تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 11
تاریخ : شنبه 21 دی 1392 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

مهناز گفت:وای نگین چه از خود گذشته بازی در آوردیا جالب بود خوشم اومد فكر نمیكردم انقدر خوب باشیا آفرین.

لاینا گفت:همینه دیگه دخترمون از خودگذشته است و مهربون.

تیها گفت:البته همه ی دخترا همین طورین بچه ها این جدیدا كین؟

تیا گفت:جدیدا لطفا خودتونا معرفی كنید.

یونگ گوكم اومد جلو و همه را معرفی كرد.

مهناز گفت:ببخشید شما جمیعن خون آشام هستید؟

كوین گفت:فكر كنم دقیقا همین طور خوب جلستون چی شد؟

سوهو گفت:خوب پیش رفت قراره یه چند تا كمك دیگه هم برسن امیدوارم ما برنده بشیم.

سارینا گفت:به احتمال زیاد ما دیگه میبریم امیدوارم.

نگین از سر جاش بلند شد و یكم بالا پایین پرید و گفت:فهمیدم ......فهمیدم.....

چانجو گفت:چت شد نگین؟

نگین گفت:اونا بالای پشت بام بودن من مطمئنم مقر اونا یا اونجاست یا خوابگاه قبلیه ما باید غافلگیرشون كنیم.

زهرا گفت:اگه غافلگیرشون كنید احتمالش هست ما برنده بشیم؟

لاینا گفت:شاید.....راستی چرا كیمیا و كیانا با ما نیومدن؟

نینا گفت:اونا موندن پیش بقیه ی اعضا ترجیح دادن اونجا باشن راستی شما خودتونا به ما معرفی نمیكنید؟

چانجی هم اومد جلو و همه را معرفی كرد با نسبتاشون.

ایلای اومد نزدیك نگین و گفت:خوبی؟فكر شو نمیكردم انقدر شجاع باشی.واقعا خوش به حال هویا كه هویا....از آشپزخونه اومد و كنار نگین نشست و براش آب پرتغالیو كه گرفته بود آورد و داد به نگین.....نگینم وقتی آب پرتغالشو خورد گفت:بچه ها بیایید بشینید یه چیزی براتون تعریف كنم البته قبلش قول بدید مسخرم نكنید تا بگم.....همه دور نگین جمع شدن....نگینم شروع كرد به تعریف كردن......

بچه ها وقتی بكهیون را كولش كرده بودم همش تو دلم میگفتم وای چه سنگینه اه البته همین طور ببینیدش فكر میكنید سبكه ها اما من تجربه داشتم.....یكم كه میرفتم خسته میشدم.....به خودم میگفتم نگین آدم خواره پشتته الان یه تیكتو گاز میگیره....بدو زود بدو و سرعتم زیاد میشد.....بعد یه لحظه دستم خورد به نرده ها كه برای پله ها گذاشتن.......كه یهو دلم از حال رفت میخ را از دستم در نیورده بودم.....یعنی وقتی اینو دیدم وایی دلم یه جوری شد اینم هیچی....حالا مگه میشد با وجود بكهیون این میخه را ازدستم در بیاره نه به خدا رفتم پایین از پشت تكیه دادم به دیوار كه یوقت بكی نیوفته و میخ را در آوردم خلاصه بچه ها فكر كنم كله ی بكیم یه چند بار محكم خورد به دیوار فقط خدا خدا میكردم یوقت نیوفته كه دیگه بلند كردنش كار حضرت فیل بود اینشم هیچی بدجنس تموم وزنش انداخته بود روی من اصلا یكم خجالت نمیكشید...واقعا كه.....

بكهیون یكم با تعجب به نگین نگاه كرد و گفت:وای سرم میگم چرا درد میكنه ها ناقصم كردی.....از دست تو تازشم وقتی من بیهوشم از كجا بدونم وزنم چه طوریه؟هان؟

نگین گفت:تا حالا سرت درد نمیكرد حالا كه گفتم سرت درد گرفت اینم جای تشكرش ای خدا همینه پسر جماعت بی چشم رو جز هویام.....و یه نگاهی به هویا كرد و گفت:مگه نه.....

هویا همچین محو تماشای نگین كه اصلا نفهمید نگین چی گفت....نگین دستشو برد جلوی صورت هویا و گفت:كجایی تو؟

هویا به خودش اومد و گفت:هیچی عروسكم هیچی......نگین دفعه ی دیگه حتی اگه منو داشتن میكشتنم حق نداری به خودت آسیب برسونی باشه؟

نگین گفت:چشم عشقم اصلا آسیب نمیرسونم چون اگه همچین اتفاقی بخواد بیوفته خودم باعث و بانی این كارو تیكه تیكه میكنم میخواد آدم خوار باشه میخواد آدم باشه میخواد خون آشام باشه تو باید همیشه ی همیشه این دنیا و اون دنیا پیش خودم باشی مفهومه؟

هویا گفت:بله قربان كاملا مفهومه.

همه داشتند به این فكر میكردن كه نگین و هویا واقعا عاشق همدیگه هستن این وسط فقط حال تیا خوب نبود چون میدونست اگه اونیو بود الان عین نگین خوشبختی را تجربه میكرد چه قدر حس بدی داشت الان واقعا حس میكرد تنهای تنهااست كاش اونیو بود كاش......چه قدر جاش خالی بود چه قدر دلش تنگ شده بود برای دستای اونیو كه داخل موهاش میرفت و میگفت موهات از ابریشمم لطیف تره چه قدر دلش تنگ شده بود برای عطر اونیو.....كه بوش از 4 فرسخی تیا را مست میكرد......با وجود این فكرا آه بلندی كشید كه جین اومد كنار تیا و گفت:چیزی شده چرا دپرسی شدی یهو انگار جلوی آسمان چشمات ابرای سیاه اومدن......چرا تیا چیزی شده؟

تیا یكم به جین نگاه كرد طرز حرف زدنش شبیه اونیو بود.....وای اونیوی من كجا رفتی چیكار كنم بدون تو......

جین یكم نزدیك تره تیا شد و گفت:تیا كجایی؟

تیا گفت:هیچی چیزی نیست......مهم نیست......

جین گفت:مطمئنی تیاجان خوبی؟من میدونم تو هنوز به اونیو فكر میكنی فقط به اون فكر میكنی.....وقتی به نگین و هویا نگاه میكنی فقط جلوی صورتت اونیو نقش میبنده درسته؟

تیا همین طور كه سرشو انداخته بود و آروم گریه میكرد گفت:....نه........او.....اونیو.....اون دیگه نیست.....

جین زانو زد جلوی تیا و آروم دستای گرفت و گفت:شاید زود باشه اما....تیا من این چند وقته خیلی تو را زیر نظر داشتم و كلی به اونیو حسودیم شد اگه میشه لطفا.....اگه میشه..........منو جایگزین اونیو كن بهت قول میدم عین اون كنارت بمونم.....همیشه ی همیشه خواهش میكنم به پیشنهادم فكر كن چون اگه پیشنهادمو رد كنی نمیتونم هیچ وقت هیچ وقت هیچ دختر دیگه را وارد قلبم كنم و این طوری نگهش دارم.......بهش فكر كن و سر تیا را آورد بالا و آروم اشكاشو پاك كرد....و رفت یه كناری ایستاد.......تیا رفته بود تو شوك واقعا نمیدونست باید چیكار كنه چون نمیدونست میتونه كسی را جایگزین اونیو بكنه یا نه....وقتی چشماشو میبست فقط یاد خاطرات شیرینش با اونیو میوفتاد یادش میوفتاد كه حتی یه بارم باهم دعوا نكردن.....تو این فكرا بود كه سارینا اومد كنارش و زد روشنه ی تیا و گفت:خوبی تیا جان؟

تیا گفت:آره.....خوبم تو خوبی؟

سارینا گفت:هیچ وقت به یه خون آشام دروغ نگو چرا گریه میكنی؟به خاطر اونیو؟

تیا ساكت موند هیچی نگفت......سارینا گفت:تیا جان میدونم خیلی عاشق هستی....اما خوب بین خودمون میمونه؟من دختر یكی از بزرگترین رئسای خون آشام هستم و خانوادم منو به اجبار نامزد چانیول كردن چانیول پسر خوبیه اما.....اما.....من عاشق یكی دیگه هستم......الان نامزد هستیم و چند وقت دیگه باید ازدواج كنیم......من با چانیول صحبت كردم اون پسر خوبیه واقعا هم پسر خوبیه اما خوب من نمیشه واقعا نمیشه هیچ كاری انجام داد....هیچی.....نمیدونم اینم سرنوشت منه....

تیا یه نگاهی به سارینا كرد و گفت:اون پسره هم عاشق تو؟سارینا سرشو به علامت مثبت تكان داد....

تیا گفت:من مطمئنم میشه یه كاری كرد باید به نگین بگی من الان سارینا جان فقط فكرم پیش اونیو نمیتونم فكر كنم باید به نگین بگی.....كه مهناز اومد كنارشون و گفت:چیو به نگین بگی خوب باهم خلوت میكنیدا سارینا واقعا تو خون آشامی باورم نمیشه.

سارینا یه لبخندی زد و گفت:آره مگه چیه؟

مهناز گفت:هیچی خیلی جالبه اصلا باورم نمیشه....مگه میشه.....خون آشام.

سارینا گفت:خوب مهناز جان ما از اون خون آشام خوب ها هستیم.

مهناز گفت:جدی؟این یونگم خوبه؟

سارینا گفت:آره اون پسر خوبیه....

تیا گفت:مهناز تازگیا خیلی رفتی تو كوك یونگ ها چی شده؟

مهناز سرشو انداخت پایین و گفت:نه بابا هیچی....چیزیث نیست.....كه در به صدا در اومد و همه ساكت شدن.

بكهیون گفت:نكنه اون آدم خوارها باشن.

سوهو گفت:كیه؟.....صدایی نیومد كه گوشی یاسمن زنگ خورد.....و بعد از چند ثانیه یاسمن گفت:باز كنید درا دوستای من هستن.....

و یونگ رفت جلو و در را باز كرد......

چهار نفر با سر صورت خونی بودن......زهرا یه جیغی زد و چسبید به كوین......یاسمن گفت:چی شده؟

كه اون چهار تا با ساكشون كه اونم خونی شده بود اومدن داخل و درا بستن......

نگین سریع رفت جلو و بهشون دستمال داد كه خودشونا تمیز كنن....بعد كه صرتشون را تمیز كردن نشستن.....و یاسمن براشون آب آورد.....یكم كه اونا از شوك در اومد......یكی از دخترا شروع كرد به حرف زدن......اونا......اونا چی بودن؟؟؟

یاسمن گفت:چی شده جینا؟

جینا گفت:ماداشتیم میومدیم كه یهو.....به یه چیزی برخورد كردیم اون یه جسد بود وقتی یكم رفتیم جلوتر یه سطل پر از خون روی ما ریخته شد......ما هم تا جایی كه تونستیم دویدیم و رسیدیم به اینجا.....

همه ساكت بودن.....كه هویا گفت:یاسمن خانوم معرفی نمیكنی؟

یاسمن گفت:چرا دوستام....جینا و تارا.....این هم نامزدشون......كانگ جون و كیم جون......

هویا رفت جلو و گفت:خوش اومدید.....

كیم جون گفت:اون چی بود اینجا چه خبره؟

یونگ گفت:از اونجا كه معلومه شماهم توی این ماجرا داخل شدید پس بهتره قضیه را بدونید....و همه چیز را براشون توضیح داد.....

تارا با حالتی كاملا متعجب گفت:چی؟؟؟خون آشام آدم خوار؟؟!!!واقعا دیگه چی؟؟روح؟؟خدای من..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جینا گفت:یاسمن حقیقت داره؟

یاسمن رفت كنار دوستاش با هیونگ شیك نشست و براشون توضیح داد همه  ی ماجرا را........

هویا یه چانجو گفت:من موندم چرا همش برای ما اتفاق عجیب غریب میوفته؟

چانجو گفت:فعلا مهم اینجاست كه باید هر چه زودتر از شر این آدم خوار ها خلاص بشیم....وای خوبه سال آخرمونه.....من كه از اینجا رفتم دیگه پشت سرهم نگاه نمیكنم.

هویا گفت:دقیقا اصلا نمیام.....كه جین اومد كنار هویا و گفت:میتونم چند دقیقه باهاتون صحبت كنم؟

هویا گفت:آره حتما.....

جینم دست هویا را گرفت و بردش یه گوشه ای و شروع كرد به حرف زدن با هویا.....بعد از چند دقیقه هم اومدن این طرف كنار بقیه....خلاصه بعد از اینكه تازه وارد هامون از شوك در اومدن همه به هم معرفی شدن و نشستن كنار همدیگه و شروع كردن به صحبت كردن.....و تعریف كردن خاطره هاشون بعد از چند دقیقه پسرا رفتن یه كنار دخترا هم اومدن یه كنار و شروع كردن به صحبت كه هویا نگینو صداش كرد و براش یه چیزی گفت . نگینم یه لبخندی زد و اومد كنار دخترا هویا هم رفت كنار پسرا.......اول بشنوید از دخترا:




طبقه بندی: HELLO VAMPIRE 2،