تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 25
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 03:40 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

تیا یه دستی زد و گفت:خوب بچه ها بریم غذا آماده كنیم؟

ضحی گفت:الان؟

تیا گفت:آره دیگه از الان بریم....

سوهیون گفت:ما هم بیاییم كمك؟

مریم گفت:نه خودمون زود درست میكنیم قول میدوم زیاد طول نكشه.

كوین گفت:مطمئنید كاری از دست بر نماید؟

زهرا گفت:بله عزیزم الان زود آمادش میكنیم و میاییم شما هم همین جا بمونید...

ای جی گفت:خیلی خوب پس ما اینجا تنهایی چیكار كنیم؟

ضحی گفت:آخه عزیزم خیلی كه طول نمیكشه ما زود میاییم.

سیمین گفت:راست میگه نمیریم یه قرن دیگه بیاییم كه زود برمیگیردم بریم دخترا.....

خلاصه دخترا رفتن و مشغول آشپزی شدن و هر كدومشون به بهترین نحو ممكن كارشو انجام داد پسرا هم نزدیك هم شدن و شروع كردن به حرف زدن:

ای جی گفت:بچه ها من بد جور عاشق ضحی شدم واقعا دوسش دارم چیكار كنم؟

سوهیون گفت:خوب اینو كه ما خودمونم میدونستیم نمیدونم بذار اومد كره یكم اونجا را ببینه و موقعیتت را ببینه چه جوریه بعد ازش خواستگاری كن....

هون گفت:خوب میدونید من دارم به چی فكر میكنم؟

كیسئوپ گفت:نه به چی؟

هون یه نگاهی به همشون كرد و گفت:به نظرم بهتره همتون متاهل بشید آخه از اینا بهتر كجا یدا میكنید منظورم بیشتر به كوین و سوهیون تا حالا به صورت جدی به زهرا و مریم فكر كردید؟

سوهیون یه نگاهی به كوین كرد و گفت:راستش آره اما موضوع اینه كه من نمیدونم مریم چه احساسی داره به من......

كیسئوپ حرف سوهیون قطع كرد و گفت:چی میگی احساس داره بهت بابا دختره كشته و مردت نه برای اینكه خواننده ای نه برای این كه مشهوری بلكه به خاطر اینكه چیزی را داخل تو میبینه كه تو هیچ پسر دیگه ای نمیبینه....

سوهیون گفت:چی؟؟!!!تو از كجا میدونی؟

كیسئوپ گفت:خوب یكم حواستو جمع كن همیشه هواتو داره همیشه نگاش فقط به تو جوری بهت نگاه میكنه كه انگار فقط تو وجود داری هم زهرا هم مریم شما دوتا كه انقدر خنگ نبودید....

هون همین طور كه میخندید گفت:آره تازگیا خنگ شدن.....

كوین گفت:چرا من متوجه شدم واقعا میفهممم زهرا بهم حس داره البته این حسش از همون روزی كه دیدمش دوطرفه بود میتریسدم بهش بگم دوسش دارم اما حالا كه بحثش شد از اولم تنها دختری بود كه خیلی تو چشمم خورد.....

سوهیون گفت:اما من نمیدونم چی بگم.....مریم دختر خوبیه اما نیاز دارم یه مدت بیشتری باهاش باشم همین.....

ای جی گفت:خوب دونگهو ایلای شما دوتا چرا ساكتید؟

دونگهو گفت:خوب همگی قراره متاهل بشید منم هستم تیا زیباترین و بهترین دختریه كه تا حالا توو عمرم دیدمش....

ایلای ساكت آروم نشسته بود واقعا نمیدونست باید چیكار كنه.....وقتی نگین یكی دیگه را تو قلبش داشت....

كوین رفت كنار ایلای نشست و گفت:ایلای امروز با دخترا حرف میزنیم.......سعی میكنیم بفهمیم نظرشون راجع به ما چیه.....توام ناراحت نباش نگین دختر فهمیده ای حتما حتما.....

ایلای گفت:حتما چی؟در مورد من خودم باید با نگین حرف بزنم نمیدونم چه جوری باید بهش بگم  اما امیدوارم كار هممون درست بشه....

سوهیون گفت:و امیدوارم تو بشی همون ایلای پر شور هیجان قبلی.....

پسرا مشغول حرف زدن بودن كه دخترا هم داشتن میگفتن:

تیا گفت:خوب بچه ها خودمونیما پسرای خوبین....

ضحی گفت:آره واقعا خداییش پسرای خوبین....

سیمین گفت:بچه ها من مطمئنم سوهیون و كوین از شما دوتا خوششون میاد حالا ببینید.

مریم گفت:كی بدش میاد خدا كنه وای سوهیون.....

زهرا گفت:امیدوارم خدا كنه این كوین مگه احساسم داره؟

تیا گفت:داری سخت میگریا حتما داره.

شیدا گفت:بابا نگران نباشید عروسی هممون تو یه روز میشه من مطمئنم بعدش كوین و سوهیون پسرای خوب و مهربونی هستن وقتی متوجه بشن شما دوسشون دارید البته امیدوارم بفهمن پرو نشن.....آره بفهمن دوسشون دارید شاید اونا هم بخواند باهاتون بمونند.

زهرا گفت:این یكی را شاید.....هی خدا....عجب زندگی شده.نگین تو چرا انقدر ساكتی؟

نگین گفت:هیچی من موندم این كامران شماره منو گرفته كه چی بشه چرا بهم زنگ نزد؟

مریم گفت:جدی كامران شمارتو گرفت؟

تیا گفت:آره شمارشو گرفت اما نگین بگو ببینم حالا كامران یا ایلای؟

نگین یه نگاهی به تیا كرد و گفت:وا تیا همچین میگی كامران یا ایلای كه انگار جفتشون از من خواستگاری كردن منتظر جواب منن.

شیدا گفت:اما ایلای ازت خواستگاری میكنه بابا پسره بدجور عاشقت شده.

نگین گفت:ا جدی عاشق من چه باشعور.....نمیدونم چی بگم بذار ببینم این كامران چی میخواد به من بگه تا ببینم راجع به ایلای باید چیكار كنم.

سیمین گفت:خوب پس از ایلای بدت نمیاد نگین؟

نگین گفت:نه اصلا پسر خوبیه....

تیا گفت:وای فكر كنید عروسی هممون تو یه روز چه قدر قشنگ.

مریم گفت:وای عالی میشه خوب بچه ها بریم پیش پسرا آخه كارمون دیگه تمام شد الكی بشینیم اینجا كه چی بشه؟

شیدا گفت:ای بسوزه پدر عاشقی بریم.....و همگی رفتن كنار پسرا نشستن........

پسرا هم تا دخترا را دیدن ساكت شدن....

شیدا گفت:ببخشید چی میگفتید ادامه بدید ما هم گوش میكنیم.

كیسئوپ گفت:شیدا جان هیچی داشتیم به این فكر میكردیم یه موقع ظهر شما ما را نكشید چی میخواهید به خوردمون بدید؟

تیا گفت:هیچی براتون تخم مرغ درست كردیم كیف كنید.




طبقه بندی: بوسه ی رویای،