تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت3
تاریخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

بكهیون گفت:نگین ایشون دوستتونن؟

نگین گفت:بله چون چانی را ضایع كرده دوست منه.

بكهیون گفت:خوب ....كه این طور باشه...اسمتون چی بود؟

بانی گفت:من بانی هستم....

بكهیون گفت:منم بكهیون برادرم چانیول ایشونم خواهرمون نگین و بهترین دوستمون كیریس....خوش بختیم.

نگین گفت:البته بدون چانی هنوز مساوی نشدیم من هنوز تورا اذیت نكردم حسابمون باشه برای بعد مستر....

كیریس گفت:نگین هنوز نقاشی هامون نگه میداری؟

نگین گفت:آره منظور؟

كیریس گفت:هیچی ..... هیچی....دلم میخواد ببینمشون.

نگین گفت:به من چه....من برم با بانی چند تا دوست پیدا كنم....فعلا.

چانیول گفت:مراقب خودت باش.

نگینم دست بانی را گرفت و باهم رفتن......نگین تو راه به بانی گفت:ایول كه چانی را ضایع اش كردی خوشم اومد ازت بانی جون همیشه اذیتش كن حقشه.

بانی گفت:اما انگار پسر بدی نیست.

نگین گفت:نه خداییش جفتشون پسرای خوبین اما خوب ما خیلی شیطونی میكنیم گهگاهی....چیكار كنیم دیگه.....بریم بااون دختره دوست بشیم....من كلا زیاد دوست دارم دوست داشته باشم بیا باكل دخترا دوست بشیم باشه؟

بانی گفت:باشه بریم....

نگین رفت كنار سارینا و گفت:سلام ببخشید شما سارینا بودید درسته؟

سارینا گفت:بله من سارینا هستم اینم دوستم یاسمن اینم برادرم سوهو....

نگین گفت:خوش بختم منم نگین و اینم دوستم بانی.بانی جان شما دوستی نداری؟

بانی گفت:چرا نینا....بذار صداش كنم دم دانشگاه باهم آشنا شدیم...نینا میای اینجا؟

نینا بلند شد اومد و سلام كرد با سارینا و اینا آشنا شد.....

نگین گفت:شما برادر سارینا با سارینا خوب هستید؟

سوهو یه لبخندی زد و گفت:بله خیلی زیاد.

نگین گفت:ا پس برو با برادرهای منم دوست بشو یكم بهشون یاد بده كه عاشق خواهر عزیزشون باشن.

یاسمن گفت:نگین با برادرهات خوب نیستی؟

نگین گفت:چرا اما خوب میدونی چیه یكم شیطون هستیم همین.

سوهو گفت:پس من برم كنار پسرا شما راحت باهم آشنا بشید با اجازه....سوهو رفت و دخترا بنا كردن به حرف زدن.....همین طور كه حرف میزدن....شیدا اومد كنارشون و گفت:سلام من شیدا هستم بچه ها....

سارینا گفت:سلام عزیزم خوبی؟منم سارینا ....یاسمن....بانی....نینا و نگین...

شیدا گفت:بچه ها من یكم استرس دارم شما ندارید؟

بانی گفت:استرس نه خیلی به نظرم كلاسمون بد نیست....

نینا گفت:به نظر من كلاس خوبی به نظر میاد.

شیدا گفت:نگین برادرات خیلی باحالن آره؟

نگین گفت:هی....بگی نگی...آره خوبن خداییش خوبن.

سارینا گفت:خوب بچه ها از خودتون تعریف كنید رشتتون را دوست دارید؟

نینا گفت:آره من عاشق رشتم هستم و مطمئنم خیلی موفق میشم.

سارینا روبه كلاس كرد و گفت:دخترا بیایید اینجا باهم دوست بشیم.

محدثه و نیلوفر حریر و فرشته هم اومدن كنار بقیه و سلام كردن.

خلاصه دخترا مشغول حرف زدن بودن كه سوهو رفت كنار بكهی و اینا....و دستشو برد جلو و گفت:سلام من سوهو برادر سارینا هستم.

چانیول باهاش دست داد و گفت:سلام من چانیول اینم برادرم بكهیون اینم بهترین دوستمون كیریس.....

بكهیون گفت:وای نگین حالا تا باكل دخترای دانشگاه دوست نشه دست بردار  نیست...

كیریس گفت:پس روابط اجتماعیش قوی شده.

چانیول گفت:آره حدودا ولی گاهی اوقات انقدر خجالت میكشه من میمونم این نگین واقعا؟

كیریس گفت:پس هنوز همون نگین......تغییر خاصی نكرده.

بكهیون گفت:ناگفته نماند كه عین فرشته شده ها كیریس باورت نمیشه انقدر به این و اون كمك میكنه كه منو چانیول گاهی وقتا شوكه میشیم واقعا خیلی مهربون اما بروز نمیده.

چانیول گفت:میترسه ریا بشه دیگه اما واقعا خیلی دختر خوبیه....و من بیشترین چیزی كه بهش افتخار میكنم اینه كه خیلی پاكه.

سوهو گفت:پس فكر كنم با سارینا خیلی صمیمی بشه چون خواهر منم خیلی شبیه نگین.....خیلی مهربون و دوست داشتنی.

بكهیون گفت:راستش سوهو نگین و كیریس از بچگی باهم دوست صمیمی بودن نگین همش میگفت كیریس داداش و بهترین دوست منه كه كیریس رفت كانادا و خبری ازش نشد ما تازه امروز داخل دانشگاه دیدیمش......نگین همیشه همه ی راز ها خواسته هاش با كیریس درمیون میذاشت......راستی چی شد رفتی نگین بعد تو با یه دختری دوست شد كیریس نگین خیلی به دختره كمك كرد اما دختره آخر سر انقدر نگینو اذیتش كرد و رفت.....نگینم همیشه میگفت فقط كیریس دوست من به معنای واقعی بود.

كیریس سرشو انداخت پایین و گفت:راستش همین طور كه میدونید پدرمن اهل كانادا بود رفتیم اونجا برای زندگی......مادرم چینی بود بچه ها ی اونجا خیلی منو مسخره میكردن انقدر فشار روی من بود كه هر موقع میخواستم بهتون خبر بدم نمیشد بچه ها همیشه برای من یه تله درست میكردن كه منو پیش معلم هام خراب كنن.....همیشه به خاطر چهرم مسخرم میكردن.....به خاطر چشمام.....اما من حتی نمیتونستم به مادرم بگم......دوم دبیرستان بودم پدرم صاحب یكی از بزرگترین شركتا بود.....یه روز مادرمو دزدیدن و از پدرم پول كلانی خواستن....پدرم هم به پلیس خبر نداد....و خودش رفت پول را تحویل بده كه هم پدر و هم مادرم را به قتل رسوندن بعد از اینكه من ماجرا را فهمیدم خیلی حالم بد شد(كیریس همین طور كه اشك توی چشماش جمع شده و صداش میلرزید ادامه داد) وقتی جنازه ی پدر و مادرمو دیدم فكر كردم آخر دنیا است......پدرم از قبل تمام ثروتشو به اسم مادرم زده بود و چون اونم از دنیا رفت همه ی ثروتش به من رسید خیلی سخت بود میخواستم درس و همه چیز بذارم كنار اما این كارو نكردم گفتم من باید به جایی برسم كه همه حسرتشو بخورن.....اونجا یه دوست پیدا كردم كه برای یه سفر اومده بود كانادا و الانم تو كلاسمون....كای ....خیلی بهم كمك كردبچه ها ادامه دادم....درسمو و اومدم اینجا میخواستم دنبال شما ها بگردم و بیام شهرتون اما خوب اینجا دیدمتون...و چه بهتر..........بعد از مرگ والدینم.....اولین اتفاقی كه برام افتاد این بود كه یه مشت پسر ریختن رو سرم و تا تونستن منو زدن كه كای منو نجات داد....و باهم دوست شدیم.....كیریس همین طور كه تعریف میكرد.......كای اومد كنارشون و سلام كرد و زد روشونه ی كیریس و گفت:چی شدی؟كیریس؟

كیریس گفت:هیچی كای مهم نیست.....خلاصه بچه ها بدترین روزای زندگیم این بود تبدیل شدم به یه آدم سرد خشك توخالی ناامید.......

كای گفت:كیریس آروم باش زندگی كه همیشه این طوری نیست.

بكهیون همین طور كه اشكاشو پاك میكرد گفت:باید دنبال ما میگشتی مگه ما دوستات نبودیم مگه ما همیشه باهم نبودیم.

چانیول گفت:حق با بكهیون ما قول داده بودیم یادته چهار تایی چه قولی دادیم.....




طبقه بندی: آبنبات شکلاتی،