تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 11
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 03:27 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

مین وو گفت:چت شده؟چرا این طوری میكنی؟

راك هیون گفت:خوبی؟پسر چی شده؟

جانگ هوان دستشو آورد جلوی صورت سانگهون و گفت:سانگهون خوبی؟

سانگهون گفت:اون....اون دختره وای خدای من!!!

چانگ بوم گفت:اون دختره چی؟

سانگهون گفت:ندیدی چه قدر خوشكل بود؟وای عجب تیكه ای بود كجا رفت؟

هیوك جین گفت:خوب آره قشنگ بود كه چی؟

چان یونگ گفت:باحال بود اما محل به سانگهون نذاشت اصلا مارا نشناخت؟

راكی هیون گفت:اما پیدا بود از این دختر مغرورا بودا.

سانگهون گفت:من خیلی ازش خوشم اومد میخوام باهاش دوست بشم.

مین وو گفت:چی میگی سانگهون خوبی؟

هیوك جین گفت:سانگهون خودتم میدونی برای ما دختر ریخته.

سانگهون گفت:ریخته كه ریخته من از این خوشم اومد.

چانگ بوم گفت:و....سانگهون در یك نگاه عاشق میشود.

جانگهوان گفت:بابا اذیتش نكنید.....فقط سانگهون مراتقب رفتارت باش چون میدونی كه اگه یه موقع ما كاری انجام بدیم خیلی برای شهرتمون بده.

سانگهون گفت:باشه مراقبم فقط كاش ببینمش ندیدید از كجا رفت؟

كه یكی از پرستارا و اومد و گفت:آقایون لطفا از این طرف.....و پسرا هم دنبالش رفتن.....

از اون طرف بانی اومد و ماجرای آشپزخانه را برای نگین تعریف كرد....نگینم یكم بهش خندید و گفت:آخی فكر كنم عاشقت شده.

بانی گفت:خدا نكنه نگین اما پسره قیافش آشنا بود.

نگین گفت:خیلی فكر نكن راجع بهش بیخیال.

جونگی گفت:خاله نگین اگه یكی عاشق تو شد بگو خودم بزن تو سرش.

بانی لپ جونگی را كشید و گفت:خاله تا وقتی تو هستی كی جرات داره عاشق نگین بشه.....نگینم به جونگی گفت:خاله با هان بازی كن تا من بیام.....بعد با بانی رفت یه گوشه ای ایستاد و یكم به پسرا نگاه كرد و به بانی گفت:پسرای بدی نیستنا واقعا همه تلاششونا كردن كه بچه ها خوشحال بشن.

بانی گفت:آره واقعا اما بچه ها هم كم اذیتشون نكردن......

نگین یكم به چانجی و چانجو نگاه كرد كه چانجی داشت با نگاهاش دنبال نگین میگشت كه نگینو دید با هم چشم تو چشم شدن.....و چانجی یه چشمك به نگین زد......

نگینم بهش خندید و مشغول صحبت با بانی شد كه گروه 100% با پرستاره اومدن.....بانی یهو دیدش و گفت:نگین نگین اون پسره است.

نگین یه نگاهی بهشون كرد و گفت:بانی این كه گروه مورد علاقته 100%......بانی یه نگاهی به همشون كرد و گفت:آره راست میگیا....

نگینم دست بانی را گرفت و رفتند كنار پرستار و به همشون سلام كردن.

پرستار گفت:پسرا این دوتا خواهر همونایی هستن كه براتون گفتم ایشون بانی و ایشونم نگین هستن واقعا همیشه به ما كمك كردن....

سانگهون یه نگاهی به بانی كرد و از اینكه گمشدشو خیلی زود تر از اون چیزی كه فكر میكرد پیدا كرده بود خیلی خوشحال بود.....

نگین گفت:لطف دارید شما اما ما كاری انجام ندادیم بالاخره آدم همیشه باید به همنوع خودش كمك كنه.

مین وو گفت:نه همین كه وقت میذارید و دل این بچه ها را شاد میكنید خیلی خوبه.

نگین گفت:ممنون ما امروز با همكلاسی هامون اومدیم خیلی بچه ها خوشحال شدن....و البته فكر كنم اگه شماهم با بچه ها بازی كنید و یكم كنارشون باشید خیلی خوشحال بشن.

چانگ بوم گفت:من كه فكر كنم از این بعد سانگهون همیشه بیاد اینجادیگه و یه اشاره ای به بانی كرد.....

جانگ هوان گفت:شما همیشه اینجا میایید؟

نگین گفت:نه هر موقع بتونیم.....

بانی هم كه حسابی از نگاه های سانگهون خسته شده بود سرشو انداخت پایین و گفت:نگین بریم پیش بچه ها؟

نگین گفت:آره بریم.

چانگ بوم گفت:فقط یه سوال شما مارا میشناسید؟

نگین گفت:بله همه آدمای خیر را میشناسنند شما هم از اون دسته آدم هایی هستید كه قلب مهربونی دارید و به همه كمك میكنید غیر از اینه؟!

چانگ بومم گفت:نه همینه درسته....

بانی هم حسابی از حرف نگین خندش گرفته بود چون میدونست چانگ بوم میخواست بدونه بانی و نگین میدونن اینا خواننده هستن یانه نگینم این طوری گفت تا یكم ضایعشون كنه.....

خلاصه پسرا هم رفتن و كنار بقیه نشستن و شروع كردن به بازی كردن با بچه ها....

جی هوپ به سوگا گفت:ا اینا گروه 100%هستنا....

سوگا گفت:خوب به ماچه باشن نمیدونم بانی نگین تا كی قراره اینجا باشن....كه چانگ بوم اومد كنارشون و بهشون سلام كرد و گفت:میشه منم بهتون كمك كنم؟

رپ مانستر گفت:بله چرا كه نه بفرمایید.....خلاصه هركدوم از پسرا رفتن كنار یكی نشستن و شروع كردن به بازی كردن با اونا از قضا سانگهونم رفت كنار رقیبش جین نشست.....

سانگهونم عین جین همش چشمش به بانی بود....

بچه دوباره گفت:ای آقا چرا به خاله بانی نگاه میكنی؟

جین گفت:من كه دارم به تو نگاه میكنم.

بچه گفت:تو را نمیگم این آقا جدید را میگم.

جین یه چشم قره ای به سانگهونم رفت....

سانگهون گفت:نه كوچولو من به اون نگاه نمیكنم.

سانگهون یكم به جین نگاه كرد و گفت:شما این دوتا خواهر رامیشناسید؟

جین گفت:چه طور؟

سانگهون گفت:هیچی همین طوری.

جین یه نگاه به بانی كرد و گفت:بله بانی دوست دختر منه.

سانگهون گفت:چی؟دوست دخترته جدی میگی؟

جینم یه پوز خندی زد و گفت:بله كه چی؟

سانگهونم همین طوری سرجاش وا رفت و گفت:هیچی به سلامتی.....موفق باشید....اما تو دلش حرف جین را باور نكرد.

از اون طرف نگین و بانی داشتن راجع به پسرا حرف میزدن:




طبقه بندی: کابوس شهر،