تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 18
تاریخ : شنبه 21 دی 1392 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

سارینا گفت:خوب فعلا بسه ناراحتیتون یكم غذا داخل خونه هست بیارم بخوریم بخوابیم چون شاید از فردا صبح قرار باشه تمام تلاش و انرژیمونا بذاریم به نظرم بهتره یكم قوی باشیم....

هانا هم بلند شد و گفت:حق با سارینا ما بریم یه چیزی درست كنیم و بیاییم این طوری كه نمیشه.

تیا گفت:كاملا موافقم چون اگه این طوری پیش بریم نگین و نینا حتما از پا در میان اگه شما دوتا خدایی نكرده اتفاقی براتون بیوفته ما حواسمون میره به شما و دیگه نمیشه برای كیریس و كای كاری انجام داد.

بكهیون گفت:درسته باید یكم تقویت بشیم....

لی گفت:بكهیون اما تو نه نگین نینا باید به خودشون برسن نه شما.

سارینا گفت:الان ماها میریم یه غذای خوشمزه واستون میاریم.

پسرا گفتند :آخ جون.

دی او هم دست نینا را گرفت و آوردش كنار تختش و گفت:نینا جان یكم دراز بكش حالت اصلا خوب نیست......نینا هم باكلی خواهش و اصرار دی او رفت داخل تخت خوابش و دی او هم پتوی نینا را كشید روش و بهش گفت:یكم چشماتو ببیند.......

داخل آشپزخانه:

تیا گفت:به نظرتون كیریس و كای پیدا میشن؟

هانا گفت:خیلی نگرانشونم اما بیشتر نگران نگین و نینا هستم آخه واقعا دارن خود خوری میكنن.

سارینا گفت:به نظرت این خود خوری یكم دیگه گریه كنن كور میشن.....خوبی هانا؟

هانا یكم سرشو خاروند و گفت:ا راست میگیا پس به این چی میگن؟

تیا گفت:میگن خیلی دارن خودشونا اذیت میكنن چون خیلیییییییییی عاشقن نه خود خوری.

هانا گفت:حالا هرچی......سارینا مرغ سرخ میكنی؟

سارینا گفت:نه بابا میخوام برای نگین و نینا جوجه درست كنم همین.

هانا گفت:آهان جوجه منم براشون سوپ درست میكنم.....برای بقیه چی بپزیم؟

تیا گفت:من یه چیز حاضری زود میپزم فقط یكم زود بچه ها.....من برم پیش دخترا؟

سارینا گفت:من فعلا یه فكری دارم.....صبر كنید شما فقط طرفداری كنید باشه بچه ها؟

تیا گفت:باشه سارینا....اطاعت ما پشتتیم.

سارینا صداشو بلند كرد و گفت:سوهو.....دی او میشه یه لحظه بیایید.....

سوهو و دی او هم اومدن.....

لی و چنم یواشكی رفتن گوش باایستن.....

سارینا گفت:پسرای محترم اگه میشه یكم با نگین و نینا خوب رفتار میكنید میفهمید منظورما؟

سوهو گفت:بله دقیقا سارینا میدونم چی میگی چشم.

هانا گفت:سوهو شما كه همیشه تو آزمایشگاه و اینا چشمت به نینا بود چی شده الان با نگین مچ شدی؟

سوهو سرشو انداخت پایین و گفت:هی ماجرا داره.

تیا گفت:اوه اوه جالب شد ماجرا چیه؟

سوهو گفت:ا بیخیال نینا عین خواهر من میمونه همین......

سارینا گفت:اما نگین شبیه خواهر نیست نه؟

هانا گفت:حتما عین برادرشه دیگه.

تیا گفت:ا مسخره بازی در نیارید سوهو خیلی مراقبش باش تو خوب میتونی بهش دل گرمی بدی.

سوهو گفت:حالا هر چی....بیخیال بچه ها.

دی او گفت:باشه من قول قول میدم خیلی خوب ازش مراقبت كنم......بیشتر از خودم.

چن اومد جلو و گفت:آقا فیلم هندی شد همه بهم میخواند كمك كنن بابا اینا جنبه ندارن یوقت به كیریس و كای خیانت میكننا....

هانا گفت:فكر كنم چن میخواست خودش جای یكی دی او یا سوهو باشه درسته؟

لی هم اومد و گفت:آره بابا چرا این دوتا؟

سارینا گفت:پسرا شیطون نشید فقط باید همگی به هم كمك كنیم تا همه چیز درست بشه.....اینم تا وقتیه كه كیریس و كای پیدا بشن همین و بس....

لی گفت:بابا ماهم شوخی كردیم فضا عوض بشه حالا نینا خوبه؟

هانا یه لبخندی زد و گفت:بله بله خوب هستن.....

سارینا گفت:بیخیال بچه ها اذیتشون نكنید....سوهو برو كنارش.....

چن گفت:میخوای منم بیام كمكت سوهو؟

تیا گفت:اوه اوه مردم چه قدر طرفدار دارن شانسو میبینی؟

هانا گفت:هی پیشونی نگو نگو.....

سارینا گفت:دخترا غذاتون حواستون هست؟

هانا گفت:اوه اوه راست گفتی....ببینم وای به موقع بود داشت میسوخت.

دی او گفت:باشه من برم كنار نینا حالش خوب نیست میشه یكم آب ببرم براش؟

سارینا گفت:آره حتما بفرمایید سوهو بیا شما هم اینو برای نگین ببر....ممنون پسرا.

پسرا هم رفتن.....دخترا هم مشغول آشپزی شدن....

بكهیون گفت:چی بهتون گفتن؟

سوهو گفت:هیچی بكهیون هیچی.....

سهون گفت:بچه ها دارم به این فكر میكنم چرا همش ما بد میاریم چرا همش این طوری میشه بد بدبیاری تاریكی....اه.

لوهان گفت:زندگیه دیگه بالا و پایین داره دیگه.

شیومین گفت:بعضی اوقات دیگه بیش از حد دره داره....دره ای به سمت تاریكی محض....

تائو گفت:حق باشیو ما باید از این تاریكی بیاییم بیرون.....بسه دیگه همش سقوط....البته تازگی بدتر شده.

جین گفت:به نظر من باید عزممونا جزم كنیم و قویتر به راهمون ادامه بدیم بریم و بریم تا پیروز بشیم....

چن گفت:امیدوارم هر چه زودتر همه چیز درست بشه و از اینجای لعنتی بریم.

لی گفت:میریم.....حتما میریم.

دی او رفت كنار نینا و دستشو گذاشت زیر بالشت نینا و یكم سرشو آورد بالا و لیوان آب را گرفت جلوی صورت نینا.....نینا هم یكم آب خورد و گفت:ممنون خودم میتونم من حالم خوبه لطفا دعا كنید خواهش میكنم كیونگ براش دعا كن طوریش نشه.....اگه اتفاقی برای كای بیوفته من دیگه نمیخوام زندگی كنم.

كیونگ نشست كنار تخت نینا و لیوان آب را گذاشت یه گوشه و گفت:من بهت كمك میكنم پیداش كنی نینا جان تو باید قوی باشی تا هم بتونی به كای كمك كنی هم به خودت اگه تو قوی باشی و خودتو نبازی همه چیز درست میشه قول میدم.

نینا گفت:باشه سعی میكنم میدونی هر موقع یاد آخرین لبخندی كه بهم زد میوفتم قلبم میلرزه یه حس لذت عجیبی بهم دست میده فقط دلم میخواد خنده هاشون ببینم خوشحالیشو خدای من كمكمون كن.

دی او گفت:حتما درست میشه....حالا یكم دراز بكش تا شام حاضر بشه......دی او گفت:صبر كن.....دی او كامل نشست روتخت نینا و سر نینا را گذاشت را قرار داد روی پاهاش و به نینا گفت:چشماتو ببیند و به چیزای خوب فكر كن....و شروع كرد....به نوازش موهای نینا.....و یه آهنگی را كه خیلی دوست داشت آروم برای نینا زمزمه كرد.......

از اون طرف سوهو اومد كنار نگین.....نگین بلند شد و نشست رو تختش.....كنار سوهو....سوهو لیوان آب را داد دست نگین.....

نگینم یكم خورد و گذاشت یه گوشه ای....

سوهو گفت:قبلا از اینكه چیزی بگی نگین امشب را بهش فكر نكن.خواهشا آروم باش درست میشه من مطمئنم الان كیریس داره به تو فكر میكنه و قلبش داره به سمت تو وسق پیدا میكنه بیشتر از قبل.

نگین گفت:سوهو دارم سعی میكنم بهش فكر نكنم اما نمیشه من خودمم مطمئنم همه چیز درست میشه خدای من.

سوهو گفت:خوب كه میخواستی كیریس لیدر باشه و من لیدر خوبی نبودم آره؟

نگین گفت:نه....نه كی اینو گفته شماهم لیدر خیلی عالی هستی سوهو یه چیزی بگم.

سوهو گفت:آره حتما و یكم به نگین نزدیك تر شد.

نگین سرشو انداخت پایین و گفت:راستش من همیشه فكر میكردم تو عاشق نینا هستی و نینا با تو دوست میشه نه با كای.....آخه همش نگات به اون بود حتی الانم حس میكنم بیشتر میخواستی جای كیونگ سو باشی درسته؟من كمك نمیخوام اگه میخوای برو كنارش از نظر من اشكالی نداره.....من راحت با این قضیه كنار میام.

سوهو خندید و گفت:نگین چرا همه این فكرو كردن.....اصلا من به نینا هیچ وقت حس نداشتم هیچ وقت نگین.....شاید اول فقط یكم ازش خوشش میومدم همین اما بعد نمیدونم چرا از بین رفت و از یه دختره ای خوشش اومد.

نگین گفت:اوه اوه موضوع جالب شد خوب كیه اون دختر خوشبخت؟




طبقه بندی: پرواز در افق،