تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 23
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

ای جی یه دستی به كمر به ضحی كشید و گفت:خوب آره ضحی خودت كه میدونی اگه من تو گروهشون نبودم كه اصلا اینا نمیتونستن پیشرفت كنن....

دونگهو گفت:هه شوخی میكنی دیگه آره به خاطر تو ای جی و همشون ریختن سر ای جی و بنا كردن الكی بزننش......

تیا گفت:نگین بدت اومد ایلای قبلا با یه دختری بوده؟

نگین یه نگاهی به تیا كرد و گفت:هی حدودا البته تیا تو این دوره هیچ پسری نیست كه دیگه كاملا پاك باشه بیخیال....مهم نیست....

تیا یكی زد روشونه ی نگین و گفت:آهان الان كامران جون مهمه درسته؟

نگین گفت:تیاااااااااااااااا.......

ضحی گفت:بسه ای جی را نزنیدش....

هون اومد كنار سیمین ایستاد و گفت:ما كه نزدیمش داریم بهش هشدار میدیم مراقب كاراش باشه همین.....

ضحی رفت دست ای را كشید و اومد كنار و گفت:خوبی عزیزم اذیت كه نشدی؟

ای جی گفت:نه چیزی نیست هیچی....

كیسئوپم اومد كنار شیدا و گفت:بریم بیرون با هم بگریدم این اطراف را؟

شیدا گفت:بدم نیست بریم.

تیا گفت:چه كاریه بریم خونه ی ما الان كسی نیست یكم راحت باشیم میایید بریم؟

نگین یكم چپ چپ به تیا نگاه كرد و گفت:خونه ی شما!!!!!!!

ضحی دستاشو بهم زد و به ای جی نگاه كرد و گفت:راست میگه عالیه خونه ی تیا اینا خیلی خوش میگذره بریم.

سوهیونم گفت:باشه همگی موافقید؟

كوین گفت:باشه بریم به شرطی كه ظهر شما دخترا غذا درست كنید باشه؟

مریم گفت:باشه قبول تیا اشكالی نداره كه؟

تیا گفت:نه اتفاقا موافقم كاملا.....بریم....و همگی راه افتادن به سمت خونه ی تیا اینا...... و وارد خونشون شدن......خونه ی تیا اینا واقعا شیك طراحی شده بود و اتاقشم با نگین با هم طراحی كرده و یه اتاقم داشتن مخصوصا خودشو و نگین كه وقتی خونشون میموند میرفتند داخل اون اتاق اسم اتاقشونم اتاق عشاق بود و وقتی با ضحی دوست شده بودن برای ضحی هم یه تخت گذاشته بودن و سه تایی تا صبح هم حرف میزدن هم از اتاق لذت میبردن داخل اتاق یه تحویه ی بزرگ بود برای هوای تازه و كاغذ دیواری بنفش خوش رنگ و با یه عالمه قلب خوشكل در اندازه های متفاوت كنار اتاقشون یك آب نما بود كه صدای اون آرامش خاصی داشت با یه رایحه ی ملایم عطر همیشگی تیا چند تا قاب عكس خوشك از منظره ایی كه سه تاییشون كشیده بودن یا عكس گرفته بودن به دیوار آویزان بود اتاقشون یه اتاق متوسط بود كه بچه ها انقدر قشنگ چیده بودنش كه حتی والدینشونم از دیدن اتاق به وجد اومده بودن.......خوب حالا بشنوید از ورود بقیه به داخل خونه:

سوهیون همین طور كه به اطرافش نگاه میكرد گفت:وای خونتون خیلیییییییی خوشكله تیا....

تیا گفت:ممنون از این طرف لطفا و اونا را به داخل سالن پذیرایی دعوت كرد و ازشون خواست بشینند.....بعد از اینكه همشون نشستند......تیا به دخترا اشاره كرد لطفا از این طرف.....

مریم گفت:چی؟!!!ما هم بیاییم؟

تیا گفت:بله لطفا...

و همشون راهنمایی كرد به سمت آشپزخونشون و بهشون گفت:خوب قراره امروز را باهم باشیم من میگم هر كدوممون یه چیزی درست كنیم.....نگین تو سالاد....ضحی شما برنج منم دسر ....مریم شما و زهرا خورشت.....

سیمین گفت:خوب منو و شیدا هم یه خورشت دیگه درست میكنیم باشه؟

تیا گفت:باشه اما چی؟

شیدا گفت:من سلیقشونا كاملا میدونم عاشق خورشت سبزی و خورشت قیمه هستن به نظرم منو سیمین خورشت قیمه درست میكنیم شما هم خورشت سبزی اما تیا جون همه چیزی دارید داخل خونتون؟

تیا گفت:بله من این نقشه را دیشب كشیدم به همین خاطر صبح زود زنگ زدن فروشگاه ایرانیا كه همه ی مواد را برام بیارم و پیش بینی هم كرده بودم كه قراره خورشت بپزید البته اگه نگین قبول كنه اون خورشت مخصوص خودشم بپزه یا اون مرغا را من ممنونش میشم.

نگین یه نگاهی به تیا كرد گفت:تو میدونی همین سالادم سه ساعت طول میكشه.

ضحی گفت:نگین لطفا.

نگینم گفت:باشه خیلی خوب.

تیا گفت:بریم بشینیم فعلا تا یك ساعت دیگه بیاییم سراغ اینا باشه؟

سیمین گفت:باشه عزیزم خیلی فكرت خوب بود زهرا مریم خودتونم بهتر میدونید مردا شكم پرستن اگه غذاتون را خوب درست كنید احتمالش هست كه....

زهرا گفت:احتمالش هست كه؟؟؟هی باشه تموم سعیمونا میكنیم ببینیم چی میشه.

مریم گفت:باشه عزیزم حتما.

ضحی رفت كنار تیا و گفت:چیزی برای پذیرایی داری؟

تیا گفت:بله عزیزم بفرمایید بشقاب ببر تا بقیشم منو نگین میاریم.

مریم گفت:بفرمایید منم میتونم كمكتون كنم؟

تیا گفت:نه عزیزم فقط میوه و شیرینی و شربت و شكلات و چایی و اینا همین.

زهرا گفت:همین خوب بدین ما ببریم.

نگین گفت:نه عزیزم زحمت میشه خودمون میاریم.

سیمین گفت:ای بابا چرا انقدر تعارف میكنید.خوب تیا من چی ببرم؟

تیا گفت:آخه.....

شیدا گفت:بده من عزیزم و خلاصه دخترا همه چیزا را بردن و شروع كردن به تعارف كردن و نشستند....

تیا گفت:بفرمایید چیز قبل داری نیست خواهش میكنید بفرمایید.

سوهیون گفت:وای ممنون مرسی زحمت كشیدید.....

زهرا هم بداشت یه موز پوست كند و تزیینش كرد با پوست خود موز و گرفت جلوی كوین و گفت:بفرمایید خواهش میكنم.

كوین همین طور مات و مبهوت به زهرا نگاه میكرد كه نگین گفت:مستر این یه رسمه یكیو را كه دوست داری براش میوه پوست میكنی حالا دوستم نه مهمانی چیزی البته برای مراسم خواستگاریم این كارو میكنن الان كه میبینم كوینم خیلی به زهرا میاد خوب زهرا جان عزیزم بذار داخل دهنش میبینی دهن كوین باز مونده از تعجب....زهرا هم همین طور كه سرخ و سفید میشد یه تیكه از موز را گذاشت داخل كوین.....كوینم یكم به زهرا نگاه كرد و دهنشو بست و شروع كرد به خوردنش....

هون گفت:او جدی خدا شانس بده.....اما بدم نمیگه ها بهم میاند نه؟اصلا الان كه اینجاییم به نظر من هممون میخوره بهمون متاهل بشیم حیفه از همچین فرشته هایی گذشتن.

سیمین همین طور كه داشت چایی مینوشید گفت:وای عزیزدلمی دقیقا هون موافقم بعدشم چیو خدا شانس بده؟من كه همیشه همه جوره به تو میرسم.

هون یكم نزدیك سمین شد و گفت:میدونم عزیزم از این میگم خداشانس بده كه نگین خیلی پشت زهرا كاش دوستای منم این طوری بودن هی....

سوهیون گفت:یعنی ما پشتت نیستیم؟

هون گفت:چرا چرا خیلی اصلا منظورم شما نبودیدم هیچی هیچی....

ضحی هم یه شیرینی برداشت به طرف دهن ای جی برد و بفرمایید یه گازش بزن.

تیا گفت:وای خدای من موج مهربونیای همه گل كرده ها جالبه نه آخی ضحی یه گاز ای جی شیرینی بخوره یه گاز تو آخی چه رمانتیك.

شیدا گفت:به نظر من تا خونه ی تیا هستیم زوج بازی كنیم ببین كدوم زوج ها عاشق ترن قبول؟

نگین گفت:خوب معلومه دیگه ضحی و ای جی.

تیا گفت:آره بازیه جالبیه عین دیشب زوج بشیم حالا بلند بشید همتون از سر جاهاتون كنار زوج هاتون بشینید.

نگین گفت:آخه تیا....

تیا گفت:وای نگین تا عصر فقط بازیه خجالت نكش عزیزم مسابقه است.و همه نشستن كنار زوج هاشون.

سوهیون گفت:وای چه باحال مریم ما باید ببریم حتما.

مریم هم كه دل تو دلش نبود یه نگاه به سوهیون كرد و گفت:حتما مامیبریم.

سیمین گفت:بگم همه چیز آزاده تو بازی ببینیم كدوممون میبریم.البته معلومه منو هون.

شیدا گفت:نه اصلا منو كیسئوپ.

نگینم بازوی ایلای را گفت:نخیرم منو ایلای.

زهرا گفت:پس از الان شروع شد.........


طبقه بندی: بوسه ی رویای،