تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 17
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 02:10 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

اینم جبران چند وقت که نبودم:

از سر جاش بلند شد كه حس كرد یه صدایی شنید به اطرافش نگاه كرد صدا از یه درختی میومد....نگین كل درخت را نگاه كرد كه پایین درخت یه پیغامی ظاهر شد و نگین رفت عقب كه بتونه پیغامه بخونه:

سهون كاملا خوب شده و به دنیای خودش برگشته....و انسان شده....... كای و كیریس دیگه اختیارشون دست خودشون مراقب باش كمنه تو وجودشونه ماه كه كامل بشه اونا تبدیل به هیولا میشن یا با سمپر نجاتشون بده یا از بین ببرشون یا هرچه سریع تر ازشون فاصله بگیرید هر چند اونا هر طور شده پیداتون میكنن یا مثه خودشون میكنن شمارا یا شما را میكشن مراقب باش......هئوسا.............

نگین باخوندن اون پیغام كه سریع محو شد.....از ترس و نگرانی داشت سكته  میكرد یعنی كیریس و كای از بین میرن چرا اونا چرا اون دوتا....از اون طرف نینا هم گریه اش گرفت.....یه قطره اشكش چكید روی قلب كای و رفت تا نگینو پیداكنه....كیریس و كای چشماشون به حالت قبل برگشت....كیریس دست كای را گرفت و بردش یه كناری....

چن گفت:اینجا چه خبره؟

جین گفت:خیلی عجیبه چرا این دوتا این طوری شده بودن....اصلا مگه ممكنه....

تیا گفت:نگین و نینا كجارفتند نباید بریم دنبالشون.

سارینا گفت:یكم صبر كنید.....

كیریس و كای.....رفتند یه كناری....كای بلیزشو زد بالا و به شكمش نگاه كرد.....داخل شكمش كمنه داشت رشد میكرد و تكان خوردنش قشنگ پیدا بود....كیریس گفت:كای من نمیدونم اونا چی هستند ولی باید از نینا و نگین فاصله بگیریم موندن ما كنارشون باعث اذیتشون میشه....نمیدونم برای خودمون چه اتفاقی میوفته اما باید از اونا فاصله بگیریم شاید نجات پیداكنن....

كای همین طور كه سعی میكرد با موجود درون وجودش بجنگه و دستش به دلش بود همش دلش درد میكرد گفت:من چیكار كردم با نینا حق با توئه كیریس باید زودتر بریم از اینجا جون اونا مهمتره.....و با كیریس....اونجا را ترك كردن.....نینا رفت كنار نگین....نگینم تمام ماجرا را براش تعریف كرد....نینا نشست زمین و شروع كرد به گریه كردن گفت:چی؟كای چرا اون دوتا اخه چرا نگین حالا چی میشه....

نگین گفت:آروم باش باید سریع تر اون گیاه را پیدا كنیم تازه نینا موضوع اینه كه نمیدونیم چه طوری باید ازش استفاده كنیم اما باید هر چه زودتر پیداش كنیم درسته....الانم بلند شو باید خیلی حواسمون به كیریس و كای باشه بلند شو بریم...

نگین دست نینارا گرفت و همین طور كه نینا داشت میلرزید رفتند كنار بقیه.....

نگین گفت:كیریس و كای كجا هستند؟

تیا گفت:مگه نیومدن دنبال شما؟

نگین نینا را نشوند یه كناری و گفت:نه نیومدن...و رفت تو فكر....كه دید یه سری گرگ....با صدای زوزه ی وحشتناكی به طرفشون میاند.....چن گفت:زود باشید بریم داخل كلبه....نگین گفت:من هیچ جا نمیام باید این جانورا را ببینم نمیشه كه ما همیشه ازشون فرار كردیم من همین جا میمونم شما برید...

تیا گفت:نگین دیونه شدی زود باش بیا بریم...

نگین گفت:من نمیام...شمابرید...نینا هم اومد كنار نگین و گفت:منم نمیام باید بدونم سر كای چی اومده.                                           

چن گفت:اون دوتا دیوونه شدن و رفت كنار نگین و باسوهو نگینو به زور بردنش داخل خونه......دی او هم نینا را آوردش همشون رفتن داخل و در را قفل كردن....

نگین سوهو و چن را پس زد و گفت:شما چی میدونید كای و كیریس نابود میشن......

سوهو گفت:نگین چی میدونی تو؟

نگینم همه ی ماجرا را براشون تعریف كرد....

تائو گفت:چی؟كیریس و كای تبدیل میشن منظورت اینه كه تغیر ماهیت میدن؟

بكهون گفت:چرا رفتید اونجا؟اصلا نباید میرفتید....هانا چرا؟

هانا یه نگاهی به بكهون كرد و گفت:اصلا ربطی به جنگل نداره خوب شد ما رفتیم و این موضوع را فهمیدیم همش تقصیر دوستته سهون اگه با اون دختره یكم نرم تر رفتار میكرد شاید الان اوضاع بهتر بود.

صدای كشیده شدن پنجه ها به در شنیده میشد كه هانا چسبید به بكهون....

سارینا گفت:بیخود تقصیر سهون ننداز اون دختره آخر كار خودشو میكرد ما فهمیدیم اما هیچ كاری نتونستیم انجام بدیم.

لوهان گفت:فعلا این مهمه كه باید چیكار كنیم اصلا ما نمیدونیم كیریس و كای چی شدن....

سهون دستشو گذاشت به سرش و شروع كرد به مغزش فشار بیاره كه یادش بیاد و اما بی فایده بود فقط سرش به شدت درد گرفته بود.

جین گفت:باید وقتی میرفتید اون جنگل بعدش سریع اینجا را ترك میكردید اینجا موندید كه چی بشه؟

لی گفت:حق با جین باید زودتر به ما میگفتید....

سوهو گفت:فعلا موقع سرزنش كردن نیست فعلا باید تلاشمونا بكنیم تا زودتر برای كای و كیریس یه كاری انجام بدیم میدونید كه یه هفته ی دیگه ماه كامل میشه باید سعیمونا بكنیم نگین اون گیاه را گفتی كجااست؟

نگین گفت:به نظرم منو و نینا خودمون دوتا باید بریم دنبال اون گیاه...باید بریم كلبه اون پیرزنه.

چن گفت:نه ماهم باهاتون میاییم.

نینا گفت:حق با نگین بهتر مادوتا خودمون یه كاری بكنیم.

سوهو گفت:فعلا كه دیگه هوا تاریك شد بیرونم كه خیلی اوضاع بده صبح همگی باهم میریم....

نگین گفت:اما سوهو آخه تاكامل شدن ماه چیزی نمونده.

سوهو گفت:نگین صبح همگی میریم الان نمیشه.

سارینا گفت:حق با سوهو نگین الان نمیشه....من مطمئنم كای و كیریس خوب میشن.

تیا گفت:ما هممون بهت كمك میكنیم....همه چیز درست میشه....حتما اون دوتا هم فقط منتظر كمك شماها هستن.....

صداهای بیرون كم و زیاد میشد همه داشتند فكر میكردن كه آخرش چی میشه یعنی واقعا چه اتفاقی ممكنه برای كیریس و كای بیوفته....البته بیشتر از همه نگین و نینا نگران بودن....نگین هر لحظه بیشتر و بیشتر به یاد كیریس می افتاد كه چه طور با بدبختی تونست بالاخره قلب سنگیه كیریس را تسخیر كنه.....اما آخرش اد باید كیریس این طوری میشد چرا آخه نگین باید همش بیشترین بدیختی را تحمل میكرد البته یه لحظه یادش اومد نینا هم دلش كمتر از خودش آشوب نیست.....خیلی سخته انگار جلوی چشمای نگین قلبشو از قفسه ی سینه اش در آورده بودن و داشتند چاقو داخلش فرو میكردن و در می آوردن تصورشم ترسناك بود یعنی نگین باید چیكار میكرد فقط تو این فكر بود كه خدایا كمكم كن مثل همیشه موقع بدبختی یاد خدا افتاد.....همش خودشو سرزنش میكرد كه چرا موقع شاد بودنش از خدا تشكر نكرده......تشكر كرده بود اما شاید خیلی كم.....افكارش هر لحظه به جایی روانه میشد كه سوهو زد به شونه ی نگین و گفت:میشه باهم حرف بزنیم؟

نگین هم سعی كرد و رشته ی افكارش و مچاله كرد و به سمتی پرتابش و كرد و سراپا گوش به سوهو نگاه كرد.....

سوهو كنار نگین  نشست و گفت:در این كه كیریس و كای خوب میشن شكی نیست.....اما نگین شاید بهتر بود این مسئله را زودتر به مامیگفتید.....نمیدونم شایدم میگفتید ماهم كاری نمیتونستیم انجام بدیم بیخیال....فعلا فردا صبح باید تمام تلاشمون را بكنیم تا كیریس و كای را پیدا كنیم.......

نگین یه نگاهی به سوهو كرد و یه لبخند زوركی زد و سرشو پایین انداخت......

سوهو گفت:نگین جان مطمئنن پیداشون میكنیم مطمئنم.

نگین گفت:امیدوارم  سوهو شاید تقصیر منه كه همه چیز را به شوخی میگیرم متاسفم نمیخواستم این طوری بشه.

سوهو به نگین نزدیك شد و گفت:لازم نیست خودتو سرزنش كنی نگین فعلا آرامش تو  مهمه و از همه مهم تر این كه  كیریس و كای را پیدا كنیم لطفا یكم آروم باش.

نگین آروم آروم داشت گریه میكرد و خودشو سرزنش میكرد كه سوهو دستشو انداخت دور شونه ی نگین و گفت:یكم محكم باش یكم قوی باش دختر الان این مهمه تو قوی نباشی امیدوتو از دست ندی.

نگینم به طرف سوهو برگشت و بغلش كرد و گفت:اما سوهو تو كه نمیدونی كیریس من اگه زود نتونم كاری انجام بدم وای خدای من حتی فكر كردن بهشم دیووانم میكنم......سوهو دستشو برد پشت سر نگین و كمر نگین را نوازش كرد و گفت:خواهش میكنم آروم میكنم نگین جان من بهت كمك میكنم هیچ وقت تنهات نمیذارم قول میدم حالا دیگه آروم باش باشه؟

نگینم گفت:باشه سعی میكنم....

چن هم داشت میدید همه دارن از ناراحتی میمیرن باخودش فكر كرد بذار یكم سر به سرشون بذارم روحیه بگیرن به همین خاطر رفت كنار سوهو و نگین و گفت:اوه اوه نگین خانوم چشم كیریس روشن میری تو بغل یكی دیگه جلوی این همه .....چه كار فانكیه ای دختر......نگین سریع از بغل سوهو اومد بیرون و بلند شد باایسته كه سرش گیج رفت و خواست بیوفته كه سوهو گرفتش......نگین به سختی گفت:ببخشید متااسفم سوهو هیچی نیست....

سوهو گفت:نگین یكم به خودت مسلط باش و نگینو بغلش كرد بردش گذاشتش روتختش و پتو را كشید روی نگین و نشست كنارش و آروم به چن گفت:الان وقت این حرفااست؟؟!!

چن هم سرشو انداخت پایین فقط میخواست یكم جو عوض بشه....


طبقه بندی: پرواز در افق،