تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 6
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 02:03 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

بچه ها سه پسر استثنائی روحی میشود:

تیها گفت:نه تو رو خدا میخواستی از قصدیم باشه وایی.

الینا گفت:بیخیال تیها از قصدی نبود كه.....بقیه همین طور كه داشتن به همدیگه میخندیدن یه چیزی خورد به پنجره ی نگین.....كه همشون ساكت شدن....الینا گفت:چه صدایی بود؟

تیها گفت:نمیدونم فكر كنم یه چیزی خورد به پنجره....كه نگین رفت پنجره را باز كرد و سرشو انداختا پایین و گفت:چیه كی اونجاست؟

كه صدایی نیومد....ال گفت:هیچی ولش كنید....اما تیها خانوم از قصدی نبود مطمئن باش.

الینا گفت:باشه فهمیدیم از قصدی نبود.

كیم بوم گفت:خوب بچه ها به نظرم بقیه ی بازیمونا ادامه بدیم....كه بازم یه چیزی به پنجره خورد....نگینم اعصابش خورد شد به دوستاش گفت:شما حرف بزنید من یواشكی برم ببینم چه خبره.

كیم بوم گفت:یه وقت خطرناك نباشه؟

نگین گفت:نه بابا هیچی نمیشه مطمئنم.....شما حرف بزنید بچه ها مشغول حرف زدن نگینم یه گارد گرفت و آروم رفت از خونشون بیرون.....رفت و رفت تا رسید به پشت خونشون همون جایی كه پنجره ی خودش بود كه دید 6تا آدم یه لباسای اجق وجق پوشیدن دارن و سنگ پرت میكنن به پنجره ی نگین.....نگینم یكم فكر كرد و بعد متوجه شد سریع رفت توخونشون و یكی از ماسكای ترسناكشو كه هر كسی میدید میترسید زد و موهاشم ریخت دورش و صداشو یكم تغییر داد و یواش یواش رفت پشت سر اون شش تا پسره و دستاشو عین خون آشامو گرفت و صداشو تغغیر داد و بلند گفت:پخ.....كه پسرا صد متر رفتن تو هوا و تا پشت سرشونا نگاه كردن و ماسك نگینو دیدن از ترس یه داد ترسناك زدن نگینم یه دست و گفت:هالووین مبارك یوهاااااااا.....و نشست رو زمین و بنا كرد به خندیدن.....كه یكی از پسرا ماسكشو برداشت و گفت:بیمزه مسخره......

نگینم به زحمت در حالیكه از خنده داشت میمرد داد زد بچه ها بیایید پایین......و دوستاشم اومدن پایین.....

دونگهو گفت:معلومه اینجا چه خبره؟

نگین هم براشون تعریف كرد.....پسریم كه ماسكشو برداشته بود گفت:ال ما اومده بودیم تو را بترسونیم كه ایشون نقشمون را بهم زد.

الینا گفت:حقتون بهم نمیزد كه چی بشه؟هان با اونا میخواستید مارا بترسونید؟

ال رو به پسری كه ماسكشو برداشته بود كرد و گفت:آهان به به خاطر هالووین سونگ یئول؟

سونگ یئول گفت:آره دیگه پس چی؟

دونگهو گفت:مهم نیست فعلا هیچی اما خوشم اومد نگین خوب ترسوندتون....ایول.

نگین گفت:حالا به نظرتون ماسكم قشنگه؟

تیها گفت:عزیزم عالیه حرف نداره معركه است.

كیم بوم گفت:به به نگین خانوم همیشه همه را غافلگیر میكنه ال گروه تو هستن درسته اینفینیت؟

ال گفت:ّله بچه ها دیگه ماسكای مسخرتونا بردارید......پسرا هم یك به یك ماسكاشون برداشتن......نگینم از سر جاش بلند شد و تو دلش میگفت:اوه  اوه هویا اینجاست.......الان چی میشه؟!!!

سونگ كیو گفت:سونگ یئول دیگه هیچ وقت از این نقشه ها نكش فهمیدی؟

سونگ جونگ گفت:نقشش خوب بود فقط این دختر خانوم باهوش تر بود.....همین.

دونگ وو گفت:وای ولی خیلی ترسیدیم كارت باحال بود من كه خوشم اومد.

تیها گفت:همینه اما اگه ماسك نداشتید فكر كنم بهتر میترسیدید اما دقیقا نگین چیكار كرده؟

ووهیون گفت:هیچی ما ایستاده بودیم كه سنگ بزنیم به پنجره میدونستیم ال اینجااست اومده بودیم بترسونیمش كه یهو یه صدای وحشتناكی از پشت سرمون اومد تا دیدیمش واقعا ترسیدیم عجب ماسكی داریا.....وای.

الینا گفت:وای ایول نگین چه باحال نگین همیشه صدا های جالبی از خودش در میاره....هویا همین طور كه موهاشو درست میكرد گفت:من فقط مونده بودم این صدا را ازكجاش در آورد خیلی باحال بود یه باردیگه بگو اون طوری.

نگین گفت:نه یهویی میاد اما واقعا دادتون بامزه بود فكر كن 6 تا پسر ازت بترسن وای...

دونگ وو گفت:خوب تو این شب واقعا آدم میترسه تازه با اون صدای تو....ماسكتم كه دیگه هیچی....بچه ها همین طور مشغول حرف زدن كه چراغ های كوچه نرش كم تر كمتر شد....الینا گفت:نگین ماسكتو بردار.

سونگ یئول گفت:آره بردار ببینم قیافه ی اونی را كه ما را ترسوند چه شكلیه.

نگین گفت:وای خوب ببخشید دیگه نمیخواستم این طوری بترسید كه.

و ماسكشو برداشت و خم شد و گفت:سلام من نگین هستم خوشبختم و اومد بالا.....

سونگ یئول همین طوری كه به نگین نگاه میكرد یه لبخندی زد و گفت:خوشبختم اما خوشم اومد باحال ترسوندیمون.باید ازت یاد بگیرم.

الینا گفت:شاگرد خصوصی پذیرفته میشود.....نگین رفت جلوی سونگ یئول و گفت:بله با اقساط دراز مدت و موهای سونگ یئول بهم ریخت.....و كنار سونگ یئول ایستاد.....و خندید......الینا داشت تك تك اعضا را نگاه میكرد كه بفهمه حسشون از اینكه نگین ترسوندتشون چیه كه چشمش به هویا افتاد كه چشم از نگین بر نمیداره و همین طور داره به نگین نگاه میكنه الینا هم یه لبخندی زد و سرشو انداخت پایین بچه ها مشغول حرف زدن بودن و همه از كار استثنائی نگین تعریف میكرد كه نور كوچه خیلی ضعیف شده بود و همه جا ساكت شده بود.

تیها گفت:وای چرا این طوری میشه.....؟!!!!!

ال گفت:نمیدونم بهتر نیست بریم داخل خونتون نگین؟

نگین گفت:چرا بریم....و خواستند برند كه صدای جیغ بلندی از خونه ی نگین و اینا اومد بیرون نگینم ناخودآگاه بازوی هویا را گرفت و فشار داد چون هویا نزدیك سونگ یئول بود.....هویا یه نگاهی به نگین كرد و گفت:بریم ببینیم چه خبره؟همگی راه افتادن كه برن نزدیك خونه اما سر كوچه كه رسیدن یه جنازه افتاد جلوشون...همشون جیغ و جیغ و وای و داد.....نگین چسبیده بود به هویا و صداش در نمیومد الینا پرید تو دل دونگهو و ساكت شد....تیها هم كه نزدیك ال بود چسبید به ال.....

هیچ كسی صداش در نمیومد كه یهو.....پدرهای بچه ها ریختن جلوشون و گفتن هالووین مبارك.......

بچه ها خشكشون زده بود اصلا صداشون در نمیومد چه قدر راحت گول خورده بودن خیلی آسون اه چرا؟؟؟

سونگ جونگ گفت:هالووین!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

پدر دونگهو گفت:وای پسرم خیلی ترسیدی؟؟؟اشكالی نداره هالووین دیگه شب ترس....

پدر ال گفت:فكر كنم تلمون برای خانوم ها گرفته دیدی صدای جیغشون رفت بالا حیف نبودیم داخل ببینیم چی شد.

پدر نگین گفت:من قبلا یه دوربین داخل خونه كار گذاشتم اشكالی نداره بریم ببینیم چی شده.

نگین دست هویا را ول كرد و رفت جلو و گفت:بابا چیكار كردی شما؟

پدر نگین گفت:دخترم مگه یادت نیست پارسال مادرت چه طوری منو ترسوند خودت كه یادته.

پدر تیها گفت:خوب فعلا بریم داخل ببینیم چی شده......همشون رفتن داخل خونه ..... هیچ لامپی روشن نبود همه جا ساكت ساكت بود هیچ صدایی نمیومد نگین پشت همه بود یعنی نفر آخری كه . در را پشت سرش بست  اومد داخل پدر ها جلو رفتن بلكم یه پریز برق پیدا كنن چراغ را روشن كنن كه یكی زد به كمر نگین و گفت:سلام؟

نگینم گفت:سلام......بعدش پدر ها كه جلو تر بودن و همشون بهم چسبیده بودن و بقیه پشت سرشون.....پدر نگین رفت یكی از لامپا را روشن كرد و همون موقع یه صدای آژیر بلندی رفت هوا و یه چندتا سطل آب ریخته شد رو سر پدر ها و لامپا روشن و مادرها همه با هم گفت:هالووین مبارك....




طبقه بندی: سه پسر استثنائی،