تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 7
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

این وسط چانجی فقط داشت از ناراحتی میمرد طفلی دستش درد میكرد اما حتی نمیتونست به شبنم های داخل چشمش اجازه بده روی گونه هاش پایین بیاند چون پسر بود یعنی فقط چون پسر بود نباید جلوی دوستاش گریه میكردنباید به دلش اجازه میداد یكم اونا كنترل كنه البته بیشتر از درد شونه اش یه چیزی از درون داشت اونا میشكست حرفای بانی یعنی واقعا نگین یكیو دوست داشت..... داشت به این موضوع ها فكر میكرد كه نگاهش افتاد به نگین......نگین كش موهاشو باز كرده بود و داشت به كارای بانی فكر میكرد استادشون كه اومد سر كلاس به غیر از چانجی نگینم اصلا حواسش به درس نبود.....چانجی همین طور كه دستش به شونش بود تو این فكر بود اون كه همیشه جواب همه را میداد اون كه هیچ وقت از هیچ دختری كم نمیورد تازه دخترا همیشه بهش آویزون بودن چرا به بانی هیچی نگفت البته بیشتر ناراحتی چانجی به دلیل حرف بانی بود كه گفته بود نگین یكیو دوست داره.....چانجی حس میكرد از درون دارن آتیشش میزنن حس خفگی بهش دست داده بود خیلی حس بدی داشت.....چانجو ال جو خیلی برای چانجی ناراحت بودن اصلا نمیدونستن باید چیزی بگن یا نه.....كه چانجی از استادشون اجازه گرفت و رفت بیرون.....رفت داخل دستشویی در را بست.....و تمام قدرتشو جمع كرد و زد زیر گریه نفسش به سختی بالا میومد اما با هق هق هایی كه میزد یكم نفسش سر جا اومده بود بالاخره یكم اكسیژن به داخل شش های اون وارد شدن كه بتونه نفس بكشه البته نفس نفس بزنه نفس های كوتاه و پشت سر هم.....نگین خیلی با خودش كلنجار رفت تودلش ولش كن بهتر كه بانی اینو بهش گفت اصلا زودتر از فكرم بیاد بیرون كی میخواد این پسره بهش فكر كنه اصلا به من چه مشكل خودشه اما خوب دیشبم بد زدمش.....هر چی سعی كرد اما نتونست دلش تاب نیورد از استادشون اجازه گرفت و رفت دنبال چانجی فكر كرد و فكر كرد تا بالاخره تصمیم گرفت بره تو دستشویی مردونه سریع رفت تویكی از دستشویی ها و در را بست....دقیقا دستشویی كنار چانجی....چانجی صدای گریه هاش بیشتر و بیشتر میشد......باصدای لرزان آروم گفت:اصلا چرا چرا من عاشق این نگین شدم یه دختر بی احساس سرد تو خالی انگار اصلا قلب نداره چرا وقتی میبینمش من جای اون تپش قلب میگیرم چرا من دستام میلرزه چرا دفعه ی اولی كه دیمدمش یه طوری شدم چرا چرا.....نگینم گوششو چسبونده بود به دیوار و حرفای چانجی را میشنید.....داشت به خودش فكر میكرد یعنی واقعا قلب نداشت یعنی واقعا احساس نداشت مگه میشه اون یه دختره یعنی واقعا چانجی انقدر عاشق نگین بود و نگین ناخواسته و شاید یكمم خواسته چانجی را خیلی اذیتش كرده بود و اونا به خودش وابسته كرده بود اما چرا......تاكی باید نگین مثه هیولا رفتار میكرد اون كاری كرده بود كه بانیم عین خودش بار بیاد سرد بی روح بی احساس خشك واقعا در حق جفتشون ظلم كرده بود اما اگه عاشق چانجی بشه چی؟اگه عاشقش بشه و اون ولش كنه چی.....همه ی این فكرا داشتند تو سر نگین رژه میرفتند كه یهو به خودش اومد صورتش خیس خیس بود.....چرا گریه میكرد برای خودش برای بانی یا برای چانجی.....اشكاشو پاك كرد دید چانجی هنوز داره گریه میكنه اونم با صدای بلند هق هقش پیچیده بود تو دستشویی نگین دیگه نتونست خودشو كنترل كنه از دستشویی اومد بیرون و به در دستشویی كه چانجی بود كوبید......چانجی گفت:برید داخل یكی دیگه.....نگین بازم به در كوبید.....چانجی گفت:اه برید این همه دستشویی اخه....كه نگین محكم تر به در كوبید.....و چانجی باعصبانیت در حالیكه سعی میكرد اشكاشو پاك كنه در باز كرد و گفت:این همه دستشویی خوب برو یكی......كه چشمش به نگین افتاد......نگین تمام عزمشو جزم كرد كرد و گفت:متاسفم چانجی معذرت میخوام من زیاده روی كردم نمیخواستم این طوری بشكنمت نمیخواستم این طوری به گریه بندازمت خواهش میكنم فقط گوش كن راستش من این طوریم كه تو میگی نیستم شایدم باشم هر چی مطمئنم لیاقتتو ندارم.....چانجی میدونم خیلی اذیتت كرد ببخشید اصلا نمیخواستم این طوری بشه.....و خودشو به چانجی نزدیك تر كرد و اونو بغل كرد و به خودش چسبوند و درحالیكه با یكی دستاش شونه و با اون یكی از دستش كمر چانجی را نوازش میكرد گفت:چانجی جان عزیزم من لیاقت تورا ندارم تو پسر خوبی هستی من هیچ پسریم دوست ندارم فقط نمیخوام تو زجر بكشی برای همین بانی گفت نگین یكی دیگه را دوست داره.......چانجی خیلی حس خوبی داشت فكر میكرد تمام غصه هاش عین برف روی كوه ذوب شدن و در حال ریزش هستن محكم نگینو تو بغلش كرد گفت:فقط میخواستم بدونی نگین فقط میخواستم بدونی.....دو....دو.......دوست دارم......عاشقتم نمیتونم بهت فكر نكنم حتی اگه دوستمم نداشته باشی تا آخر عمرم به جز تو به هیچ كسی نگاهم نمیكنم........نگین حس میكرد قلبش داره از جا كنده میشه.....یكی از دستاشو آورد روی قلب چانجی كشید و گفت:قلب مهربونی داری هر كسی لیاقت عشق پاكتو نداره و آروم گونه ی چانجی را بوسید و خودشو كنار كشید و رفت.....چانجی داد زد برای همیشه فقط تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو.....نگین درحالیكه صدای طنین انداز چانجی تو گوشش بود اشكاشو پاك كرد و فقط همین صدای چانجی داخل گوشش میپیچید آهسته  وارد كلاس شد......از اون طرف چانجی حس سبكی بهش دست داده بود خواست صورتشو بشوره كه یاد ش افتاد نگین گونه اشو بوسید دلش نیومد آب بزنه به صورتش به همین خاطر با دستاش اشكاشو پاك  كرد و خودشو داخل آینه دید و یه لبخند رضایت بخش زد و دستشو به شونه اش كشید و گفت:وای شونم خوب شد.....دیگه درد نمیكنه دستش شفا بعد به خودش یكم دیگه نگاه كرد و دستشو گذاشت روی گونه اش كه نگین بوسش كرده بود گونه اشو نوازش كرد و باذوق و شوق رفت داخل كلاس......بعد از این ماجرا وقتی كلاسشون به اتمام رسید بانی اومد دنبال نگین داخل كلاسشون......چانجو یكم به چانجی نگاه كرد و گفت:وا خل شدی چرا دستت به گونت چیزی شده؟

چانجی گفت:نه هیچی.....هیچی.....نگین اومدكنارشون و گفت:روز خوش خدانگهدار......چانجو و ال جو با تعجب با نگین و بانی خداحافظی كردن چی شده نگین باهاشون خداحافظی كرده عجیبه ها عجب كه نیل كپ اینا هم اومدن و بانی نگین زود رفتند خونشون......پسرا هر چی از چانجی پرسیدن چی شدن چانجی هیچی نگفت......و همشون رفتند خونشون.....بانی شب به نگین گفت:چیزی شده بود؟

نگین گفت:نه بانی جان باید باهات صحبت كنم......

بانی همین طور كه روی تخت كنار نگین دراز كشیده بود دستشو گذاشت زیر سرش و یكم اومد بالا و گفت:خوب من سر تا پا گوشم بفرمایید:

نگین همین طور كه به سقف اتاقشون نگاه میكرد گفت:بانی شاید مقصر منم شاید كه نه حتما مقصر منم نمیدونم باید چیكار كنم كه منو ببخشی اما من در حق جفتمون ظلم كردم تو را عین خودم یه دختر سرد و خشك و توخالی بار آوردم كه درست نیست بانی تو الان باید سرشار از احساسات باشی نمیگم به هر پسری دل ببند چون هر كسی لیاقت تو را نداره اما به دلت اجازه بده بهش اجازه بده برای یكبارم شده انتخاب كنه بهش اجازه حرف زدن بده ببین دلت چی میخواد من زیاده روی كردم همه ی پسرا هم بد نیستن بالاخره یه آدم خوب پیدا میشه یكی كه دلتو باخودش میبره و توام به سمتش تمایل پیدا میكنی منظورمو متوجه میشی؟

بانی گفت:نگین میدونم چی میگی اما تو هیچ وقت منو مجبور به كاری نكردی من احق انتخاب داشتم همیشه دوست داشتم و دارم وژتو مادر من بودی خواهرم بودی پدرمم بودی اما خوب میدونی كه من خودم خواستم این طوری باشم راجع به حرفاتم فكر میكنم اگه از یه پسری خوشم اومد حتما قبلش باتو مشورت میكنم......و رفت نزدیك نگین و بوسش كرد و ادامه داد همیشه دوست دارم اگه هم عاشق یكی شدم باید قول بده كه با تو یه جا زندگی كنیم.

نگین یه آهی كشید و گفت:بانی باید یه شغل جدیدم انتخاب كنیم تقصیر من بود ای خدا نباید میذاشتم تو هم دزد میشدی....بانی جان موضوع فعلا من عشق تو تاحالا عاشق كسی نشدی؟

بانی گفت:نــــــــــــــــــــــــــــه ضمنن شغلمونم باحاله ها هیجانی من عاشق هیجانم نگین بهش فكر نكن تو مقصر نیستی.

نگین چرخ زد سمت بانی و گفت:حتی جین؟

بانی یكم آب دهنشو قورت داد و به سختی گفت:حتی جین.

نگین گفت:ای كلك پس چرا رنگت پرید چرا صدات میلرزه شیطون چرا بهش حس داری من مطمئنم.

بانی گفت:كی من؟!!!!!اصلا خوب راستش نگین یكم ازش خوشم میاد خوشتیپ خوش قیافه است.....پسر بدی نیست خود تو چی عاشق كی شدی؟

نگین گفت:عاشق نشدم اما چانجی یكم فكرمو مشغول كرده....

بانی گفت:جدی!!!!!پس كاش اون طوری باهاش حرف نمیزدم پسر بدی نیست به نظر منم.....

نگین گفت:نمیدونم فعلا بخواب تا فردا......جفتشون تا صبح نخوابیدن و به حرفای همدیگه فكر میكردن از اون طرف شب پسرا:




طبقه بندی: کابوس شهر،