تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 7
تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

كه نگین گفت:كی تو كیریس چیزی كه نیستی خوشكل به نظر من ....ام.......سوهو آره سوهو از همه ی پسرایی كه تاحالا توی عمرم دیدم خوشكل تر جذاب تره خوشتیپ تره اصلا تكه این بشر همه چیزیش perfect  بله دقیقا سوهو فقط سوهو.

كیریس گفت:خودتم میدونی كه بهتر از من نیست.....

 نگین گفت:چرا هست و بعدش رفت نشست كنار چانی .........

چانیول گفت:بسه بچه ها این چرندیات چیه میگید؟

نگین گفت:به دوست عزیزت بگو بگو مراقب حرف زدنش باشه....

كیریس گفت:بهتره خودش بفهمه چی داره میگه.....بعد از این همه سال این طرز ابراز علاقته نگین؟

نگین كه داشت از عصبانیت آتیش میگرفت:بلند شد كه بره یكی بزنه تو گوش كیریس كه چانی دستشو گرفت و گفت:یه لحظه ما الان میاییم و یه اشاره ای به بكهی كرد:كیریسم یه پوز خند به نگین زد.....

چانیولم همراه نگین رفتن تو اتاق نگین:

چانیول گفت:چته نگین؟

نگین یه نگاه پر غضب به چانی كرد و گفت:چته؟من یا اون چانی واقعا مقصر منم؟

چانی یه آهی كشید و گفت:نه نگین آره تقصیر اونه میدونم اما فعلا یكم باهاش خوب باش لطفا نگین جان اگه بدونی كیریس چی كشیده.

نگینم دست به سینه ایستاد و گفت:چانی میدونم موضوع كیریس فهمیدم اما چانی بگو ببینم مگه مقصر اون تحقیر هایی كه تو كانادا شده منم كه داره عقده هاشو سر من خالی میكنه مگه من چیكارش كردم......نگین دیگه نتونست تحمل كنه تاحالا كسی انقدر مسخرش نكرده بود اما داشت به این فكر میكرد كه همین اتفاقا هم برای كیریس افتاده.......یواش یواش اشك از چشماش راه افتاد سرشو انداخت پایین و به چانیول گفت:باشه من دیگه هیچی نمیگم قبول طوری نیست بذار هرچی میخواد بگه......

چانیولم اومد جلو خواهرشو بغل كرد و گفت:نگین جان تو زیباترین دختر دنیایی خودت میشناسی كیریس میخواد سر به سرت بذاره نگران نباش حالا موضوع كیریس از كجا فهمیدی؟

نگین گفت:فهمیدم یكی بهم گفت چانی فقط به خاطر تو هیچی بهش نمیگم چون خیلی سختی كشیده ها....فقط این بار باشه؟

چانی گفت:باشه نگین جان تو بهترین خواهر دنیایی بریم حالت بهتره؟

نگین از بغل چانی اومد بیرون به چانی نگاه كرد و گفت:صورتم پیدا نیست كه گریه كردم؟

چانی رفت جلو یكم دست كشید به صورت نگین و گفت:نه الان دیگه نه بریم؟

نگین گفت:بریم.....و با چانی اومدن.....بكهی و كیریسم مشغول حرف زدن بودن........كه نگین و چانی اومدن......

بكهی باترس گفت:خوب نگین شام چی برم از بیرون بگیرم؟

نگین گفت:خودم درست میكنم......

بكهی گفت:مطمئنی؟

نگین گفت:آره خودم درست میكنم....

كیریس گفت:وای نكشتمون مگه آشپزیم بلده؟

نگینم به سختی عصبانیتشو پنهان كرد و گفت:هی حالا بالاخره یه چیزی درست میكنم شما همین جا باشید من رفتم....

چانی گفت:كمك نمیخوای؟

نگین گفت:نه اصلا و رفت داخل آشپزخونه كش موهاشو باز كرد و كرد داخل دستش یكم سعی كرد عصبانیتش تخلیه رفت یكم آب برداشت خورد و شروع كرد به غذا درست كردن سعی كرد بهترین غذایی را درست كنه كه بلد بود رفت و شروع كرد به خورد كردن یه سیب زمینی یاد تمام حرفای كیریس افتاد یاد همه ی حرفای سارینا افتاد كه راجع به كیریس گفته بود بهش حتی تصورشم برای نگین زجر آور بود خیلی سعی كرد حواسشو متمركز یه جایی یا یه چیزی دیگه ای بكنه اما هر لحظه بیشتر بیشتر افكارش به سمت اتفاقا و حرفای امروز سوق پیدا میكردن.....دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره زد زیر گریه با مرور اتفاقای امروز گریه اش داشت به هق هق تبدیل میشد اما نباید اجازه میداد كسی راجع با دلش چیزی بفهمه نباید اجازه میداد كسی بفهمه چه طوری دلش امروز شكسته.......دستشو گرفت جلوی دهنش كه صدایی از دهنش نره بیرون بعد از چند دقیقه كه دیگه مطمئن شد گریه هاش فقط اشك های آروم و بی سر صدا هستن كه از چشماش میان بیرون با گریه و یه آه بلند شد بلند به كار هاش ادامه داد......

از اون طرف پسرا:




طبقه بندی: آبنبات شکلاتی،