تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 9
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 02:13 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

گونگ چان همین طور كه با چشماش از سی ان یو میخواست كمكش كنه....گفت:ام....منو ضحی خوب راستش اتفاقی بود....یه بار كه داشتم میومدم برای تمرین تو راه دیدمش.....و بعد خیلی حركاتش تو چشمم خورد یعنی چه جوری بگم راستش اون خیلی رفتارش متفاوت بود خیلی مهربون پر انر‍ژی....نتونستم جلوی خودمو بگیرم كه تعقیبش نكنم در نتیجه رفتم دنبالش تازه بعد از اینكه خونه شونا پیدا كردم فهمدیم دختر دوست پدرمه همون دختری كه پدرم همیشه بهم اصرار میكرد یه بار ببینمش من هر دفعه یه طوری از زیرش در رفتم.....بعد ازش خواستم با هم دوست بشیم بعد یه بار كه باهاش رفته بودم دوستش شمیم آروده بود همون روز كه سی ان یو منو اتفاقی بیرون دید اول میخواست بیاد به شما قضیه را بگه اما خوب بعدش نگفت من تعجب كردم و از ضحی فهمیدم كه خودش با شمیم دوست شده....

تیا گفت:عجب دوستای بدجنسی خوب به همدیگه میگفتید....چی میشد واقعا...؟!!!

سندیول گفت:تیا همینه میبینی دوستیای كه مثل دوستیای شما نیستن.

شیما گفت:واقعا چه طور دلتون اومد بهشون نگید اخه یكم عجیبه شما ها كه خیلی باهم خوب هستید!!!!

جین یونگ فقط زیر چشمی حواسش به نگین بود اما بهتر بود حواسش به ووهیون باشه چون ووهیون بد جور تو فكر رفته بود راجع به حرفای نگین....

یاسمن گفت:سندیول خوش به حالت....كه یه همچین خواهری داری واقعا فرشته است....اصلا تكه تو دنیا.....

جین یونگم كه حسابی كفری شده بود گفت:كی نگین!!!هه شما چیزی تو سرت نخورده یاسمن خانوم؟

یاسمن گفت:فكر كنم تو سر خودت خورده باشه....وقتی نمیتونی تشخیص بدی نگین یه فرشته است.....نگینم یه زبون واسه جین در اورد....جین تو دلش گفت:همینه كه دوست صمیمی ان چون یكی از یكی پرو ترن واقعا كه.....هه واقعا كپ همن....هه.

ووهیون همین طور كه از اون لبخند مهربوناش میزد گفت:سندیول میشه من با نگین چند دقیقه تنهایی صحبت كنم؟

سندیول گفت:با نگین؟!!!اره حتما چرا كه نه....برید تو اتاقش خودش.....

نگینم كه یكم استرس گرفته بودش بلند شد كه با ووهیون بره تو اتاقش....

اول از نگین و ووهیون بگم كه با هم رفتند تو اتاق:

نگین با خودش همش كلنجار میرفت یعنی ووهی چیكارم داره آخه.....وقتی نشستند جفتشون ساكت بودن.....نگین یكم موهاشو مرتب كرد و گفت:ووهیون چیزی میخوای بگی؟

ووهیون گفت:راستش نگین راجع به حرف واقعا بود یا میخواستی حرص جین را در بیاری؟

نگین گفت:ووهیون راستش ام نمیدونم اخه چی بگم حرصشو كه 100% میخواستم در بیارم اما خوب.....ام.....راستش ووهیون حرفمم دروغ نبودكه....ووهیون اوپا شما دقیقا چیو میخوای بدونی؟

ووهیون همین طور كه داشت با موهاش بازی میكرد گفت:من....خوب نگین منو شما تا حدودی همدیگه را میشناسیم اما خوب یه همچین حرفی جلوی همه....یكم....

نگین حرفشو قطع كرد و گفت:ووهیون من از دفعه ی اولیم كه دیدمت واقعا به دلم نشستی....واقعا بهت حس خوبی دارم الانم بیا بریم كنار بقیه لطفا....

ووهیون بلند شد و رفت جلوی نگین ایستاد.....نگین به طرز عجیبی تپش قلب گرفته بود....

ووهیون گفت:یعنی بهم حس داری نگین؟

نگین همین طور كه به سختی آب دهنشو قورت میداد و گیج شده بود گفت:ووهیون اوپا من....بیا بریم اخه نمیدونم چی باید بهت بگم.

ووهیون گفت:یك كلمه دوستم داری؟

نگین یكم این پا اون پا شد و با دستاش به موهاش ور رفت و گفت:خوب.....راستش ....راستش....آره ووهیون دوست دارم و ووهیون زد كنار از پله هاشون دوید پایین و رفت كنار دوستاش...ووهیونم كه خیلی شوكه زده شده بود سریعا رفت پایین و كنار بقیه نشست....

بارو گفت:خوب به چه نتیجه ای رسیدید؟

نگین گفت:نتیجه؟راجع به چی آخه؟بارو خوب بگو ببینم چه قدر حرف بار منو ووهی كردید رفتیم و اومدیم.

تیا گفت:نگین به نظرت با وجود ما كسی میتونه بهت تو بگه؟

شیما گفت:دقیقا راست میگه خیلی مراقب بودیم اونا هم جرات نداشتن حرفی بزنن كه.

سی ان یو گفت:آخه چیزی پشت سرتون نمیگفتیم كه.

بارو گفت:اما من جلوتون میگم چی گفتید بالا؟

ووهیون كه شدیدا تو شوك بود و نمیدونست چی باید بگه.....یاسمن بهشون كمك كرد و گفت:خوب من خیلی وقته نبودم شما ها چیكار میكردید؟

تیا گفت:معلومه هیچی.....فقط همش حواسم به نگین بود طبق گفته ی شما.

شیما گفت:راست میگه دقیقا ماهمش با نگین بودیم تو چیكارا كردی؟

یاسمن گفت:من هیچی اتفاق خاصیم نیوفتاد.

شمیم گفت:یاسمن شما و نگین خیلی شبیه همدیگه هستید.

ضحی گفت:دقیقا منم همین فكرو میكنم.

سی ان یو گفت:آره بابا این دوتا عین دوقلوهای افسانه ای جدا شده از همدیگه هستند.

بارو گفت:من نفهمیدم آخر نگین به ووهی چی گفت.....رابطش با جین شد؟

نگین گفت:من به ووهی هیچی نگفتم رابطه ایم با جین نداشتم اخه بارو ببین اصلا منو جین اون حركتم فقط به این خاطر بود كه جین را نجاتش بدم همین.

تیا گفت:اوه اوه موضوع جدی شد جینو میخواستی نجات بدی؟مگه چی شده؟

بارو هم همه ی ماجرا را تعریف كرد.....

تیا زد زیر خنده و گفت:همینه نگین یعنی این همیشه یه فكر خوب داره آفرین نگین.

جین هم فقط با عصبانیت به نگین نگاه میكرد....نگینم براش یه زبون در آورد....

سندیول گفت:خوب بچه ها به نظرتون الان چیكار كنیم؟

گونگ چان گفت:نمیدونم ضحی جان شما ایده ای نداری؟

ضحی گفت:نه نمیدونم....

سندیول گفت:به نظرم حالا كه تعدادمون زوجه گروه به گروه بشیم....دختر پسر بازی كنیم خوبه؟

نگین گفت:قبوله من میگم كی با كی باشه خوبه؟

گونگ چان گفت:نه نگین ببین منو ضحی سی ان یو شمیم خوب بقیه هم به نظر من زوج بشین امشب خوبه؟

نگین یه نگاهی به جین و ووهی كرد و گفت:خوب منم همینو میگم زوجا را من انتخاب میكنم....بارو و تیا....سندیول و شیما منو و......من و....ام.....

بارو گفت:خوب شما چهارتا موندید به نظرم قرعه كشی میكنیم....

جین یونگ گفت:هركاری دوست دارید بكنید.

بارو اسم یاسمن نگین ووهیون و جین را رویه تیكه كاغذ نوشت و برد جلوی ضحی و گفت:شما بی طرف بردارید....ضحی دوتا كاغذ برداشت و گفت:این دوتا باهم اون دوتا هم با هم....نگین و یاسمن باهم افتادن ووهیون و جین یونگم باهم....

بارو گفت:اه من دلم میخواست زوجی بشیم.

نگین گفت:خوب تو كه شدی دیگه چیه اصلا منو یاسمنم زوجیم دیگه زوج طلایی.

گونگ چان گفت:نگین منظور بارو دختر و پسری بود.

یاسمن گفت:خوب دیگه قرعه كشی كردیم این طوری شد..........

نگین یه نگاهی به همشون كرد و گفت:وای چه قدر به همدیگه میایید....بارو عجیب به تیا میای برادر منم كه ماه ولی خوب به شیما اومده ها...

تیا و شیما هم داشتند از خجالت آب میشدن.....شیما از سندیول خیلی خوشش میومد چون سندیول واقعا مهربون بود و یه چند باریم به شیما كمك كرده بود.....تیا هم حس خاصی به بارو نداشت اما از اینكه پشت دوستاش بود و خیلی شیطون و ورزشكار بود تیا یكم احساس میكرد پسر باحالیه....نگینم از قصدی اونا را تو این موقعیت گذاشت تا یكم با اخلاقای همدیگه آشنا بشن هرچند زمانش كوتاه بود....شیما هم بارها میخواست به نگین بگه كه سندیول خوشش میاد اما خجالت میكشید بااین حال نگین همیشه به فكر دوستاش بود...

جین یونگ گفت:هه نگین یعنی تو واقعا تشخیص میدی كه كی به كی میاد اصلا مگه همچین قدرتی داری؟

گونگ چان گفت:آره به نظر من درست گفت خیلی بهم میاند....بارو رفت نزدیك تیا و دستشو انداخت رو شونه اشو و گفت:خوب راست میگه دیگه...ببین.....تیا كاملا تعجب كرده بود اصلا باورش نمیشد بارو داره همچین چیزی را میگه.

جینم كه عصبانیت صد برابر شده بود سعی میكرد از بقیه مخفیش كنه.


طبقه بندی: عطر زیبای احساس،