تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 8
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 03:29 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ
بچه ها توجه كنید این داستان میخوام عین عشقی بر فراز آسمان ها خیلییییییییییی عاشقانه و توصیفی بنویسمش پس فكر نكنید كه فقط خودمو قشنگ میگم قول میدم عشق شما ها را هم به بهترین نحو ممكن توصیف كنم ضمنن یلدا جونم قول میدم زودی تو هم میایی تو داستان فقط یكم صبر كن بوس.....

چانیول تلویزیون خاموش كرد یه نگاهی به كیریس كرد و گفت:كیریس این طوری پشت نگین بودی؟من موندم چه طوریه كه نگین همیه از تو خوب میگفت یعنی كوچیكم كه بود انقدر اذیتش میكردی؟

بكهیون گفت:آره كیریس از تو انتظار نداشتم توكه خودت میدونی نگین چه قدر حساسه.

كیریس یه لبخندی زد و گفت:من نمیخواستم نگینو ناراحتش كنم هیچ وقتم اینو نمیخوام من فقط اینو گفتم چون.....شما نمیدونید دنیای امروز چه قدر بد شده من فقط نمیخواستم نگین یه موقع دلش پیش یكی از پسرا گیر كنه كه بعد ضربه ببینه من آیندشو میدیدم كه انگار اشتباه متوجه شد.....اشكالی نداره.......اما چرا این دختر اعتماد به نفس نداره؟

بكهیون گفت:اگه هم داشت كه باحرفای تو كاملا از بین رفت....

كیریس گفت:خیلی خوب اینو راست میگی یكم زیاده روی كردم.

چانیول گفت:چی؟فقط یكم؟

كیریس گفت:باشه هر چی شما بگید.درسته قبول دارم.

چانیول گفت:بعد از یه مدت طولانی بازم گریه نگینو دیدم طفلی وقتی گریه میكنی خیلی دوست داشتنی تر میشه كاش گریه اش از خوشحالی بود....

بكهیون گفت:آخی نگین هی عجب گناه داره ها.....یواشكی یه ادایی برای كیریس در آورد و تو دلش گفت:حیف كه الان دلم برات سوخته چون خیلی ناراحتی كشیدی و اگر نه كیریس همچین میزدمت كه كه آن چنان بری تو این میز كه دیگه یاد بگیری با خواهر من چه طوری حرف بزنی......

چانیولم با اینكه خیلی كیریس دوست داشت اما برای نگین خیلی ناراحت شده بود دلش میخواست حداقل یكی بزنه تو سر كیریس كه یكی از چانی بخوره یكی از دیوار اما اونم مثه بكهی مراعات حالشو كرد.....(به اینا میگن برادرهای نمونه ی قرن)

از اون طرف نگین انقدر گریه كرده بود كه چشماش تاری میدید.....رفت یكم آب زد به صورتش و یكمم آب خورد سعی كرد به خودش مسلط بشه.....با مشت زد تو دیوار.....بعد دستش از درد داشت میتركید یه نگاهی به دستش كرد و گفت:آیی دستم غلط كردم آخ....وای چه دیوونه شدم من باید به خودم مسلط بشم اما قول میدم كیریس به زودی حالتو میگیرم.....فایتینگ خودم....فایتینگ.

بعد رفت كنار غذاش دید غذاش آماده شده رفت و یكم چشید و دید وای عالی شده بود طعمش.....بعد رفت و شروع كرد به آماده كردن میز نهار خوریشون....خیلی سعی كرد همه چیز را باسلیقه ی تمام چید....بعد رفت از آشپزخونه بیرون و گفت:اهم آقایون شام حاضره....

چانی گفت:وای جدی داشتم میمردم از گرسنگی بریم.....و راه افتادن به سمت شام.....

بكهیون دستاشو بهم زد و گفت:وای نگین اینو پختی؟چه قدر هوس كرده بودم آخ جون.

نگین گفت:بفرمایید نوش جان....و همشون شروع كردن به خوردن.....غذا خیلی داغ بود و كیریسم خیلی وقت بود كه با چاپ استیك غذا نخورده بود تقریبا یادش رفته بود....میخواست یكمی ماهی برداره بخوره.....كه نگین گفت:صبر كن خیلی داغه.....و از سرجاش بلند شد و رفت كنار كیریس ایستاد و یكمی از ماهی را داخل سس مخصوصش زد و یكم فوتش كرد و خم شد غذا را به سمت دهن كیریس برد.....كه موهای نگین به خاطری بلندی زیادش با صورت كیریس برخورد كرد......كیریس حس خیلی خوبی بهش دست داده بود....انگاره كه یه تیكه از ابریشم نرم لطیف و خوش بو با پوستش مماس شده بود حس خوش آیند لذت بخشی بود....

نگین گفت:دهنتو باز كن دیگه.....كیریسم دهنشو باز كرد و نگینم گذاشت داخل دهن كیریس و چوب غذا خوری كیریس داد دستش و گفت:ببین این طوری باید نگهش داری حواست باشه داغه ها.....

بكهیونم یه اشاره به چانی كرد كه ببین چه خواهر مهربونی داریما.

چانیم تایید كرد......

كیریس وقتی داشت غذاشو میخورد یاد مادرش افتاد اونم به كیریس همیشه میگفت این طوری غذا بخور.....غذای داغ را نخور......فوتش كن آرام غذایی را كه میخور بجوش تا مزه اش را خوب حسی كنی.....غذایی ام كه نگین درسته بود درست غذایی بود كه مادر كیریس خیلی دوست داشت و بیشتر اوقات درستش میكرد و خودش به پسرش غذا را میداد تا بخوره....به همین خاطر كیریس به یاد مادرش افتاد.......نگینم دستشو جلوی صورت كیریس تكان داد و گفت:فهمیدی؟كجایی؟

كیریسم به خودش اومد و گفت:آره متوجه شدم ممنون.

نگین رفت سرجاش نشست و گفت:باریكلا تشكر كردنم بلده عجیبه ها!!!!!!!!

كیریسم یه نگاهی به نگین كرد داخل لیوانش یكم آب ریخت و خورد بعد گرفت جلوی صورتش كه زیاد پیدا نباشه و یه لبخندی زد و یه چشمك به نگین زد.....نگینو بگو دهنش شش متر باز مونده بود.....وا این كیریسم خله ها خدایا!!!!!بعد برای اینكه چانی و بكهی نفهمن كیریس سریع مشغول غذا خوردن شد......پسرا حسابی گشنشون شده بود چون ظهرم هیچ كدومشون وقت نكرده بودن نهار بخورن.....حسابی غذا خوردن.....اما به نظر باز گرسنه بودن.....نگین یكم بهشون نگاه كرد و گفت:بیایید من نمیخوام شما بخورید.

چانی گفت:واقعا نمیخوری؟

نگین گفت:نه ممنون....بیا چانی....و غذاشو داد به چانی.

چانی بكهیم ریختن سر غذاها....اما كیریس پیش دستی كرد و یه تیكه بزرگشو برداشت و خورد.....خلاصه غذا خوردنشون كه تمام شد....پسرا ظرفا را جمع كردن......

نگینم همین طور كه باتعجب بهشون نگاه میكرد گفت:جالبه ها!!!!البته خودمم میدونم دست من به هر چی بخوره ها عالی میشه.....

چانیول همین طور كه دستش به شكمش بود گفت:آره واقعا اینو راست میگه.

بكهیون گفت:یه چیز دیگه هم هست یه بار من كمرم درد میكرد نگین برام یكم ماساژش داد همون موقع خوب شد دستشم شفا....

نگینم موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت:ممنون من این ظرفا درستش كنم و بیام شما برید....

كیریس گفت:اما واقعا خوشمزه بود.....

نگین گفت:خواهش میكنم پسرا بیرون.....

پسرا هم رفتن بیرون نشستن....نگینم ظرفا را مرتب كرد و رفت كنارشون......

چانی گفت:نگین ممنون خیلی خوشمزه بود.

نگین همین طور كه كنار چانی مینشست گفت:نه بابا خوشمزه نبود زیاد گرسنتون بود فكر میكنید خیلی خوشمزه شده بود مگه نه خیلیم عالی نبود.

بكهی گفت:نه نگین عالی بود فردا صبحم كلاسم داریم؟

كیریس گفت:بله....من خیلی خستم كجا میتونم بخوابم؟

نگین گفت:خوب معلومه تو حیاط.....ما كه جا نداریم تو بخوای بخوابی.

چانی گفت:حق با نگین خودت میدونی كیریس تو حیاط بهترین مكان.....

كیریس گفت:باشه من رفتم تو حیاط بخوابم اصلا باید میرفتم خونه كای اینا.

بكهی گفت:دیر نشده میتونی الان بری.




طبقه بندی: آبنبات شکلاتی،