تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 12
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 03:53 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

بانی گفت:اه این پسره چه قدر نگاه كرد حالم بهم خورد.

نگین گفت:خوب برو به جین اوپات بگو حالشو بگیره.

بانی گفت:اوه نگین سانگی هم نشسته كنار جین.

نگین گفت:به به دوتا رقیبمون......

بانی گفت:ا نگین رقیب چیه آخه؟

نگین گفت:عزیزم واقعیته.....كه ال جو اومد كنار بانی یه دستی به موهاش كشید و گفت:ببخشید دخترا قراره كی برید؟

بانی گفت:حدود نیم ساعت دیگه میریم.

ال جو گفت:باشه كاری از دست من بر نمیاد؟

بانی گفت:نه برید با بچه ها بازی كنید فقط دلشونا شاد كنید.

ال جو هم یه لبخند خوشكل زد و گفت:باشه چشم حتما.

نگین گفت:به به چشمم روشن.

بانی گفت:چرا؟

نگین گفت:نمیدونم انگار اینم داره میشه اوپا ال جو.

بانی گفت:نگین؟!!!!شوخی نكن....ال جو پسر خوبیه اما فكر میكنی از من خوشش میاد؟

نگین گفت:آخه خواهر خوشكلم كیه كه از تو خوشش نیاد؟

بانی گفت:نگیییییییییییییییییییییین شوخی نكن جدی الجو؟!!!اصلا ممكنه؟!

نگین دستشو گذاشت رو بینی بانی و گفت:پس چی عزیزم همه چیز ممكنه خوشكل تر تو كجا پیدا میشه؟

بانی هم نگینو بغلش كرد و گفت:خیلی دوست دارم نگین.

نگین گفت:منو یا سانگهون یا ال جو یا جین اوپا یا یه پسره ایم بود تو گروه زی آ میگفتی جذابه ها آهان دونگ جون كیا؟

بانی گفت:ا لوس نشو تو را دیگه.

نگین گفت:باشه بانی جان منم دوست دارم....و بانی یه بوسش كرد و از تو بغلش اومد بیرون....

چانجو كه تا نگین بانی را میدیدبعد كه از بغل هم اومدن بیرون یه آهی كشید و گفت:خوش به حال بانی.

چانجی یه نگاهی به چانجو كرد و گفت:چرا؟برای چی خوش به حالش؟

چانجو گفت:اه مگه ندیدی همین الان همدیگه را بغل كردن....بانی هر موقع میخواد میتونه نگینو بغلش كنه.

چانجی گفت:خوب به توچه؟

چانجو گفت:خوب خیلی دلم میخواست منم مثل بانی هر موقع دلم میخواست نگینو بغل كنم.

چانجی گفت:ببند دهنتو تو بیخود میكنی بخوای نگینو بغلش كنی.

چانجو گفت:هه به تو چه.

چانجی هم یه چشم قره رفت و سرشو انداخت پایین....

اما بشنوید از اوضاع درونی چانجی:لحظه لحظه ی امروز براش نشاط آور بود وقتی رفتار مهربون نگین با بچه ها و اون لبخند خوشكل نگینو میدید واقعا قلبش به لرزه میوفتاد.......و حس شیرین خوشایندی بهش دست میداد.

اما چانجو داشت با خودش فكر میكرد:از روز اولی كه نگینو فقط فكر میكرد دختر خوشكلیه اما الان حس میكرد بهترین دختریه كه تو عمرش دیده و دلش میخواست بقیه عمرشو با نگین سپری كنه اما نمیدونست چرا چانجی انقدر روی نگین حساسه.....اوایل فكر میكرد اونم نگینو دوسش داره اما الان داشت به این موضوع حساسیت چانجی مشكوك میشد.....

خلاصه پسرا همین طور كه داشتن  با بچه ها بازی میكردن......نگین به بانی گفت:نمیخوای بریم دیگه؟

بانی گفت:باشه بریم.

نگین گفت:وای حالا دوباره جونگی گریه میكنی.

بانی گفت:آخی طفلی گناه داره خیلی بهت وابسته شده.

نگین گفت:آره میدونم بعد رفت كنار جونگی و هان و گفت:خاله من دیگه باید برم.

جونگی هم آدم آهنیشو پرت كرد تو دیوار پاهاش زد زمین و بنا كرد به گریه كردن و گفت:نمیخوام.....خلاصه انقدر گریه كرد كه همه اومدن دورشون جمع شدن و پرستار بچه ها هم اومد و به نگین گفت:میخوایند برید؟

نگین گفت:بله بااجازه پسرا بریم؟

ریكی گفت:وای چرا این این طوری میكنه؟

پرستار گفت:جونگی كوچولو ما عاشق خاله نگینشه.

جونگی با گریه گفت:نه نگین خاله من نیست نگین قراره همسر من بشه.....

نگینم رفت جلو و جونگی بغلش كرد و گفت:چه همسر بدی هستی جونگی همش گریه میكنی اصلا باهات ازدواج نمیكنما.

جونگی همین طور كه محكم نگینو بغلش كرده بود گفت:باید قول بدی زود بازم بیای باشه؟

نگینم یواش یواش داشت خفه میشد گفت:باشه چشم حتما میام....

چانجی هم رفت جلو و جونگی را از دست نگین گرفت و گفت:باشه قول میدم خاله را بیارمش.

جونگی یه اخمی به چانجی كرد و گفت:نمیخوام تو پسری نمیخوام تو بیاریش.

بانی گفت:باشه خاله با من میادش حالا دیگه گریه نكن.....باشه؟

جونگی گفت:باشه اما نگین منو بوسم كن و برو....نگینم رفت جلو و جونگی را یه بوسش كرد و گفت:بفرمایید دیگه گریه نمیكنیا غذا هم خوب میخوری تا من بیام باشه؟

جونگی گفت:باشه.....مین وو گفت:فكر نمیكردم انقدر دوستون داشته باشه!!!

نگین گفت:خوب راستش این بچه ها به محبت نیاز دارن منو بانی هم تمام سعیمونا كردیم كه احساس كمبود نكنن.....

مین وو گفت:خیلی جالبه....

بانی گفت:بریم نگین؟

نگین گفت:بریم و با همگی خداحافظی كردن و رفتن دم در.....

پسرا هم همشون اومدن......

چانگ بوم به سانگهون گفت:عجب دوتا خواهری هستنا.....این دوتا كجا بودن تا حالا چرا ما ندیده بودیمشون تاحالا؟

سانگهون گفت:حالا كه چی مثلا؟

مین وو گفت:ساكت بریم از دخترا خداحافظی كنیم؟

سانگهون گفت:خداحافظی؟

چانگ بوم گفت:یه كاری به خاطرت كردم الان كه این طوری گفتی دیگه بهت نمیگم.

سانگهون گفت:چی؟هان چی بگو.

چانگ بوم یه ژستی برای دوستاش گرفت و گفت:آدرس دانشگاهشونا برات پیدا كردم خوبه؟از اون پسرا كه كنارم بودن پرسیدم خوبه؟

سانگهونم چشماش از خوشحالی یه برقی زد و گفت:ایول دمت گرم...بریم خداحافظی كنیم.




طبقه بندی: کابوس شهر،