تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 2
تاریخ : شنبه 21 دی 1392 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

نگین گفت:همچین آدمی ارزشی نگاه كردن نداره....و راه افتاد كه بره.....كه كیریس گفت:شاید خورشید همیشه نباشه اما یكی هست كه نورش از خورشیدم درخشان تره......نگین همین طور خشكش زد و ایستاد.......یهو برگشت و گفت:كیریس؟

كیریس یه نگاهی به نگین كرد گفت:پس فكر كردی كیه هان؟

نگین پرید كیریسو بغلش كرد و محكم به خودش فشار داد گفت:واقعا خودتی كیریس.....باورم نمیشه.......كه یه خانومی اومد از كنارشون ردشد و گفت:اینجا جای این كاراست؟خانوم خجالت بكش.....خجالت بكشید.....نگینم تازه دوزاریش افتاد و از بغل كیریس اومد بیرون و گفت:معذرت میخوام.....بعد تو دلش گفت:ا فكر كردم هنوز كوچولوام....آخی كیریس چه بزرگ شده گوریلی شده ها ای شیطون معلومه نیست چه غلطی میكرده اون ور جونش درمیومد یه خبر از خودش به ما بده اه اه مذخرف....ایش چرا من بغلش كردم خاك بر سرت نگین.....

چانی گفت:نگین اهم خوبی؟

نگین گفت:هان هان آره اصلا باورم نمیشه  ا كیریس اومدی خوب ذوق بسه شونمو خورد كردی ادب بهت یاد ندادن یه عذر خواهیم نكردی....بریم كلاس تو چه رشته ای درس میخونی وای مگه مغرت كشش درسم داره.

كیریس گفت:اااا نگین بهتره توام كه یادته موهات!!!

نگین گفت:هان موهام چی؟؟؟بگو دیگه چی؟

بكهی گفت:خوب چانی كلاسمون كجاست؟

چانی گفت:بریم بچه ها....از این طرف خلاصه چهار تایی راه افتادن سمت كلاسشون....و رفتند داخل كنار هم نشستن....

بكهی در گوش نگین گفت:چرا بغلش كردی؟

نگین گفت:به خدا بكهی اصلا حواسم نبود فكر كردم داداش كوچولومه ا راستی هم سنیم آخه كوچكم كه بود هی ادای این بزرگا را در میورد انقدر ازش لجم میگرفت كه نگو ایش....همش میخواستم بزنم فك مكشو بیارم پایین البته یه بارم یه كارش كردم بعد برات میگم بخندی...

بكهی گفت:باشه یادت نره ها حتما بگو....بخندیم.

نگین گفت:باشه داداشی.....

خلاصه یه چندتا آدم دیگه هم اومدن و داخل كلاس نشستن.....بعد از چند دقیقه هم استادشون وارد كلاس شد....و شروع كرد به صحبت:

بچه ها ورودتون به دانشگاه را تبریك میگم امیدوارم امسال خوب خوب درس بخونید....موفق باشید.....خوب از اینجا دخترم میشه بلند بشی خودتو معرفی كنی؟

یه دختر خانوم بلند شد و گفت:سلام من یاسمن هستم.....امیدوارم سال خوبی داشته باشیم.....

بعدی.....

یه خانومی بلند شد و گفت:سلام به همه من سارینا هستم امیدوارم سال خوبی داشته باشیم باهمدیگه....

نفر بعد.....

یه آقا پسر خیلی با متانت بلند شد و گفت:سلام من سوهو هستم برادر سارینا.....

چانی در گوش نگین گفت:پس كلاسمون خانوادگیه؟

نگین گفت:واقعا باعث افتخارته من باهاتونم چرا اینا بلند میشن فقط روبه روی معلم میگن من كیم....خوب قشنگ برگرد ماهم ببینیمت.

چانیول گفت:آخه همه كه مثه تو شعورشون بالانیست.

نگین گفت:حالا ببین من میرم جلوی همه و میگم من نگینم با این دوتا پسره هم نسبتی ندارم.

چانیول گفت:اه اه دلتم بخواد نریا ضایع میشی فكر میكنن برای جلب توجه.

نگین گفت:من با شما دوتا نسبتی ندارم ایش....

خلاصه نفر بعدی خواست بلند بشه كه استاد گفت:بچه ها این طوری یكم طول میكشه بذارید من اسم میخونم بلند بشید.....صبر كنید....

خوب؟لیستم آهان اینجاست:

تائو؟

حاضر استاد.....

شیومین؟

حاضر استاد بله؟

كای؟

بله استاد.

بكهیون و چانیول و نگین....شماها خواهر برادر هستید؟

نگین بلند شد و گفت:بله استاد متاسفانه اینا برادرهای من هستن....

یه پسری گفت:خانوادگی تحصیل میكنید؟

نگین گفت:وای دقیقا چه باهوشن مردم شما در تست هوش ما قبول شدید میزان آی كیو شما در حد....ام....در حد تك سلولی هاست...كل كلاس زدن زیر خنده....

استاد گفت:خوب شما نگین....چانیول شما هستید؟

چانیول بلند شد و گفت:بله من چانیول هستم اینم بكهیون....

استاد گفت:چه جالب....بفرمایید...

شیدا؟

بله استاد من اینجام....

بانی؟

بله استاد....چانیول یه نگاهی به بانی كرد و در گوش نگین ماجراشو تعریف كرد...

نگین گفت:ااااا به تو گفت درخت عرعر زنگ تفریح حالشو میگیرم.

كیریس؟

بله....

لی؟

بله استاد.

نینا؟

بله استاد؟

یاسمن؟

بله بله استاد.

سوهو و سارینا بله شماهم دیدم....

حریر؟

بله استاد......هستم.

كیونگ سو دی او؟

بله استاد من حاضرم.

سهون و لوهان؟

بله استاد.شما دوتا هم برادر هستید درسته؟

سهون گفت:بله استاد.

چن؟

بله استاد؟

نیلوفر؟

بله استاد.....هستم...

جانگ مین؟

بله استاد...

جونگ وون؟

بله استاد....حاضر....

محدثه؟

بله استاد حاضر....

فرشته؟

استاد بله بله.

خوب بچه ها امیدوارم كه سال خوبی باهم داشته باشید.....بریم سراغ درس.....استاد شروع كرد به درس دادن....بعد از اینكه كه درس دادن استاد تمام شد.....بچه ها بلند شدن برن بیرون...نگینم رفت جلوی بانی و گفت:ببخشید میشه یه لحظه بیایید با من؟

بعد با بانی اومد كنار بكهی و چانیول و كیریس و دستشو گذاشت به كمرش و گفت:شما به برادر من گفتی عین درخت عر عر میمونه؟

بانیم سرشو انداخت پایین و گفت:ّله آخه جلوی دید را كاملا گرفته بودن.

نگین گفت:وای عزیز دلم اشكالی نداری كه دقیقا درست گفتی خوب چانی راست میگه دیگه عین عر عر میمونی....و زد زیر خنده...

بانی فكر كرد نگین الان میخواد بهش چیز بگه اما وقتی دید نگین طرف اونه خیلی خوشحال شد....

چانی گفت:ببینش بكهی.

نگین گفت:خوب برادر من برای چی مزاحمت ایجاد میكنی كه حرف بارت كنن هان چرا این طوری هستی چانی نباید مثه بعضیا باشی سریع از دوستم عذر خواهی كن.

چانی گفت:اما....

نگین گفت:زود چانی....

چانیم گفت:معذرت میخوام...

بانی گفت:اشكالی نداره....

كیریس گفت:ای نگین بدجنس هنوز حرف حرف تو باید باشه.

نگین گفت:پس چی فكر كردی....




طبقه بندی: آبنبات شکلاتی،