تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 9
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 03:33 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

كیریس گفت:جدی برم؟

نگین گفت:برو تو اتاق بكهی و چانی منم رفتم مسواك بزنم و بخوابم....

بكهی گفت:شب بخیر خواب های خوشكل ببینی منظورم اینه خواب منو ببینی...

نگین گفت:بكهی نمیخوام كابوس ببینم كه شب بخیر پسرا....

چانی گفت:شب بخیر...

كیریس گفت:شبت رنگی رنگی.....

نگینم بلند شد رفت دستشویی دندان هاشو مسواك زد و بعدم اومد روی تختش نشست....كش موهاشو گذاشت روی میز كنار تختش و شروع كرد به شانه كردن موهاش.....باخودش فكر میكرد چرا كیریس این طوری كرد اصلا چرا این طوری یعنی میشه مثل وقتایی كه كوچیك بودم بهش اعتماد كنم میشه بهش تكیه كنم؟نمیدونم اصلا مهم نیست تا وقتی چانی و بكهی هستند خدایا شكرت كه چانی و بكهی هستن....وقتی شانه كردن موهاش تمام شد عروسكشو گرفت تو بغلش و یه پتوهم كشید روشو و گرفت خوابید از اون طرف پسرا سه تایی رفته بودن داخل دستشویی مسواك میزدند...

ب..ر..او.....اه....

چانیول همین طور كه دهنشو پاك میكرد گفت:چی میگی بكهی؟

بكهی مسواكشو از دهنشو در آورد گفت:میگم برو كنار یكم....

كیرس گفت:انقدر حرف نزنید حس مسواك زدنم میره.

بكهی گفت:مگه حس میخواد مسواك زدن؟

چانیول گفت:اه بكهی دهنتو بشو كفاش داره میاد بیرون از دهنت.

بكهیون گفت:دلتم بخواد كف دهن من خاصه.

كیریس همین طور كه دهنشو میشست گفت:اه نذاشتید با حس مسواك بزنم....بعد دندان هاشو گذاشت روی هم و گفت:به این میگن دندان...

بكهیونم بعد از اینكه دهنتو شست دندان هاشو به چانی كیریس نشون داد و گفت:به این میگن دندان...

چانیول گفت:زرشك دندان فقط دندان های من....

بكهی گفت:اصلا فردا صبح از نگین میپرسیم خوبه؟

چانیول گفت:آره قبوله....

كیریس گفت:خوب معلومه میگه من اما چون میخواهید مطمئن بشید باشه....

چانیول همین طوری كه خمیازه میكشید گفت:خوب بریم بخوابیم؟

بكهی گفت:آره بریم....

و سه تایی رفتن تو اتاقشون و گرفتند به سختی روتخت خوابیدن....

بكهی گفت:لگد نزنی شب....

چانیول گفت:بكهی تو وسط خوابیدی حواست باشه لگد نزنی منو پرت كنی پایین(دقت داشته باشید چانی و بكهی چون خیلی باهم خوبن تخت دونفره دارن....و كیریسم دیگه امشب بهشون اضافه شد من راجع به سنم یه چیز بگم چانی یك سال از بكهی و نگین بزرگتره اما به خاطر اینكه پدرشون یه تصادف بدی میكنه و نگین و بكهیم كوچیك بودن و مامیشونم رفته بوده سوئد كنار خالشون برای زایمان خالش چانیول چون نمیتونسته درس بخونه تصمیم میگیره یكسال نره مدرسه.....چون نمیشده یك ماه مرخصی بگیره پدرشونم اجازه نمیداده پرستار براشون بگیرن.......بكهیم وقتی به دنیا میاد نیمه دومی بوده....مامی نگین ناخواسته باردار میشه و نگین به دنیا میاد نگین نیمه اولی بوده به همین خاطر بابكهی میرن تویه كلاس و چانی هم بهشون میپیونده.....ولی تا نگین به دنیا میاد بگم خیلی مهمه مامی و ددی عاشق نگین میشن بالاخره تك دختر^-^)

بكهی گفت:بگیر بخواب چرت نگو...

كیریس گفت:هیس بگیرید بخوابید.

چانی گفت:باشه شب خوش.......گذشت و گذشت ساعت حدود دو نیم نصف شب بود.....كیریس هنوز بیدار بوداز فكر خوابش نمیبرد نگین كاری كرده بود یاد مادرش بیوفته و الان كیریس بیشتر از قبل دلتنگ مامیش شده بود و جای خالیش بدجور حس میكرد....هر چی این دنده و اون دنده شد خیر آروم نمیشد خوابش نمیبرد بلند شد و كتشو پوشید از اتاق بیرون رفت.....رفت دم بالكن ایستاد به ستاره ها نگاه كرد بدجور میدرخشیدن....نور مهتاب سوسو چراغ ها كه در تاریكی محض فرو رفته بودن خود نمایی میكردن......كیریس هم آه بلندی كشید آخرین بار كه با والدینش رفته بودن بیرون شب بود رفته بودن كوه وآسمان را تماشا میكردن....كیریس همین طور كه به نرده های جلوی بالكن تكیه داده بود دستشو برد داخل جیبشو یه سیگار در آورد با فندكش روشن كرد و شروع كرد به سیگار كشیدن.....و بایاد آوری خاطراتش كه مامی و ددی اش همیشه از نگین تعریف میكردن جلوی كیریس یواش یواش اشكای كیریسم پایین اومدن.....نسیم خنكی وزید كه باعث شد موهای كیریس یكم تكان بخورن و كیریس فندكشو گذاشت داخل جیبش و به سیگار كشیدنش ادامه داد و اشكاش مثل هر لحظه بیشتر بیشتر روانه میشدن پایین ......نوك بینی اش قرمز شده بود و خاطرات دوست داشتنی اش با والدینش قلبشو داشتن تكه تكه میكردن كاش كنارش بودن چه قدر بهشون احتیاج داشت.....كیریس همین طور كه داشت به این چیزا فكر میكرد.....

نگین داشت یه كابوس وحشتناك میدید و پرید بالا.....عروسكشو محكم گرفت تو بغلش یكم این طرف اون طرف نگاه كرد تپش قلبش غیر عادی شده بود خیلی تند میتپید.....باخودش گفت:خدایا این چه خواب عجیبی بود برم یكم آب بخورم شاید بهتر بشم.....با ترس عروسكشو بوسید كنار گذاشت و بلند شد بره رفت داخل آشپزخانه یكم آب خورد و دید وای چه بادی میاد.....یواش یواش رفت داخل سالن پذیراییشون(داخل سالن پذیراییشون یك در وجود داشت كه به بالكن میرسید)نگین همین طور رفت و رفت.....حالت دست به سینه ایستاد آخه باد میومد و نگینم سردشم بود.....خواست درو ببنده كه دید یكی ایستاد و یه صداییم میاد اولش یكم ترسید اما دید صدای گریه است آروم رفت جلو......یكم بادستش زد تو هوا تو دلش گفت: چه بوی سیگاری میاد......از موهاش فهمید كیریس.....اول خواست بره اما دلش نیومد كیریس تنهاش بذاره.....رفت جلو و دستشو گذاشت رو شونه ی كیریس و گفت:اینجا چیكار میكنی؟

كیریس اشكاشو پاك كرد و گفت:تو اینجا چیكار میكنی هیچی.....چیزی نیست.....نگین یكم دیگه رفت جلو و كنار كیریس ایستاد و گفت:یاد والدینت افتادی؟من میدونم كیریس میدونم تو چی كشیدی میفهمم واقعا دركت میكنم اما این دلیل نمیشه كه سیگار بكشی و سیگار از دست كیریس گرفت و پرتش كرد به یه كناری.....


طبقه بندی: آبنبات شکلاتی،