تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت7
تاریخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 10:22 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

پدرها از ترس داشتن میمردن بقیه هم از صدای آژیر خیلی ترسیده بودن تنها نگین بود كه شوكه شده بود صداش در نمیومد احساس خفگی داشت همش داشت باخودش فكر میكرد چرا همه همدیگه را این طوری میترسونن!!!خوب یه موقع یكی از ترس سكته میكنه ها.

مادر تیها گفت:خوب خوب آقایون برید لباساتون را عوض كنید كه قیافتون دیدنی بود.

مادر الینا گفت:خوب عین خودتون ازتون فیلم گرفتیم.

پدر ال گفت:پس تله ی ما چی؟

مادر نگین گفت:خوب معلومه كی دیگه از یه مار پلاستیكی میترسه.

پدر كیم گفت:اما اون مار واقعی بود یه مار واقعی از سمی نبود.

مادر دونگهو گفت:شوخی میكنید بعد مار پلاستیكی بزرگی را بهشون نشون داد و گفت:مگه این نبود؟

پدر ال گفت:چرا این طوری بود اما اون واقعی بود.

پدر ال گفت:راست میگه اون واقعی بود چرا این طوری شد؟

مادر كیم گفت:شوخی میكنید نه؟

پدر نگین گفت:نه واقعا مار واقعی بود.یعنی كجارفته؟

ال گفت:مطمئنید؟!!!!گفتید دوربین كار گذاشتید بریم فیلمشو را ببینیم؟

پدر نگین گفت:باشه موافقم بریم.

رفتند و دوربینشو آوردن و شروع كردن به تماشای فیلم وقتی پدر ها مار را گذاشته بودن یهو و رفتند بیرون بچه ها بترسونند دیدن كه برق رفت.....و دیگه هیچی معلوم نبود.....

پدر نگین گفت:غیر ممكنه بچه ها شما باهمدیگه برید ماهم باهم میریم تا ببینیم ماره چی شده؟

ال گفت:باشه پس ما هم باهم میریم....

مادر الینا گفت:پسرا مراقب دخترا باشید.

كیم بوم گفت:چشم حتما......پدر و مادرها رفتند داخل خونه را بگردن كه ببین چی شده.دخترها هم به همراه پسرا رفتند....بیرون از خونه.....

نگین نشست دم خونشون و گفت:اه فكرشونمیكردم این شب این طوری بشه اصلا......

ووهیون گفت:واقعا چه شب نفرین شده ای!!!!متنفرم از این شب.

هویا اومد بالای سر نگین و كنارش نشست و گفت:اشكالی نداره من كنارتم نمیذارم هیچ اتفاقی برات بیوفته.

نگین همین طور مات مبهوت به هویا نگاه كرد و گفت:با منی؟

هویا سرشو انداخت پایین و ساكت شد.....نگین رفت كنار جنازه ایستاد كه پدرهاشون انداخته بون جلوشون و گفت:این دیگه چیه و با پاش جنازه را اون طرف كرد و از چیزی كه دید جیغ بلندی زد.....همشون رفتند كنار نگین.....اون جنازه واقعی بود یه آدمی بود كه هویتش درست معلوم نبود چون چشماشو از كاسه در آورده بودن و زبونشم آویزوون بود به صورتش با یه عالمه خون.....نگین چسبید به هویا و ساكت شد.

الینا گفت:نه نه این غیر ممكنه.

تیها گفت:یعنی این چه معنی داره؟مگه ممكنه؟

نگین داشت به این قضایا فكر میكرد كه یهو یادش افتاد كه تو تاریكی یكی بهش سلام كرد و ذهنش مشغول این شد كه كی بهش سلام كرد نزدیك شد و بازوی هویا را محكم چسبید.........

دونگهو گفت:این.....این واقعیه یعنی چی آخه مگه ممكنه؟

پدر و مادرها از جیغ نگین اومدن بیرون و از چیزی كه میدیدن سخت در تعجب بودن هیچ كسی باورش نمیشد مگه میشد آخه این چه معنی ای داشت.....پدر دونگهو گوشیشو در آورد كه به پلیس زنگ بزنه بعد از چند تا بوق این جمله راشنید:

یوها ها هااااااااااااااااا هالوین مبارك همه مرخصی هستن اگه كار مهمی دارید تا فردا صبر كنید.....

پدر ال گفت:چی شد؟

پدر دونگهو گفت:هیچ كسی جواب نمیده معلوم نیست چی به چیه.....

مادر تیها گفت:چرا امشب این طوری میشه به نظر من بریم داخل امشب بهتره همگی كنار هم باشیم موافقید؟

الینا گفت:بله بله من كه اصلا دیگه نمیتونم تنها بمونم....و همگی رفتند داخل.....

سونگ كیو همین طور كه به سختی آب دهنشو قورت میداد گفت:یعنی.....ممكنه كار ماری باشه كه شما خریدید؟

پدر تیها گفت:نه اون یه مار غیر سمی بود غیر ممكنه كار اون باشه.

دونگ وو گفت:میخواهید اون جنازه را به حال خودش بذارید باشه؟

الینا گفت:ببخشید مستر شما فكر بهتری دارید دوست داری خودت برو جمعش كن هان؟

دونگ وو سرشو تكان داد و گفت:نه.....نه.....ممنون.

همه تو فكر بودن كه یعنی چه اتفاقی افتاده.....كه مامان ال گفت:به نظرم بهتره امشب باهم باشیم بچه ها شما همگی برید تو اتاق نگین بخوابید و درم محكم قفل كنید ماهم میریم تو اتاق مامان بابای نگین میخوابیم پسرم با دوستات حواستون خیلی جمع باشه ما روی شما حساب میكنیم تا ببینیم فردا صبح باید چیكار كنیم.

نگین یه ابروهاشو از نشانه ی تعجب بالاانداخت و گفت:مامان مطمئنی.....درسته ما....و اینا....؟!!!!

مادر الینا گفت:بله دخترم پسرا مراقبتونن.

مادر نگین یه نگاهی به پسرا كرد و یه اشاره ای یواشكی به نگین كرد و گفت:دخترم آدم باید عشقش راحت باشه من مطمئنم ازت خوب مراقبت میكنه.

پدر نگینم یه نگاهی به هویا كرد و گفت:منم مطمئنم.

نگینم كه دقیقا منظور پدر و مادرشو میدونست با دوستاش بلند شدن و رفتند به سمت اتاق نگین پدر و مادرها هم رفتند داخل اتاق مامان بابای نگین.....

نگین نشست رو تختش و گفت:خوب براتون جا میندازم....درو قفل كردی؟

سونگ جونگ گفت:بله لطفا پنجرتم سفت قفل كن.....پردشم بكش......نگینم همین كارو كرد و كمدشو باز كرد و یه عالمه تشك انداخت و گفت:خیلی زیادیم بنابراین امشب را یكم دوستانه میخوابیم ضمنن خواهشا پسرای محترم.....

كیم بوم گفت:نگین یه چیزی میگیا هممون داریم از ترس میمیریم بعد به نظرت....




طبقه بندی: سه پسر استثنائی،