تبلیغات
○๋•❀TeenTOP & K-pop Story❀○๋• - قسمت 20 آخرین قسمت
تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : Negin ღღღ
عشقیام ببخشید دیر شد اما اومدم بالاخره..........

سیوو گفت:آره اصلا حواسمون به خونه كانگ جون نبود.

تی كی گفت:خوب منو رمه میریم اونجا.

نگین گفت:منم میام.

ری گفت:بچه ها میرند نگین تو نمیخواد بری.

نگین گفت:نه منم باهاشون برم.نگین خودشو مقصر گمشدن كانگ جون میدونست.

خلاصه نگین و رمه و تی كی رفتند خونه قبلی كانگ جون و در زندن و یه خدمتكا راهنماییشون كرد داخل......صدای آهنگ همه جا را برداشته بود و بوی سیگار هم همه جا بود......رفتند و رفتند تا رسیدند به اتاق كانگ جون یه نفر رو به صندلی پشت بهشون نشسته بود ....تی كی رفت جلو و صندلی را برگرداند و گفت:معلومه كجایی تو اما اون كانگ جون یه پیرمردی بود كه داشت سیگار میكشید اخماشو كشید تو هم و گفت:شما اینجا چیكار میكنید؟

رمه گفت:مگه اینجا خونه كانگ جون نیست؟

آقا گفت:نه این خونه منه من لی سونگ وو هستم و این خونه منه.

تی كی گفت:اما این خونه كانگ جونه.

پیرمرده گفت:نه نه این خونه منه بریــــــــــــد بیرون.

تی كی و رمه با نگین رفتند بیرون......تی كی گفت:یعنی چی چی شده آخه؟

رمه گفت: نمیدونم واقعا نمیدونم............

و با نگین برگشتند به قصر و همه ماجرا را تعریف كردند......

ری گفت:یعنی چی آخه كانگ جون كجاست؟

الینا گفت:تاحالا سابقه داشته یهویی غیبش بزنه؟

مارو گفت:نه اصلا همچین سابقه ای نداشته....

كیمیا گفت:امیدوارم پیداش بشه.

 بعد از سه ماه هیچ اثری از كانگ جون پیدا نشد ری هر كاری كردكه كانگ جون پیدا كنه اما نشد كه نشد.....نگین ماجراشو با كانگ جون واسه تیا تعریف كرد تو این سه ماه نگین و تیا اكثر اوقات میرفتند دم خونه كانگ جون كشیك میدادند اما كانگ جون پیدا نكردند چند بارم نگین و تیا با آقا سونگ وو حرف زدند اما هیچی بهشون نگفت و حتی چند بار میخواست به بادیگاردهاش بگه بزنندشون....نگین و تیا فهمیدند كه آقای سونگ وو یك غمار باز حرفه ای كه تمام ثروتشو از راه غمار به دست آورده بود تقریبا یك هفته مونده بود به عروسیشون و قرار شده بود 11 عروسی كنند......

نگین به تیا گفت:بیا بازم بریم.

تیا گفت:آخه چیزی نمیگه كه.

نگین گفت:خواهش میكنم این بار آخر.

كیمیا گفت:شما دوتا كجا میرید با همدیگه هی؟

تیا گفت:هیچ جا.

ساینا گفت:نه یه چیزی هست كه ما نباید بدونیم؟

نگین گفت:نه بابا مثلا چی.

الینا گفت:نگین مطمئنی؟

تیا گفت:آره راستش ما این چند وقته داریم میریم چند تا فروشگاه خوب واسه لباس عروس.

كیمیا گفت:پس چرا به ما نگفتید؟

تیا گفت:آخه داشتیم دنبال بهترین جا میگشتیم شماها هم كه از پسرا دل نمیكنید.

الینا گفت:آخی عزیزم ممنون.

ساینا گفت:ببین كیمی قضیه این بوده.

تیا گفت:منو نگین بریم بیاییم.

كیمیا گفت:مطمئنید نمیخواهید ما بیاییم؟

تیا گفت:آره میریم زود برمیگردیم.

خلاصه نگین تیا رفتند و بازم از آقای سونگ وو سراغ كانگ جون گرفتند كه این بار بادیگاردای آقای سونگ وو نگین و تیا را پرتشون كردند از خونه بیرون.....وقتی تیا و نگین داشتند برمیگشتند یكی از خدمتكارا اومد و یه آدرسی به نگین داد و گفت:شاید اینجا بتونید پیداش كنید.....

نگین تیا راه افتادند تا رسیدند به یه كلوپ ......داخل شدند تیا از یكی از خدمتكارا پرسید : شما كانگ جون میشناسید؟

خدمتكار گفت:شما هم ازش طلب دارید اون بالا یه عده از طلبكاراش دارند كتكش میزنند.....نگین و تیا به سرعت رفتند طبقه بالا...و دیدند یه عده دارند كانگ جون به قصد كشت دارند كانگ جون میزنند.....نگین رفت جلو گفت:بسه چیكارش دارید؟

یكی از مردا گفت:بهمون بدهكار ازش پول میخواهیم.

نگین گفت:چه قدر چرا؟

و یكی از مردا گفت:این آقا چند وقتیه اینجاست همش مشروب میخوره پشت سر هم سیگار میكشه و داخل غمار همه ی زندگیشو به باد داد الانم به ماها بدهكاره اونم خیلی زیاد.......

نگین یكم باهاشون حرف زد و بهشون پول داد و قانعشون كرد از اونجا برند......نگین رفت سمت كانگ جون و یه دستمال برداشت تا كمی از خون های روی صورتشو پاك كنه اما كانگ جون دست نگینو پس زد و شیشه مشروبشو برداشت و رفت بیرون.....نگین به تیا گفت:تو برو تو تا من بیام.....

نگین رفت دنبال كانگ جون.............و گفت:صبر كن باید حرف بزنیم....

كاگ جون شیشه مشروبشو پرت كرد رو زمین و گفت:من هیچ حرفی باتو ندارم برو پیش ری باهم زندگی كنید راحت باش اینجوری  میخواستی كنارم باشی؟

(بچه ها قضیه این جوری بوده كه وقتی كانگ جون از مراسم نامزدی میره بیرون خیلی گریه میكنه و اما وقتی میخواد بره داخل اتاقش نگین و ری را میبینه كه دارند همدیگه را بوس میكنند خیلی ناراحت میشه از اونجا میره بیرون تا اینكه یه ماشین بهش میزنه و فرار میكنه كانگ جون فراموشی میگیره  بعد از یه مدت آقای سونگ وو كانگ جون پیدا میكنه و هویت كانگ جون كه با شاهزاده ری بوده را میشناسه و وقتی كانگ جون مست بوده تمام ثروتشو تو غمار ازش میگیره.......و به عبارتی به خاك سیاه میشوندش.)

نگین گفت:كانگ جون آروم باش حرف میزنیم....

كانگ جون نشست زمین و زانوهاشو بغل كرد و شروع كرد به گریه كردن و گفت:میدونی این چند وقت چی كشیدم وقتی حافظمو از دست دادم فقط اسم تو داخل ذهنم بود نگین.....نگین.....نگین.....و نگین همش خوابتو میدیدم تا اینكه یه روز تو كلوپ یه دختر پسره ای را دیدم كه داشتند همدیگه را میبوسیدند حافظم برگشت همه چیز یادم اومد اما دیگه نخواستم برگردم كه با وجودم اذیتت كنم.

نگین نشست كنار كانگ جون و همه ماجرا را تعریف و آخرش گفت:كانگ واقعا نمیخواستم این طوری بشه......كانگ جون همین طوری كه باصدای بلند گریه میكرد نگینو بغلش كرد و باهم با صدای بلند گریه كردند....بعد از اون برگشتند قصر وقتی حال كانگ جون بهتر شد به نگین گفت:ناراحت نمیشه اگه با ری ازدواج كنه.

بالاخره روز عروسیشون فرا رسید....والدین دخترا هم موافقت كرده بودند كه ازدواج كنند...........همه پسرا رفته بودند دنبال عروسشون.....اما نگین یه آرایشگاه دیگه رفته بود كانگ جونم كه ساقدوش ری بود دم در آرایشگاه منتظر نگین بودند .....

ری بلند گفت:پس كجایی ملكه من.....

كه یه خانوم آرایشگر اومد و دوتا نامه داد به ری.....یكیش برای كانگ جون بود و یكیش برای ری.......

ری نامه كانگ جون بهش داد و خودشم شروع كرد به خوندن:

نگین نوشته بود كه با كانگ جون چه ماجراهایی داشته و همه چیزایی را كه ری نمیدونسته بهش گفته و ازش عذر خواهی كرده......و گفته بود هیچ وقت تلاش نكنه كه پیداش كنه.

از اون طرفم برای كانگ جون نوشته بود:

نمیخواستم زیر قولم بزنم متاسفم به خاطر همه چیز منو ببخش.........

كانگ جون ری برگشتند عروسی بهم خورد اما چند ماه بقیه بقیه با هم ازدواج كردند..........

كانگ جون خودشو مقصر بهم خوردن عروسی میدونست از اون طرفم ری هیچ وقت از كانگ جون ناراحت نشد و همیشه ناراحت بود كه چرا ندونسته نگین و كانگ جون همدیگه را دوست داشتند.........

نگین رفت تا چند وقت خیلی ناراحت بود اما تا آخر عمرش كه نمیتونست ناراحت باشه......بعد از یه مدت با كسی كه خیلی دوستش داشت دوست شد اینكه كی بود و چرا دوست شد بماند اما این بود پایان قسمت اول شاهزاده دوست داشتنییییییییییییییییییییییی.............

پایان...........این داستان ادامه دارد......جذاب تر از قبل............




طبقه بندی: شاهزاده ی دوست داشتنی،