تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 19
تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 02:57 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ

مادر ری اومد كنار بچه ها و گفت:بچه ها دیگه رقصیدن تمام برید به جایگاه مخصوصتون.......كانگ جونم رفت كنار ری به عنوان ساقدوش ری زوج هامونم یكی یكی رفتن جایگاهشون......

مادر ری شروع كرد به معرفی زوج ها و حرف زدن راجع بهشون و در آخر گفت:پسرا حلقه هاتونا را در بیارید و اگه حرفی دارید بزنید و حلقه ها را به دخترا بدید.....

رمه حلقشو در آورد و رفت كنار ساینا و گفت:من از خدا واقعا مچكرم كه منو با ساینا آشنا كرد و الان این حلقه را با تمام وجودم تقدیم میكنم به تك ستاره ی درخشان زندگی خودم ساینا و حلقه را دست ساینا و ساینا هم با با یه لبخند خوشكل رمه را همراهی كرد و ازش تشكر كرد و بازوی رمه را گرفت و كنارش ایستاد و همش به حلقه اش نگاه میكرد......حلقه ی فوق العاده زیبایی و با نگین هایی كه روش قرار داشت و جلوه ی اونا بیشتر كرده بود.....و آروم بازوی رمه را فشار داد و پشبندش لبخند زیبای رمه بود كه به صورت ساینا دوخته شده بود...........

بعد از اون سیوو جلو اومد و گفت: با تشكر از خدای یكتا و از ملكه(مادر ری) كه مسبب چنین روز بزرگ و زیبایی شدند حلقمه ی ناقابلی را برای الینا جان در نظر گرفتم كه در مقابل زیبایی الینا احساس حقارت میكنه و حلقه را دست الینا......اینا هم یه تعظیم كوچیك كرد و گفت:ممنونم و در كنار سیوو ایستاد...

بعد از آن ها تی كی حلقه را در آورد جلوی كیمیا زانو زد و گفت:باسپاس فراروان از خدای بی همتا كه به من شانس دیدن زیباترین بانوی عمرم را عطا كرد در اینجا اعلام میكنم كه كیمیا جان از تمام افراد زندگیم برای من مهم تر بوده و تا آخر عمر سپاس گزار این نعمت الهی هستم و حلقه را دست كیمیا كرد و از كنار كیمیا ایستاد......كیمیاهم یكم به حلقه اش نگاه كرد و آروم دستاشو میان دست های تی كی قرار داد و آروم در گوشش گفت:سلیقه ات خوبه ها.

تی كی گفت:از وقتی تو را دیدم خوب شده.

كیمیا هم آروم دست های تی كی را فشار دید......

نگین یكم تو دلش شروع كرد به بقیه تیكه انداختن:

وای نگاشون كن چه لبخند ژكوندی میزنن اه اه ببندید نیشاتونا وا اینا كه خیلی از پسرا خوششون نمیومد چرا جو گیر شدن انقدر یعنی چی شده آخه كاش حلقه منم خوشكل باشه منم جو گیر شدم اصلا مگه راستكیه هر طور میخواد باشه مهم نیست.....بعد یكم به دختر چینی نگاه كرد همش نگاهش به ری و نگین بود نگینم نامردی نكرد و یكم به ری نزدیك شد و محكم بازو ی ری را گرفت و سرشو متایل كرد به شونه ی ری.......ری هم گفت:بذار سرتو رو شونه ی یه مرد.....

نگین گفت:اه اه بسه فقط دارم نقش بازی میكنم.....دختره هم با دیدن این وضعیت یكم قیافش در هم رفت و سرشو برگرداند یه طرف دیگه......كانگ جون فقط این وسط داشت از فضای تنگ و بسته ی اونجا با دیدن كار نگین خفه میشد یكم دكمه ی پیراهشون شل كرد و كرواتشو شل كرد اما با یه نگاه به دختر چینی قبل از اینكه صورتشو یه طرف دیگه برگردونه همه چیزا فهمید یكم  آروم شد.......

از اون طرف مارو رفت جلو و رو به تیا ایستاد و گفت:منم از خداوند بزرگ تشكر میكنم كه باعث شد بانوی رویایی خودم را پیدا كنم و زندگی تاریكم را رو به روشنایی عشق سوق بدم تیا خیلی دوست دارم و حلقه اشو از داخل جیب كتش در آورد و به دست تیا كرد......تیا هم كه از حرفای مارو دلگرمی عجیب و خوشآیندی گرفته بود كنار مارو ایستاد و ازش با لبخند خوشكلش تشكر كرد......نوبت رسید به ری......ری همین طور كه دست نگین محكم گرفته بود با نگین به جایگاه رفت و رو به بقیه ایستاد و گفت:با تشكر از الطاف الهی كه باعث شد من خورشید زندگی خودم را پیدا كنم به همه اعلام میكنم كه نگین بزرگترین هدیه و نعمت خدا پس از پدر و مادرم و دوستای خوبم كه باعث شد خودم را بشناسم نگین برای همیشه قلب و زندگی و پاره تن منه.....واقعا دوسش دارم و حلقشو از داخل جیبش در اورد و روبه روی نگین ایستاد و حلقشو داخل دستش كرد.......نگین كه از حرفای ری بدش نیومده بود یه نگاهی به حلقه و یه نگاهی به ری كرد و بهش یه لبخندی زد و بلند گفت:من و همه ی دوستام همیشه عاشق در كنار عشقامون زندگی میكنیم.....ری رفت جلوی نگین ایستاد و آروم بوسیدش و بقیه پسرا هم آروم دخترا را بوسیدن....و بعد از اون همه ی جمعیت به احترامشون ایستادن و براشون دست زدند.......

كانگ جون دیگه نتونست تحمل كنه و رفت بیرون.......بعد از اون زوج ها دوباره شروع كردند به رقصیدن و بعداز شام همگی انقدر خسته بودندن كه سریع رفتند به اتاق هاشون خوابیدند اما ری نگین برد داخل باغ و روی تاب نشستند و شروع كردند به تاب خوردن ری به ماه نگاه كرد و گفت:میشه اینجا یكم بمونیم.

نگین درحالیكه خمیازه میكشید گفت:باشه فقط یكم من خیلی خوابم میاد.....

ری گفت:الان میخوام چیزایی را برات تعریف كنم كه تا حالا برای هیچ كسی نگفتم......همه حتی بهترین دوستام فكر میكنند من خوشبخت ترین پسر دنیام درحالیكه اصلا این طور نیست از بچگی تو تشریفات بزرگ شدن خیلی سخته اینكه همیشه باید محترمانه حرف بزنی كار خطایی انجام ندی به این احترام بذاری بااون قشنگ حرف بزنی غذا این جوری بخوری با دوستات زیاد نتونی بازی كنی باید كارایی انجام بدی كه از قبل واست برنامه ریزی شده باید مثه یه ربات كارایی را كه خوبه انجام بدی حق نداری تا یه ساعت محدود بیشتر بیرئن بمونی حق نداری بعضی از بازی هایی را كه دوستات انجام میدند انجام بدی حق نداری با صدای بلند بخندی چون محترمانه نیست فقط باید مثل یه رباط آموزش ببینی تا بعدا قراره پادشاه بشی هیچ كار مورد علاقمو نمیتونسته انجام بدم هیچ كاری فقط خوانندگی تنها كار مورد علاقم بود كه اونم فقط به خاطر اصرار دوستام مادرم راضی شد.....هه همه كارایی كه اونا میگفتن باید انجام میدادم حتی ازدواج.....باید با كسی ازدواج میمردم كه حتی ذره ای بهش علاقه نداشتم........خوب شد تواومدی نگین......ری همین طور كه داشت تعریف میكرد صورتش بیشتر و بیشتر غرق اشكاش میشد.....نگین بی وقفه به نگاه میكرد اصلا فكرشو نمیكرد كه ری همچین پسری باشه همیشه فكر میكرد ری یه پسر لوس بیمزه از خود راضی فقط حرف حرف خودشه اما الان میدید ری واقعا پسر خوب مهربونی......یكم نزدیك ری شد و دستشو گذاشت رو شونه ری و گفت:آروم باش ری درسته تو پادشاهی باید این جوری زندگی كنی اما یه زمانی میرسه كه تو به بقیه دستور میدی.....به اون روزا فكر كن البته اون موقع هم خیلی آزادنیستی اما بازم فكر كنم بهتر از الان باشی........

ری با حرفای نگین یكم آروم شد و نگین تو آغوشش كشید......

بعد دست نگینو گرفت و رفتند به سمت گلها......آرامش خاصی فضای باغ در برگرفته بود  و نسیم خیلی خنكی میوزید.....نور ماه هم زیبایی اونجا را چند برابر كرده بود......

ری گفت:نگین اینجا را خیلی دوست دارم آرامش عجیبی داره هر چند با وجود تو آرامشش چند برابر شده........

نگین گفت:اوهوم خیلی حس خوبی دارم.......

ری هم رفت جلو و نگین بوسید...........خلاصه بعد از چند دقیقه كه اونجا بودند رفتند به اتاقشون و خوابیدند.......

فردا نزدیك های ظهر همگی شاد و خندان رفتند به سمت میز نهار و نشستند........پسرا خیلی دخترا را دوست داشتند .....دخترا هم از پسرا خیثلی خوششون اومده بود و رفتارشون با پسرا بهتر شده بود و قشنگتر از قبل با پسرا حرف میزدند........وقتی همگی نشستند سر میز........

مارو گفت:پس كانگ جون كجاست؟

تی كی گفت:حتما تو اتاقشه.آخی ناراحته ما همه به سر سامان رسیدیدم و اون نه دركش میكنم باید زودتر واسه اونم یه آستین بالا بزنیم.

نگین به خودش اومد واقعا كانگ جون كجاست؟

ری چند نفر فرستاد دنبال كانگ جون.....اما كسی پیداش نكردند نه تو اتاقش بود نه هیچ جای دیگه.....

ساینا گفت:دیشب تو مراسم نامزدی بود اما یهو انگار خیلی ناراحت شد و رفت.

الینا گفت:راست میگه منم دیدم باناراحتی رفت.......

ری گفت:یعنی چی شده نكنه واسش اتفاقی افتاده باشه......

خلاصه ری به چندتا از سربازاش دستور داد كه دنبال كانگجون بگردند

چند روز بعد رمه گفت:راستی كانگ جون یه خونه داشت چرا اونجا نریم دنبالش حتما اونجاست.....

تی كی گفت:آره رمه پاشو بریم دنبالش.

سیوو گفت:اصلا یادمون نبود كانگ جون یه خونه داره.

كیمیا گفت:یعنی من عاشق این هوش نبوغ شماهام مثلا شما دوستش هستید نمیدونید دوستتون خونه داره نداره؟

تیا گفت:نگو پسرا خیلی باهوش هستند اما با وجود ما هوش و حواس از سرشون پریده.

ساینا یه دست واسه تیا زد و گفت:ایول تیا.

الینا گفت:بیگ لـــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــك تیا جون.....




طبقه بندی: شاهزاده ی دوست داشتنی،