تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 17
تاریخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 10:37 ق.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

 

 

سلام دوستای گلم اینم یه عالمه آپ یک قسمت دیگه هم آبنبات شکلاتی میذارم و تمام عاشقتونم پوپو

نگینم یه لبخندی به كانگ جون زد و گفت:هر كاری میكنم تا بتونی زندگی  شادتری نسبت به بقیه داشته باشی  انقدر شاد زندگی كنی تا بتونی حداقل كم كم ناراحتی این چند وقته را جبران كنی باشه؟و از سرجاش بلند شد و ادامه داد كانگی میگم اینجا شباهم خیلی خوشكله هانه؟

كانگ جونم بلند شد و رفت پشت سر نگین ایستاد و دستاشو گذاشت روشونه اش و گفت:نه فقط امشب قشنگ شده.

نگین برگشت و به كانگ جون نگاه كرد و گفت:فقط امشب چرا؟

كانگ جون یكم به نگین نگاه كرد و گفت:چون تو اینجایی باعث شده این باغ یه جون دوباره بگیره كه زیباییش تو چشم بزنه.....و بعد رفت جلو.....و جلو....و چشماشو بست و نگینو بوسید....بعد از چند ثانیه لبشو از لبشو نگین برداشت و بغلش كرد و گفت:نگین ازت خواهش میكنم كنارم باشی تا ابد برای همیشه.

نگینم كه توشوك بود گفت:ببین كانگی فكر نكنی من همیشه انقدر خوبما.

كانگ جونم خندید و گفت:هر چی باشی میخوام كار ری كه درست شد باهمدیگه بریم یه جایی و باهم زندگی كنیم به دور از هیاهوی قصر و اینجا بهم  قول میدی باهام بمونی؟

نگین از بغل كانگ جون اومد بیرون و یه لبخندی زد و گفت:اگه قول بدی مهربون باشی و همیشه بخندی چشم قربان اطاعت میشه....كانگ جون من فقط از خدا میخوام تو شاد باشی همین.

كانگ جونم دستشو گذاشت روشونه ی نگین و گفت:نگین من فقط باتومیتونم شاد باشم......نگینم گفت:باشه اوپا قول میدم و رفت جلو و لپ كانگ جون بوسید و گفت:من دیگه برم یهو ری بیدار میشه باشه قول میدم توام یادت نره قول دادیا همیشه بخندی بای و دوید رفت تو اتاق كنارری خوابید و كانگ جونم نشست توباغ و به حرفای نگین فكر میكرد و لبخند از لبش ترك نشد.......

وقتی صبح شد همه یكی از خواب بیدار شدن و اومدن بیرون از اتاقشون.....

دخترا اومدن یه كناری و....

تیا به كیمیا گفت:دیشب چیكار كردی؟

كیمیا یه نگاه چپ چپ به تیا كرد اصلا من همچین آدمیم؟

الینا گفت:كم نه....

ساینا گفت:نه جدی دیشب چی شد؟

نگین گفت:ا بچه ها تو مسائل شخصی همدیگه دخالت نكنید باشه؟

تیا گفت:آخه جالبه واسم بدونم چی شده؟

كیمیا گفت:هیچی بابا راستی قرارا بچه ها چیكار كنید؟

ساینا گفت:هیچی قراره بریم خونمون.

الینا گفت:خونمون همراه سیوو.

تیا دستاشو بهم زد و گفت:نگفتم خبرایی خوب قشنگ نعریف كنید ببینم....كه رمه اومد كنارشون و گفت:چی شده؟؟؟

تیا گفت:هیچی داریم یاد خاطرات جذابمون می افتیم در دوران سینگل بودنمون.

رمه گفت:عجب به به چه دورانی خوب دخترا شب خوبی داشتید.

الینا گفت:هی بگی نگی آره....بد نبود بقیه پسرا هم اومدن....

سیوو گفت:دخترا خوب اینجا چه طوره؟

تیا گفت:خوبه بد نیست شاهزاده ری تو شاهزاده ی خوبی هستی.

ری گفت:ممنون ممنون همه اینو میگن.....


طبقه بندی: شاهزاده ی دوست داشتنی،