تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 10
تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ
سلام خون آشام 2


شیدا گفت:واقعا چه آدمایی پیدا میشن طوری نیست.

تیا گفت:بله اصلا مهم نیست اصلا خوب نگین جونم عزیزم چه خبر؟

نگین یكم چپ چپ به تیا نگاه كرد گفت:هیچی عزیزم قراره فعلا یكی از این آدمارا تحمل كنیم البته آدم كه نه میدونی.

بكهون گفت:هی شما درست صحبت كن میدونم منظورت منم؟

تیا گفت:ا چه عجب فهمیدی دقیقا منظورمون تویی چه باهوشی آفرین خرگوش چشم نخوری یه وقت.

بكهون اومد جلوی نگین و تیا و گفت:لطفا درست صحبت كنید من كه عذر خواهی كردم.

تیا گفت:آره تو فقط فكر میكنی شما خون آشام ها خیلی قوی هستید و همه كاری میتونید انجام بدید حتما نگینم اون موقع میخواستی بكشی آره من میدونم تو اصلا عین همون آدم خوار ها میمونی.ایش.

بكهون همین طوری دهنش باز مونده بود نمیدونست چی باید بگه سرشو پایین انداخت كه چانیول پشتش در اومد و اومد نزدیك و گفت:چیكارش دارید مگه چی گفت باید هزار بار عذر خواهی كنه؟

سارینا گفت:چانیول این موضوع باید خودشون حل كنن توبیا كنار زود باش....چانیولم تا چشم قره ی سارینا رادید سرشو انداخت پایین و اومد كنار سارینا.....سوهو گفت:بذارید این موضوع همین جا حل بشه نگین جان بیخیال بكهون هنوز بچه است یه چیزی گفته ببخشش دیگه درسته بكهون؟

بكهون سرشوانداخته بود پایین و صداش درنمیومد آروم گفت:معذرت میخوام و دوید رفت....سوهو هر چی صداش كرد بكهون فقط رفت و رفت....نگین گفت:بذارید من میرم میارمش مشكلمم باهاش حل میكنم.

هویا گفت:بیخود شما هیچ جا نمیری خطرناكه تنهایی.

نگین اومد جلوی یهو و دستشو كشید به یقه ی هویا و گفت:قول میدم مراقب باشم زود میام بذار حالشو یكم دیگه بگیرم بیام باشه عشقم؟

هویا گفت:نه نگین هیچ جا نمیری....فهمیدی  من اجازه نمیدم تنهایی بری.

سوهو گفت:باشه منم باهاش میرم.

ووهیون گفت:آره بذار سوهو باهاش بره اون یه مدت لیدر بود و به من تعلیم میداد بذار اون بره.

كیریس گفت:نه اصلا سوهو امن نیست بذار من باهاش برم.

ووهیون گفت:اوه هویا ببین همه نگرانش هستن.نگینم یكم چشماشو باز بسته كرد.

هویا یه اخمی كرد و دست نگینو محكم گرفت و گفت:بیخود برای چی نگرانشن؟

نگین گفت:هویا من میرم و زود میام.

هویا گفت:آخه نگین.

نگینم لپ هویا را بوسید و گفت:زود برمیگردم فعلا....شماها برید خوابگاه منم میام.

سوهو گفت:آخه نگین خطرناكه.

نگینم همین طور كه دور میشد گفت:زود میام....و از اونجا دور شد.

چانجو گفت:هویا نباید میذاشتی تنهایی بره.

هویا خواست بره كه یونگ جلوشو گرفت و گفت:بریم خوابگاه زودتر.

دی او گفت:امیدوارم براشون اتفاقی نیوفته....و همه رفتند به سمت خوابگاه تیا هم فقط تو  دلش دعا میخوند كه خدایا مراقب نگین و بكی باش....

نگین دوید و دوید اما خیلی میترسید هوا سرد شده بود نسیم سوزناكیم میوزید كه نگین خیلی میترسید....هر جا نگاه میكرد بكی را ندید تا یه صدای وحشتناكی شنید .....نگین آروم و محتاطانه رفت تارسید به بالای پشت بام تاحالا هیچ وقت اونجا نرفته بود یكم خون ریخته بود نگینم خون ها را دنبال كرد و پشت یكم از وسایل بدرد نخوری كه اونجا ریخته بود قایم شد ....و جسد یه دختر دید..... و دید بكهون را دوتا از آدم خوارها بستنش به صندلی.....نگین از ترس داشت سكته میكرد نمیدونست باید چیكار كنه همش تقصیر اون بود.....بكهون گفت:چرا اونا كشتید؟چرا این طوری میكنید ما قول و قراری داشتیم چرا شما پیمانتونا با شكستید؟

یكی از آدم خوار ها همان طور كه یه اره گرفته بود دستش و به بكی نزدیك میشد گفت:ما تا وقتی نسل شمارا از بین نبریم آروم نمیشینیم قول میدم.....

دوستشم یه چیزی شبیه خنجر را به صورت بكی آروم كشید صورت بكهونم خراش برداشت و آروم آروم داشت خون میومد.....نگین دستشو گرفته بود جلوی دهنش كه صدای گریه هاش نیاد نمیدونست باید چیكار كنه چون اگه میرفت به بقیه خبر میداد ممكنه بود خیلی دیر بشه بدتر از همه این كه دید گوشیشم كنارش نیست....فكر كرد و فكر كرد یادش اومد كتاب چانجو را خونده بود.....آدم خوار ها جسدیو كه بمونه و خون تازه روش ریخته باشه خیلی دوست دارن....و بوی اونا از كیلومتر ها تشخیص میدن......یكم دور و برش نگاه كرد و چند تا لاشه پیدا كرد با ترس و لرز یكم رفت جلو و یه تیكه از گوشت را كند......و آروم آورد كنار خودش.......با خودش داشت فكر میكرد كه الان خون از كجاش بیاره یعنی با چه وسیله ای یه خراش روی پوستش ایجاد كنه كه داد بكهون رفت هوا آدم خوار داشت دستشو اره میكرد نگین از ترس داشت میمرد یكم نگاه كرد به اطرافش و یه میخ روی زمین دید میخ بلند كرد و محكم زد به دستش خونش ریخت بیرون و سریع چكاند روی اون تیكه گوشته و گوشته را پرت كرد طبقه ی پایین و دعا كرد كسی اون پایین نباشه كه دخلش اومده.....وبعد از چند ثانیه یكی از آدم خوار ها گفت:میشنوی چه بویی میاد؟

اون یكی اره را از دست بكهون كشید و بكهیونم یه داد بلندی از درد زد.....كه نگین اشكش بدتر از دستش خون سرازیرتر شد......

اون یكی از ادم خوار گفت:وای باید بریم دنبال بو....من میرم تو همین جا باش....

كه اون یكی آدم خواره به حالت وحشیانه ای اومد و یقه ی اون یكی را گرفت و گفت:تنها بری كه همشو بخوری نه منم باهات میام اینم همین جا میمونه بستیمش خون زیادی ازش رفته نمیتونه فرار كنه بریم.....و با همدیگه رفتند....نگین وقتی مطمئن شد اون دوتا رفتند عین برق باد رفت كنار بكهیون و سریع بازش كرد.....

بكهیون زیاد حالش خوب نبود....

نگین بلیزشو در اورد و محكم بست به دست بكهیون و همین طور كه گریه میكرد به بكهیون گفت:بیا خودتو بنداز روشونه ی من میبرت باید كولت كنم....

بكهیون گفت:نه نگین تو برو اونا الان میاند....

نگین گفت:بكهیون الان موقع این حرفا نیست زود باش و به بدبختی بكهیون را كول كرد و راه افتاد یه چند بار نزدیك بود خود نگینم بیوفته از پله ها .....نگین همین طور كه داشت میدوید دستشو محكم كشیده شد به نرده ها ی كه برای پله ها گذاشته بود وتا مغز استخونش تیر كشید دید میخ هنوز تو دستشه با سختی از دستش در اورد و همه ی توانشو جمع كرد و با سرعت به طرف خوابگاهشون رفت.....بكهیون توراه گفت:نگین معذرت میخوام اگه سر به سرت گذاشتم فقط ......فقط به خاطر این بود كه ازت خوشم اومد هیچ وقت نخواستم اذیتت كنم....

نگین گفت:ساكت باش بكهیون هیچی نگو تمام توانتو جمع كن تو خوب میشی قول میدم هیچیت نمیشه تقصیر من بود نباید باهات اون طوری برخورد میكردم كه میرفتی.....بكهیون گفت:نه.....نه همش و از حال رفت......

نگین هر چی بكهیون را صدا زد بیدار شد هر چی توان داشت جمع كرد تو پاهاش و دوید به سمت خوابگاه به درش كه رسید به در زد و .....تا در باز شد و نگین افتاد روی زمین....

هویا با عجله اومد طرفشون و نگین بغلش كرد و گذاشتش روتخت چانیولم با كمك سوهو بكهیون را گذاشتند روی تخت كه نگین چشماشو باز كرد و یكم به اطرافش نگاه كرد و رفت طرف بكهیون.....و گفت:ووهیون باید چیكار كنیم بكهیون خوب میشه باید بهش خون تزریق كنیم باید چیكار كنیم؟

ووهیون گفت:نگین آروم باش كه سوهو با چكاندن یه قطره از یه مایعی در دهن بكهیون اونا خوبش كرد دست بكهیون مثه روز اولش شد و بهوش اومد و چشماشو باز كرد......

نگین دستشو گذاشت روی پیشانی بكهیون و گفت:خوبی بكی حالت خوبه؟

بكهون گفت:نگین تو خوبی همش به خاطر من بود....

هویا اومد كنار نگین نشست و گفت:چی شده دستت؟كه ووهیون اومد و دست نگینو سریع پانسمان كرد و با بند پیچید....بكهیونم شروع كرد به تعریف كردن ماجرا:

من وقتی از پیش شما رفتم صداهای عجیبی شنیدم صدای یه دختری بود دنبالش كردم و بی پروا به سمت دختره رفتم داشتند پاشو قطع میكردن زنده زنده منم رفتم جلو و گفتم:نكنید كه یه چیزی به سرم اثابت كرد و اونا منو بستن.....بعدش دیدم اونا رفتن و نگین اومد چی شد؟نگین از كجا پیداشون كرد....

بكهیون از روی تخت بلند شد و از نگین خواست كنارش بشینه نگینم ماجرا را تعریف كرد....

كیریس گفت:تو میخ كردی داخل دستت؟با میخ؟نگین؟

نگین همین طور كه به باند دستش نگاه میكرد گفت:چاره ی دیگه ای نداشتم داشتن دستشو قطع میكردن تازه وقتی دیدم میخ را ازدستم در نیاوردم انقدر دلم ریش شد نزدیك بود غش كنم اما همش به این فكر میكردم ممكنه آدم خوار ها دنبالمون پشت سرمون باشم میخ را به سختی در آوردم دویدم بكی بهت نمیاد انقدر سنگین باشیا.....حالا قبلش خودتم گریه میكردی چرا؟من دیدم چانیول كه اومد ازت دفاع كرد بعدش سرتو انداختی پایین دیدم كفشت خیس شده بود چرا گریه كردی؟

بكهیون گفت:فكر كردم گناه كارم آخه تو را اذیت كرده بودم خودتم میدونی حس بدی داشتم.

نگین گفت:به خاطر من حس گناه پیدا كردی؟ و رفت نزدیك و بكهیون بغلش كرد و گفت:معذرت میخوام نمیخواستم این طوری بشه همش تقصیر من متاسفم دیگه تكرار نمیشه......بكهیونم نگینو به خودش نزدیك تر كرد و گفت:اشكالی نداره تقصیر خودمم بود كه عین بچه ها قهر كردم.....چند ثانیه به همین ترتیب گذشت كه هویا یه سرفه ای كرد.......نگین پیش خودش گفت:اوه اوه هویا بدش اومد خاك تو سرم......بعد آروم از بغل بكهیون اومد بیرون و بهش یه لبخند مهربون زد و گفت:خوب شد كتابچه ی راهنمای چانجو را خونده بودما مگر نه نمیدونستم باید چیكار كنم.

سوهو گفت:نگین من بااین كارت فهمیدم انسان ها بهترین و قابل اعتماد ترین موجودات كره ی زمین هستن وقتی تو خودتو بقه خاطر بكهیون این طوری كردی مسلما به همه ی مانشون دادی كه شماها بهترین ادم هایی هستید كه مادیدیم و نظر پدر ووهیون و كنت راجع به شما كاملا درسته و به نگین ادای احترام كرد....

نگینم از سرجاش بلند شد و گفت:ممنون ممنون من متعلق به همم هویا ببین من مایه ی افتخارتم.....هویا هم چون نگین بكی را بغل كرده بود یكم عصبانی بود....اما وقتی دید باند نگین هنوز خونی و دستش هنوز خوب نشده دلش خیلی از حال رفت و بلند شد رفت نگینو بغل كرد موهای نگینو نوازش كرد و گفت:نگینم قول بده دیگه هیچ وقت بدون من هیچ جا نری قول قول باشه؟

نگینم گفت:باشه عزیزم این بارم تقصیر من بود مگه نه به من چه برم دنبالش و یواشكی یه چشمك به بكی زد.....

هویا نگینو نشوند روتخت خودشون كه از بكهون یكم دور باشه بچمون غیرتی شده....بعد سوئی شرتشو در آورد انداخت روشونه ی نگین و دست باند پیچی نگینو آروم نوازش كرد.....نگین چشم دوخت به چشمای هویا حس خوبی داشت كه هویا كنارش بود....همیشه وقتی هویا مهربون میشدو به نگین نگاه میكرد چشماش عین دریا میشد اما دریایی كه نگین آرزو داشت فقط داخلش غرق بشه و بس.........سرشو گذاشت روشونه ی هویا و آروم گریه كرد و آهسته به هویا گفت:ممنون كه تكیه گاهمی........بعد یه نگاهی به دستش كرد خیلی درد داشت خیلی زیاد وقتی صحنه ای كه میخ را محكم فرو كرد به دستش یادش میمومد دلش از حال میرفت چه قدر درد كشید اما حتی نتونست برای دردش جیغ بكشه.......خیلی دلش برای خودش سوخت.....اما وقتی دید هویا داره براش گریه میكنه دلگرمی عجیبی گرفت.....به هویا گفت:چی شده؟

هویا همین طور كه اشكاشو پاك میكرد گفت:هیچی نگین هیچی چیزی نیست.....

نگین آروم خودشو جمع جور كرد و دست باند پیچیشو آورد كنار صورت هویا و اشكاشو پاك كرد و گفت:چیزی نیست عشقم همیشه كنارتم و هویا رابوسید......هویا هم دست نگینو آروم بوسید و گفت:فقط زود خوب شو.....من برم و بیام تیا بیا كنار نگین......همه توشوك بودن و ساكت.....هویا رفت داخل آشپزخونه.....دخترا و بقیه ریختن دور نگین.....تیا نگینو بغلش كرد . گفت:آجی.....آجی چه قدر گفتم تنهایی نرو.....من كه اگه تو نباشی حتی یه لحظه دیگه نمیتونم این دنیا را تحمل كنم تا الانشم به خاطر تو كه تونستم بعد از مرگ اونیو دووم بیارم.




طبقه بندی: HELLO VAMPIRE 2،