تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 10
تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

بچه ها به خدا من همش دانشگاهم اما به خاطر شما زود به زود آپ میکنم

نگینم بدو بدو اومد كنار بانی و گفت:چه طوری خوبی؟

بانی گفت:بله عالی بریم داخل؟

نگین گفت:حتما بریم.....

چانجی و بقیه هم اومدن......و به همراه بقیه وارد اون مركز شدن ....و رفتن به قسمت كودكان

قسمت كودكان یه اتاق خیلی بزرگ بودبا دیوار هار های سفید و تخت های بچه ها و و به دیوارها هم  عروسك ها یا نقاشی های بچه گونه یا نقاشی هایی كه خود بچه ها كشیده بودن وصل بود....قسمتی از اتاق هم چندتا سبد بود پر از اسباب بازی های بچه ها ...... تا بچه ها نگین و بانی دیدن و بدو بدو اومدن كنارشون و گفتن سلام خاله.....

بانی یكی از بچه ها را بغل كرد و گفت:سلام هان كوچولو خوبی و یكم صداشو بچه گونه كرد و ادامه داد:خاله پس هنوز دندونت كه افتاده در نیومده كه.....

بچه گفت:خاله نمیدونم....كی در میاد....پرستار بخش اومد و به نگین بانی سلام كرد......نگین یه اشاره ای به پسرا كرد و گفت:ما امروز با چندتا مهمون اومدیم اشكالی نداره كه؟

پرستار گفت:نه اصلا خوش آمدید فقط حدود ده دقیقه دیگه ما چند تا از خواننده ها هم قراه بیاند اینجا منم شیفتم آخرشا یسول میاد جای من باهاش هماهنگ كردم كاری داشتی به اون بگو فقط این كوچولو غذا نمیخورد میگفت فقط خاله نگین باید به من غذا بده....

نگین گفت:كی كدومشون؟

پرستار گفت:جونگی كوچولو دیگه....

نگین گفت:باشه عزیزم مراقبشم خسته نباشی خدانگهدار.....و پرستار بعد از خداحافظی رفت....

نیل همین طور كه بچه ها را میدید گفت:واقعا اینا بی سرپرستن؟

بانی گفت:بله شماها همین جا ناایستید برید باهاشون بازی كنید زود......پسرا هم هر كدومشون رفتن كنار یكی یا دوتا از بچه ها مشغول بازی كردن با اونها شدن.....جونگی فقط پشت به همه نشسته بود و سرشو انداخته بود پایین.....

نگینم یكم نگاه كرد و جونگی را پیدا كرد و رفت كنارش....و گفت:سلام با من قهری؟

جونگی گفت:بله شما دیگه نیومدی منو ببینی بعدش اون خانوم پرستار زشته بهم غذا داد....

نگینم خندید و گفت:خوب اااا پرستار زشته كیه؟

جونگی برگشت و نگینو دید و گفت:همون نمیدونم من دوسش ندارم قرار شد شما شما صبر كنی من زودی بزرگ بشم باهم ازدواج بكنیم....

نگین همین طور كه به جونگی میخندید رفت جلو و بغلش كرد و گفت:اطاعت قربان الان بیا بریم یكم بازی كنیم .....تا بعد باشه؟

جونگی هم محكم نگینو بغلش كرد و گفت:باشه.....

از اون طرف جین داشت با یه كوچولویی حرف میزد......كوچولو گفت:چرا انقدر به خاله بانی نگاه میكنی؟

جین گفت:نه عزیزم من به بانی نگاه نمیكنم.

كوچولو گفت:اصلا ماشینم بده خودم بازی میكنم تو اصلا بازی كردن بلد نیستی تازشم همش به خالم نگاه میكنی.

جین همین طور كه با تعجب به بچه نگاه میكرد گفت:نه نه اصلا بیا باشه باهم بازی میكنیم....

از اون طرف نیل و كپ داشتن با چندتا بچه 5 ساله بازی میكردن.....

یكیشون به نیل نگاه كرد و گفت:وای شما چه قدر لباتون بزرگه نكنه از اون هایی هستید كه شبا اگه بچه ها بیدار باشن میخوردشون؟

كپ همین طور كه به نیل میخندید گفت:آره عمو مراقب باش شب نخوابی عمو نیل میاد میخوردت....

نیل گفت:هه هه ببند نیشتو.....نه عمو چی میگی.....

یكی از بچه ها كه اسباب بازی هاش لوازم پزشكی بود.....یكی از گوشی هاشو برداشت و رفت فرو كرد تو گوش كپ و گفت:ببنیم عمو گوشتو.....كه داد كپ رفت هوا . گفت:عمو یواش تر داری كرم میكنیا این چیه كردی تو گوشم.....

بچه گفت:اه اصلا خودت از اولش كر بودی نمخوام باهات بازی كنم خاله بانی....اینا چه قدر بدن.....

بانی اومد كنارشون و گفت:چی شده؟

كپ گفت:وای بانی اینا چرا این طورین یه چیزی كرد تو گوشم.

بانی همین طور كه میخندید گفت:خوب یكم با بچه ها مهربون باشید.....

یكی دیگه داد زد خاله بانی بیا اینجا.....بانی بدو بدو رفت كنارش....

بچه گفت:خاله این پسره هی برای من ادا در میاره مگه دلقكه؟

بانی زد زیر خنده و گفت:خوب خاله میخواد تو را خوشحال كنه.

جیمین گفت:بانی از اول تا حالا اخم كرده بود منو جونگم براش یكم شیرین كاری كردیم بخنده....خوب.

جونگ گفت:آره بابا چرا این طوری میكنن این بچه ها.

بچه گفت:چون ما فقط خاله بانی و خاله نگینو دوست داریم شماها خیلی بدید.

بانی گفت:خاله نگو ببین عمو چه قدر دوست داره.

بچه گفت:خاله پس بهش بگو قشنگ باهام بازی كنه.

بانی گفت:خوب قشنگ باهاش بازی كن عمو باشه؟

جونگ گفت:باشه حتما.......بانی هم رفت نشست كنار هان....و بقیه بازیشو ادامه داد از اون طرف جی هوپ سوگا و رپ مانستر و وی هم داشتن با چند تا از بچه ها بازی میكردن.....یكی از بچه ها رفته بود رو گردن وی پایین نمیومد....یكیشون داشت گوش های رپ مانستر میكشید یكیشون با جی هوپ اسب سواری میكرد.......یكیشونم كه حدود 4 ساله اش بود هی میرفت موهای سوگا را خراب میكرد.....

ال جو و ریكی هم داشتن با چند تا از بچه ها عروسك بازی میكردن.....

از اون طرف چانجی و چانجو هم داشتن با چند تا از دختر كوچولو ها باربی بازی میكردن......چانجی و چانجو عروسك های پسر داشتن بچه ها عروسك های دختر......

نگینم كه حسابی حواسش به جونگی بود و باهم بازی میكردن....كه بانی اومد كنار نگین و گفت:نگین من برم یكم آب بخورم و بیام....بیا هان پیش تو باشه......

نگین گفت:باشه زود بیا خوب خاله چیكار میكردی؟

كه بانی هم رفت آب بخوره....داشت داخل آشپزخانه اونجا دنبال لیوان خودش میگشت......كه صدای خنده چند نفر اومد و چند نفر وارد اونجا.....بانی هم خم شد از یكی از كابینت ها لیوانشو برداشت و وقتی بلند شد رفت لیوانشو آب كرد.....و برگشت بره كه یه پسری دقیقا پشت سرش بود.....بانی یه نگاهی به پسره كرد و و گفت:ببخشید میشه برید كنار؟

پسره هم تا بانی را دید خشكش زد صداش در نمیومد......

بانی گفت:ببخشید میخوام رد بشم.

یكی از پسرا اومد و دوستش كشید كنار و گفت:بیا این طورف میخواند رد بشن.....بانی هم از دوست پسره تشكر كرد و یه نگاهی به اون یكی پسره كرد و رفت......




طبقه بندی: کابوس شهر،