كلاسمون......ال جو هم با كمال ضایگی اومد نشست.....و بقیه هم ترجیح دادن ساكت برن سر كلاسشون.....


طبقه بندی: کابوس شهر،