تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 8
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

الینا گفت:هیچی از شما پسرا بعید نیست......هیچی هیچ وقت.

تیها گفت:دقیقا قول بدید عین خواهر برادر میخوابیم؟

سونگ یئول گفت:چرت میگیا پس عین زن شوهر میخوابیم خوب باشه باشه قول.....

الینا گفت:همتون قول بدید.

پسرا گفتن:باشه قول قول.....

نگین گفت:شما بخوابید.....منم رو تختم میخوابم.

تیها گفت:نه نمیشه كه آخه بده میترسم بهت بد بگذره هممون كنار هم....

سونگ جونگ گفت:راست میگه ردیفی هر كدوم از شما دخترا وسط دوتا از پسرا بخوابه خوبه؟

الینا گفت:جلل خالق كه چی بشه؟

سونگ كیو گفت:راست میگه ما مردیم باید ازتون مراقب كنیم.

ووهیون گفت:حق با اونا فقط برای این گفت:شما همتون شبیه خواهر كوچولوی ما هستید.

نگین گفت:جونم؟!!!!!!خواهر كوچولوها؟!!!!!!بله وووهیون؟

ووهیون یه نگاه به نگین كرد كه كش موهاشو باز كرد و موهاش یكم نامرتب شده و قیافش خیلی ملوسی شده بود و گفت:نه نه شوخی كردم هیچی بابا بخوابیم یا نه؟

الینا گفت:آره منم ترجیح میدم توی خواب بمیرم نه بیداری.

ال گفت:ما قرار نیست بمیریم هیچی نمیشه خوب چه طوری میخوابید دخترا خودتون بگید.....

نگین گفت:گفتنی نداره كه من میگم ووهیون شما این گوشه هویا كنارش.....من كنارش كیم بوم كنارمن.....ال كنارش تیها جان شما بعدش سونگ یئول بعدش سونگ جونگ بعدش دونگهو كنارش الینا بعدش سونگ كیو و دونگ وو خوبه؟

تیها گفت:آره عالیه بگیریم بخوابیم و همشون به این ترتیب گرفتن خوابیدن كنار دونگ وو هم یه عالمه پشتی گذاشتن كه نترسه البته خیلی نزدیك دیوارم بودا....سونگ كیو گفت:نگین برچه اساسی گفتی این طوری بخوابیم؟

نگین گفت:هان؟من؟!!!!هیچی همین طوری اسماتون میومد ورد زبونم....شب همگی بخیر امیدوارم.

سونگ یئول گفت:من میگم شیفتی بیدار باشیم مراقب بقیه باشیم هان این طوری بهتر نیست آخه؟

سونگ كیوگفت:بدم نمیگه ها....

دونگهو گفت:حالا اول ببینید خوابتون میبره یانه؟

ووهیون گفت:حق با دونگهو فكر نكنم كسی خوابش ببره.....بچه ها شب خوش به هر حال.

الینا گفت:تیها نگین من مردم حلالم كنید.

تیها گفت:وای خدا نكنه امیدوارم هیچ اتفاقی نیوفته خدایا خودت مراقبمون باش.

كیم بوم گفت:بچه ها نترسید امید به خدا شب خوش.

هویا هم دستشو گذاشته بود رو پیشونیش فقط داشت فكر میكرد......

نگینم یه غلط خورد روی آرنجش خوابید به آروم لبشو نزدیك هویا كرد و گفت:هویا میتونم یه چیزی بهت بگم؟

هویا هم به طرف نگین غلط خورد و گفت:آره چیه؟

نگینم گفت:راستش اون موقع كه پایین بودیم یكی به من سلام كرد...یكی زد به كمرم بهم سلام كرد نمیدونم چی بود.

هویا گفت:مطمئنی؟

نگین گفت:اوهوم.

هویا هم دستشو برد نزدیك و دست نگینو محكم گرفت....

 




طبقه بندی: سه پسر استثنائی،